۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

درس هایی از پنج گنج فارسی

گردآورنده: داود سیاووش
در مدح کرم
کرم نامدار جهانت کند
کرم کامگار امانت کند
کرم مایه شادمانی بود
کرم حاصل زندگانی بود
در صفت سخاوت
به لطف سخاوت جهانگیر باش
در اقلیم لطف و سخا میر باش
سخاوت بود کار صاحبدلان
سخاوت بود پیشۀ مقبلان
در بدی بخل
بخیل ار بود زاهدی بحر و بر
بهشتی نباشد به حکم خبر
بخیل هر چه باشد توانگر به مال
به خواری چو مفلس خورد گوشمال
در صفت تواضع
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
تواضع کلید در جنت است
سر افرازی و جاه را زینت است
تواضع ز گردن فرازان نکوست
گدا گر تواضع کند خوی اوست
در مذمت تکبر
تکبر عزازیل را خوار کرد
به زندان لعنت گرفتار کرد
کسی را که خصلت تکبر بود
سرش پر غرور از تصور بود
در فضیلت علم
چو شمع از پی علم باید گداخت
که بی علم نتوان خدا را شناخت
میاموز جز علم گر عاقلی
که بی علم بودن بود غافلی
در امتناع از صحبت جاهلان
ز جاهل نیاید جز افعال بد
وزو نشنود کس جز اقوال بد
سر جاهلان بر سر دار به
که جاهل به خواری گرفتار به
در صفت عدل
جهان را به انصاف آباد دار
دل اهل انصاف را شاد دار
جهان را به از عدل معمار نیست
که بالاتر از معدلت کار نیست
در مذمت ظلم
ستمکش گر آهی بر آرد ز دل
زند سوز او شعله در آب و گل
مکن بر ضعیفان بی چاره زور
بیندیش آخر زتنگی گور
به آزار مظلوم مایل مباش
ز دود دل خلق غافل مباش
در صفت قناعت
اگر تنگدستی ز سختی منال
که پیش خردمند هیچ است مال
قناعت به هر حال اولا ترست
قناعت کند هر که نیک اخترست
ز نور قناعت بر افروز جان
اگر داری از نیکبختی نشان
در مذمت حرص
مکن عمر ضایع به تحصیل مال
که هم نرخ گوهر نباشد سفال
هر آنکس که در بند حرص اوفتاد
دهد خرمن زندگانی به باد
در صفت طاعت و عبادت
ز طاعت بود روشنایی جان
که روشن ز خورشید باشد جهان
پرستنده آفریننده باش
در ایوان طاعت نشیننده باش
در مذمت شیطان
دلا هر که محکوم شیطان بود
شب و روز در بند عصیان بود
کسی را که شیطان بود پیشوا
کجا باز گردد به راه خدا
اگر بر نتابد ز عصیان دلت
بود اسفل سافلین منزلت
در صفت وفا
ز راه وفا گر نپیچی عنان
شوی دوست اندر دل دشمنان
مگردان ز کوه وفا روی دل
که در روی جانان نباشی خجل
در فضیلت شکر
نفس جز به شکر خدا بر میار
که واجب بود شکر پروردگار
ترا مال و نعمت فزاید ز شکر
ترا فتح از در در آید ز شکر
در بیان صبر
صبوری بر آرد مراد دلت
که از عالمان حل شود مشکلت
صبوری کلید در آرزوست
گشاینده کشور آرزوست
در صفت راستی
مزن دم به جز راستی زینهار
که دارد فضیلت یمین بر یسار
به از راستی در جهان کار نیست
که در گلبن راستی خار نیست
در مذمت دروغ
دروغ آدمی را کند شرمسار
دروغ آدمی را کند بی وقار
ز کذاب گیرد خردمند عار
که او را نیارد کسی در شمار

منه دل براین دیر ناپایه دار
زسعدی همین یک سخن یاددار

اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است

۱ نظر:

  1. تکبر عزازیل را خوار کرد
    "به زنجیر محنت گرفتار کرد"
    کسی را که خصلت تکبر بود
    سرش پر غرور از تصور بود

    پاسخحذف