ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

به یاد استاد سخن خلیل الله خلیلی

 

مه 12, 2015
شماره (226)چهارشنبه ( 23) ثور ( 1394) / (13) می ( 2015)
DSC00635
khalili
به بهانه سالروز استاد خلیل الله خلیلی
نوشته : محمد داود سیاووش
سال 1370 که هنوز قرار گرفتن در خط دفاع از قلم آتشین استاد خلیل ا لله خلیلی در کابل دردسر ساز و حساسیت بر انگیز بود به همکاری محترم خان آقا سعید نشانی محل زیست نجیب ا لله خان برادر استاد خلیل ا لله خلیلی شاعر بزرگ و قصیده سرای معروف افغانستان را در برج شهر آرا پیدا کردم و در گفتگوی اختصاصی با وی گوشه های اندوه بار اما پر افتخار زندگی این جاودانه مرد قلمرو شعر و ادب و پژوهش را نوشتم که در شماره مسلسل 45 ماه ثور 1370 مجله سباوون به نشر رسید و اکنون 24 سال بعد، آن خاطرات که هنوز تازگی دارند به بهانۀ سالروز استاد خلیل ا لله خلیلی به توجه خوانندگان میرسد:
***
در بوستان سراي شعر معاصر فارسي دري قامت سرو آزاده و سخنور فرزانه استاد خليل ا لله خليلي از دور شكوهنده تر و برومند تر جلو مي افروزد.
ما كه در مقارنت قريب با او قرار داريم هنوز، كرانه هاي نا كرانمند اين قله سر به فلك كشيده شعر و آشيان انديشه اين عنقاي فلك پيما و عقاب بلند پروا ز هندو كوه را آنچنان كه لازم است نديده و نشناخته ايم. استاد خليلي اين سخنسراي وارسته كه الفباي عشق را در مدرسه جذبات خداوند گار بلخ به گفته خودش فرا گرفته و الفباي رنج زنده گي را در پيشه هاي تبعيد، فقر، تنگدستي، آواره گي، تعقيب و تعذيب آموخت، از اين مدارس چنان درسي گرفت كه به صفت چراغدار فرخي، نظامي، سنايي و ساير بزرگان ادبي با الهام ملكو تي و انفعالات عرفاني اش گيرا ترين وپذيرا ترين ناله ها را در راه رسيدن به خدا، شناخت حقيقت واعتراض عليه اريكه فرعوني ظلم بلند كرد.
قريحه سرشار، طبع روان و كلام آتشين خليلي رارنگ ،بوي و حلاو تيست كه ما نندش به سالهاي نخواهد رویید، او امتزاج اهوارايي انديشه ،احساس، تخيل و آهنگ را در اوج خلاقيت هنري در ظرف كلام ريخته و سوزنده ترين ناله ها را در آثارش جان بخشيده است. به قصد آشنايي با گوشه هاي زنده گي اين استاد بي بديل به برادرش الحاج نجيب ا لله خان مراجعه كردم . نجيب ا لله خان كه گردملا لت روزگار در سيماي نوراني اش به وضاحت خوانده ميشود گفت:«سر شوريده با ناخن مخاريد» و با اين اشاره به عنوان تلقين درس اهل نظر خواست از صحبت با ما كناربرود ولي بعد از اصرار زياد حاضر شد داستان دردانگيز زنده گي استاد را شرح كند و در حاليكه از چشما نش مرواريد اشك ميباريد به سخنانش چنين آغاز نمود:
«برادر بزرگ من استاد خليلي كه يكسال از من بزرگتر ميباشد. در سال 1345 ق در باغ جهان آرا ديده به جهان گشود. در آن زمان باغها ي جهان آرا و شهر آرا ا ز شمار بهترين باغ هاي كابل به حساب ميآمد، ما سه برادر و يك خواهر يعني خليل ا لله ، نجيب ا لله ، عثمان جان، و خواهر ما در خانواده تولد شديم كه پدر ما محمد حسين خان مستوفي الممالك از رجال برجسته دولت امير حبيب ا لله و مادر ما دختر عبدالقادر خان يكي از خوانين نامدار شمالي بود. من چهار ساله بودم كه مادر ما مرد، بعد از آن پدرم ما را از حرمسراي به يك سرايجه دربيرو ن انتقال داده. عبدالرحيم خان معلم حساب و امير محمد خان سيد خليلي را معلم فارسي ما مو ظف كرد كه به تعليم وتربيه ما بپردازد.
باري امير ميخواست به جلال آباد برود، به پدرم اطلاع رسيده بود كه پلان قتل امير در شكار گاه كله گوش طرح شده، او اين اطلاع را به امير دادولي امير به اطلاع كمتر بها داده به سفر رفت و پدرم را نيز با خود به جلال آباد برد، امير در شكار گاه كله گوش به شهادت رسيد…
پدرم زنداني شد و ما که در جلال آباد بوديم در آنجا بي سر نوشت مانديم، شخصي بنام ملا سلطانعلي كه والده اش عثمان جان برادر خوردم را شير داده بود نزد ما آمده عثمان جان را پشت كرد و ما همرايش از خانه بر آمديم . به چند مسجد رفتيم مارا جاي ندادند، به خانه شخصي بنام محبوب خان كه اصلاهمان خانه را پدرم به او بخشيده بود رفتيم او هم ما را نپذيرفت . بالاخره شخصي بنام جهانگير خان كه مرد عیارصفت بود حاضر شد مدتي ما را در خانه اش جا دهد و در همانجا دوستان پدرم چون جلال الدين خان باغبان باشي، ملك غلام نبي استالفي ، محمد كريم خان موتروان و محمد مهدي ي خان قزلباش آمده از ما احوال پرسي ميكردند…. در كابل ما ماهايم عبدولقدوس خان و عبدالروف خان به امان ا لله خان عرض كردند كه امير اجازه دهد به کابل بیاییم، وقتي به كابل آمديم خانه ما محاصره بود و ناچار به خانه محمد حسن خان كاكايم رفتيم … چند روز بعد مستوفي صاحب ما را به زندان خواسته گفت: فرزنداي عزيز من خواب ديده ام كه شهيد میشوم بعد از شهادت پدر همه مال و جايداد ما ضبط شد ومن به گوشي خود می شنيدم كه جارچي صدا ميكرد: او مردم امروز مال محمد حسين خان مستوفي ليلام ميشود مال مستوفي ليلام ميشود.
كاكايم با خبر شهادت پدرم سكته قلب نمود.بعد از آن ما به خانه مادر اندرم كه همشيره بيتاب صاحب بود رفتيم . در اين وقت حكومت گفت اگر كسي پيدا شود مارا نان دهد و در قلعه دورا ز مردم نگهداري كند، مارا به او ميدهد از اقارب ما هيچ كس حاضر نشد تضمين بدهد. بالاخره ناظر عين الدين خان مرحوم ضمانت داده و ما را به صدق آباد شمالي برد. ابتدا در قلعه مامايم وزير صاحب عبدالرحيم خان زندگي مي كرديم حكومت ششماه خرچ مارا داده بود ووقتي خرچ ما خلاص شد… مجبور شديم دريك حويلي به قلعه پايين برويم . در آن روزگار چيزي براي خوردن نداشتيم بر گيت عبدالسلام خان به ناظرش نوشته كرد كه يك خروار غله از گدام بما بدهد. ناظر از گدام غله بما نداده گفت :(برويد در آسياب هر قدر مزد روزانه آمد بگيريد ) اكثرا من و خواهرم در آسياب مي بوديم اگر مزد ميآمد ميگرفتيم واگر نميآمد خير …. با همين اوقات تلخ و زند گي دشوار به مكتب دهبالي ميرفتيم، معلمين ما ملاعبدالسلام خان مشاق و يك قاري صاحب بود . ملا عبدالسلام خان خيلي با ما شفقت مي كرد .
استاد خليلي سالهاي بعد مشقات و رنجها ي آن دوره زندگي را در صدق آباد به دخترش ماري چنین شرح داده مي گويد :
آن يتيمي وآن مصيبت ها
درد ها رنجها فلاكت ها
بيگناهي و گونه گونه سزا
حبس و نفي وشكنجه و يغما
پا برهنه شدن سوي مكتب
يك ورق درس و صد هزار تعب
اندرآن جا كه روستاي منست
روستاي من و نيايي من منست
نيست جايي كز اشك تر نبود
از من وحال من خبر نبود
با تأمل چو خار آن چينند
اثري پاي من در آن بينند
نجيب ا لله خان ادامه ميدهد :
«در آن سالها سرك سالنگ تمديد ميشد. امان ا لله خان ميخواست از جريان كاراين سرك ديدن كند. احمد علي خان حاكم اعلي شمالي به محمد امان خان حاكم كوهستان تيلفون كرد كه مارا به جبل السراج بفرستد . تا به امان ا لله خان عريضه نمايیم كه از بندي رهايي يابیم … عريضه ما قبول شد و امان ا لله خان امر كرد كه در بابه قچقار سرای خواجه چند جريب زمين ضبطي ما مسترد شود تا بالاي آن كار زندگي كنيم. در بابه قچقار شامل مكتب ميربچه كوت شديم و استاد يكسال بعد از درس خواندن در همان مكتب به صفت معلم مقرر شد و سي روپيه معاش برايش تعيين گرديد.»
گويي استاد ميدانست كه روزي سر گذشت اش را نجيب ا لله خان به كسي حكايت ميكند كه به تاييد گفته او اين مرحله زندگي اش را در شعر چنين تصوير ميكند :
بعد از آن شد وظيفه ام تعليم
شاد بودم در آن مقام عظيم
شاد بودم كه در جواني من
وقف علم است زندگاني من
ليك از مكتب ام بيرون كردند
در سيه چال غم زيون كردند
نجيب ا لله خان بقيه سخنانش را چنين ادامه ميدهد:
« در بابه قچقار سراي خواجه يك شب استاد وقتي از خواب بيدارشد گفت : من امشب خواب ديده ام كه حضرت جامي در حاليكه به دستش چنگ است برايم اين شعر را مي خواند:
خليلي! « چنگ بردار و اين ترانه بخوان »
« دهر ويران و نام نيك آباد»
بعد از آ ن شب استاد تخلص اش را خليلي گذاشت و به شعر سرود ن آغاز نمود .
استاد خلیلی در يك مصاحبه اش درباره اينكه چگونه به شعر رو آورد ه ميگويد:«…با ادبيات آشنا بودم، كتب فارسي را خوانده بودم ، مخصوصا مثنوي مولانا جلال الدين را میخواندم … اندك اندك با آهنگها و وزنها آشنا شدم بعد از آن تعقيب كردم شعررا، پيش كسي زانو نگذاشته ام و تلمذنكرده ام، خود به خود الهامي كه از قلبم آمده ، واقعاتي كه در افغانستان موجود بوده، گاهي با انفعالات عرفاني خودم در وصف مناظره طبيعت ، در يافتن راهي برای نجات انسان ، درباب صلح ، در باب امن ، درباب رسيدن به خدا بعضي اشعار گفته ام….»
نجيب ا لله خان مراحل بعدي زندگي استاد را اينطور شرح ميدهد:
« بعد ازا خراج استاد از مكتب ميربچه كوت به مساعدت يكي از دوستان پدرم اجازه رفتن به كابل را حاصل نموديم ودر كوچه خيابان زندگي ميكرديم ، در اين وقت استاد به مكتب اصول دفتري شامل شد و يكسال بعد از آن فارغ و به صفت مامور در وزارت ماليه مقرر شد».
استاد اندرين باب گفته است:
نقش زشتي كه من شدم مجبور
تا شدم در وزارتي مامور
روزها رفته حاضري دادم
تاسرشام نوكري دادم
كيست مامور اختيار فروش
بار ادبار را نهاده به دوش
نجيب ا لله خان در باره احوال استاد در دوره امیرحبيب ا لله كلكاني چنين ميگويد:
« … امير حبيب ا لله كلكاني در شب دوم به قدرت رسيدن اش من، استاد و عثمان جان را به قصر گلخانه خواست، به مجرد ديدن ما از جايش بلند شده مشتي از سكه هايي را كه تازه به نام خودش ضرب زد ه شده بود با دستان خود به جيب هاي ما گذاشته مارا رخصت نمود. چند روز بعد دوباره استاد را خواسته به صفت سر منشي حضور مقرر نمود . به تعقيب آن استاد ووزير صاحب عبدالرخيم خان را به خاطر بيعت گرفتن به هرات ، ميمنه و بالامرغاب فرستاد كه در ختم اين سفر استاد به صفت مستوفي مزار مقرر شد . پس از زوال حكومت حبيب ا لله خان كلكاني استاد با هژده نفر به شوروي پناه برد ، بعدا نادر خان به او اجاره آمدن به وطن داد به هرات رفت و يكينم سال در آنجا نزد نايب سالار عبدالرحيم خان ( وزير صاحب مامايم ) بود. در زمان صدارت هاشم خان او را از هرات به كابل خواستند يكرو ز به خانه استاد رفتم. استاد برايم گفت كه ا ز چند روز به اين طرف خانه ما تحت تعقيب ميباشد. در همين اثنا دروازه تك تك شد من رفتم دروازه را باز كردم ديدم كه يك صاحب منصب پوليس بود. پوليس ها مرا باخود به توقيف و استاد را به زندان ارگ بردند، از قرار معلوم در همان روز وزير صاحب عبدالرحيم خان مامايم هم زنداني شده بود. دسيسه ايكه برای ما ساخته شده بودازين قرار بود كه پاي وزير صاحب را در شورش قوم صافي كشانيده بودند. من و استاد يكسال و چند ماه در زندان مانديم ».
استاد در ديوارزندان ارگ با ذغال قصيده ( آه نيمه شب ) را نوشت كه درقسمتی از آن آمده است:
شد پنج سال خسته به زندان فتاده ام
قفل است روز شب سرم اين شوم در همي
نجیب ا لله خان ادامه ميدهد:
«پس از رهايي از زندان به قندهار تبعيد شديم نُه ماه در قندهار بوديم وقتي شاه محمود خان صدراعظم به قندهار آمد استاد قصيده به اين محتوا برايش تقديم نمود:
خداي داند و من دانم و جهان داند
درين قضيه ندارم دگر دليل و شهود
شاه محمود خان تحت تاثير همين قصيده و با آگاهي از بيگناهي، ما را عفو كرد، به كابل آمديم. استاد به صفت معاون رياست پوهنتون مقرر شد. بعدا منشي مجلس وزرا، ريس مستقل مطبوعات، مشاور مطبوعاتي شاه ووكيل مردم جبل السراج در ولسي جرگه شد. هنگاميكه استاد و كيل مردم جبل السراج در ولسي جرگه بود يك روز ميان او و سيد قاسم رشتيا مشاجره روي يك مساله در شورا بلند شد وپس از آن استاد با عصبانيت به سر دار ولي در تيلفون گفت كه شما قاسم رشتيا را تحريك مي كنيد كه مقابل من در شورا برخيزد. بعد از آن محمد هاشم ميوندوال به خانه استاد آمد و گفت:«شما خيلي خسته شده ايد به هر كشوريكه لازم مي بينيد مي توانيد به صفت سفير برويد».
مراحل بعدي ماموريت هاي ديپلوماتيك خود را استاد در يك مصاحبه اش اين طور شرح ميدهد :« … به جده سفير شدم باز در بغداد سفير شدم ، علاوه بر بغداد سفارت دمشق، شيخ نشين هاي خليج و اردن نيز به عهده من بود… بعد از ثور 1357كه پاسپورت مرا گرفتند و مرا از سفارت برطرف كردند من پول نداشتم، به من علماي بغداد كمك كردند، به كمك حلقات علمي بغداد رفتم به آلمان و از انجا به آمريكا رفتم و خود را معالجه كردم …با دريغ و درد كه استاد بزرگوار دور از وطن و در دريا غربت باقي سالهاي عمرش بسربرد . ولي حتا در شرایط دشوار غرب و آواره گي هم يك لحظه از ياد وطن غافل نبود و در آخرين دم زندگي اش مي گفت :
اي وطن دار مبارك پي اگر اينجا رسي
جز خدا و جز وطن حرفي مياور برزبان
استاد خلیلی در غربت آثار گرانبهایي چون در سايه هاي خيبر ، ماتم سرا ، شب هاي آواره گي، عياری از خراسان و…را نوشت. استاد قبل از دوران غربت بيش از بيست ويك اثر شعري ، تحقيقي، علمي، تاريخي و بيش از پنج اثر غير مطبوع آماده چاپ داشت .استاد خلیلی دارنده نشانه اكادمي فرانسه، عضو انجمن نويسنده گان بين المللي آسيا-افريقا و عضو افتخار ي اكادمي تاريخ افغانستان بود.
شخصيت استاد خليلي داراي ابعاد گسترده ميباشد . در شخصيت او خليلي شاعر، خليلي صوفي، خليلي عاشق، خليلي تجدد پسند … خليلي ژورناليست، خليلي محقق، خليلي عيارو خليلي دانشمند همز مان تبلور يافته است.
ازديدگاه قصايدش او را ميتوان فرخي دوران ناميد و در درارا دت صوفيا نه اش به مولانای بلخ و مثنوي هاي شورانگيزش چون «كودكي برخاست از ام البلاد» و داستان با يزيد تاثيرات روحانيت حضرت مولانا به مشاهده میرسد.
استاد بزرگوارخلیلی به ياد وطن در آثارش سوزنده ترين ناله ها را سر داده ميگويد:
ناله خار كن افگند بياد وطنم
وطنا وا وطنا واوطنا واوطنا
استاد روحيه عميق ملي و ضديت و صف ناپذير با استيلا گري بيگانه داشت، چنانچه در شعر « آخرين سوار » تباهي لشكر انگليس را اين طور به تصوير میکشد
جنگ جويان دلير افغان
شير مردي و شهامت كردند
بر سر چشم كبود ان فرنگ
چه بگويم چه قيامت كرد ند
در ناله هاي استاد خلیلی سوز و گداز پير هرات و خواجه ابو سعيد ابوالخير را مي بينيم كه مي گويد:
الهي اشك چشمي سوز آهي
فروزان خاطري روشن نگاهي
زهرسو بسته شد در هاي اميد
كليد ي رخنه ي راهي پناهي
استاد خلیلی مردي بود نهضت پذير و تجديد پسند كه باري بر تاييد همين گفته ، از او ميخوانیم :
پژمرده گلي باغ تمناي تو اي زن
افسرده سخن بر لب گوياي تو اي زن
كم شد شرر از برق تجلا تو اي زن
بستند به بازوي توا ناي تو اي زن
زنجير جفا و ستم و جهل و مكرر
استاد خليلي را نمي توان بااين نوشته هاي قصار معرفي كرد، مجامع فرهنگي و تحقيقي بخاطر شناخت اين فرزانه مرد قلمرو شعر، ادبيات و تاريخ بايد زمينه هاي پژوهش و كاوش در آثارش مهيا سازند.جا دارد كه به استاد خليلي بگوييم:
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را
تادگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
در قلمرو ادبيات ، شعر وفرهنگ فارسي دري استاد خليلي آن نام ناميست كه ملت ما و در تماميت زبان فارسي دري به آن مي بالد و مباهات مي كند.Ÿ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر