۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

  شماره 132/ پنجشنبه 20 سرطان 1392/ 11 جولای 2013
Shefta-2pg
نوشته: گل احمد شیفته
کتاب «از درواز تا کاپیسا» نوشته ی مرحوم گل احمد شیفته را حاجی حیدر شاه اکبر یکتن از فرهنگ دوستان تاجکستانی دروازی تبار به حروف سریلیک بر گرداند و در شهر بشکیک به چاپ رساند.
دکتر صاحبنظر مرادی این کتاب را برگردان و با مقدمه ی زیبا و شیوا در سال 1390 در بنگاه انتشارات سعید چاپ نمود، که توجه خوانندگان را به آن جلب میکنیم:
زمانيكه بايكي از پيرمردان موي سفيد باشنده منطقه كاپيسا روبرو ميشويد واز او ميپرسيد، شما اصلا از كجا آمده ايد، بي درنگ سربلند كرده بايك نوع مباهات پاسخ ميدهد: «ما اولاد شاه دروازيم”
اين مردم غالبا بنام فرزندان شان كلمه شاه را مي افزايند مومن شاه، مبارك شاه، محمدشاه، شاه محمد، شاه بچه، نادر شاه، شيرين شاه.
نگارنده كه مدت چهارده سال باري در منطقه كاپيسا در دستگاه بزرگ نساجي گلبهارايفاي وظيفه نموده، در ضمن ارتباط نزديك با آنها پيدا كردم، هرآن باشنيدن مكرر كلمه درواز به اين انديشه افتادم تا در اين زمينه تتبع و كنكاش كنم واين راز تاريخي را كه در هاله اي از اغماض باقي مانده و كسي به آن توجهي به خرچ نداده است، تا اندازه اي روشن و اصالت ونسبت نا معلوم و ريشه بنيادي كه مسكن اصلي اين مردم آرام و مهمان نواز را ؛ كه حتي نسل جوان اين سرزمين از آن به درستي اطلاع ندارد، معلوم نمايم.
با نظر داشت همين منظور مدت شش سال چه در داخل منطقه و چه خارج از آن به جمع آوري بنيان هاي مربوط كوشيدم و معلومات متنوع محلي را كه سينه به سينه و زبان به زبان از نسلي به نسلي انتقال يافته و بر مبناي حكايت منظوم و منابع قديم دست نا خورده نزد بزرگ سالان كاپيسا موجود بود به گرد آوري پرداختم.
باري براي دريافت و معلوم كردن نام يك زن قهرمان (كه بعداً از آن ياد خواهيم كرد) نزد پير مردي يك صد و پانزده ساله بنام بابا يعقوب خان باشنده(قريه )عزت خيل مراجعه نمودم. او اين نام را زماني از زبان مادر كلانش شنيده بود و جهت اعاده حافظه اش مدت يك هفته وقت لازم داشت، تا نام آن زن قهرمان را (بياد) آورد. همچنان قسمتي از سر گذشت جالب مهاجرت اجداد اين مردم را بر مبناي يك كتاب قلمي نفيس قديمي، كه در دست شخص محترم و آزاده، مردي بنام قادر جان باشنده محله خوش آب و هواي تپه ملكان، بدست آوردم. يادداشت هاي كهن و نوشته هاي قديمي نزد ميرزا محمد عيسي خم زرگري و اوراق قديمي نزد ميرزا ملاي شير خان خيل، ميرزا غلام محمد ده نوي، ملك امير محمد تيبه زاري، ملك عبدا لله جلدكي، مولوي غلام محمد رشاد، محمد عمر جمال آغه اي، نجيب ا لله- برادر استاد خليل ا لله، عبدالرزاق وهابي صديق آبادي و ديگران در تدوين اين سرگذشت تاريخي به نگارنده خيلي ياري نمودند.
درمدت اين گردآوري روي هم رفته تفاوت ها اندكي به ملاحظه مي رسند، ولي در مجموع اين حادثه تاريخي را… مي كردند. بنابرين ناگزير بودم به منظور حفظ روال سراسري اين رويداد، عنوان كتاب را «از درواز تا كاپيسا» انتخاب كردم، تا شيوه داستاني جالب آن نيز بحيث يك داستان اصيل حفظ شده باشد.
اين داستان در سال 1972 در مجله معروف «فولكلور» در كابل بگونه فشرده به زبان دري نشر و در قسمت آخري مجله متن داستان به لسان انگليسي توسط نويسنده و مترجم فرزانه ما محترم واله، برگردانيده شده و بعنوان يك فولكلور اصيل افغاني به موسسه يونسكو در پاريس ارسال و پذيرفته شد.
همچنان بصورت داستان دنباله دار در سه شب از راديو كابل بگوش شنوندگان رسانيده شد، اما بنابر اوضاع نا بسامان فرهنگي در كشورامكان چاپ داستان «از درواز تا كاپيسا» ميسر نشد و اكنون با تجديد نوشتن اين كتاب اميدوارم، تو، خواننده گرامي، از راز جابجايي اين دودمان با حوادث جالب آن آگاهي حاصل كني.
***
صداي خوش چند كبك و بودنه و جل از ميان قفس هاي داخل دكان پرنده فروشي وغمبر خيل كبوتران رنگارنگ از بالاي چهچه اين دكان با هلهله و چلچله هاي الماسي در فضا دست بهم داده در بين آواز شرشره رودخانه مست و كف آلود كه از قله كوه پايه هاي پر برف با سرعت سرازير مي شد، نا پديد مي گرديد. دود باريكي از بالاي نل سماوار چاي خانه بلند و از روزنه سقف به هوا ميرفت. شاگرد سماوار چي دسته چند چاينك پر از چاي را ميان انگشتانش محكم گرفته بدست ديگر پياله هاي غوره اي را بسوي مشتريان مشتاق كه روي تخت چوبين داخل چاي خانه بالاي قالينچه ها زانو زنده اند، حمل مي كرد. آهنگ آرام مرد دنبوره نواز با چپن آبي و دستمال گلدار به كمر و دستار كرباسي اش مشتريان را سر گرم مي ساخت.
استاد سماوار چي آتش زير چاينکی هاي پر از گوشت و شوربا را با پكه تازه مي كرد و با ضرب آهنگ دلنواز دنبوره آهسته سر مي جنبانيد و با سيخ نوك چنگ از سوراخ هاي زير سماوار جوشان خاكستر را پايين مي ريخت. هر دو سماوار برنجي جلاي خاصي داشت و دخل سكه هاي پول گاه-گاه شرنگ مطبوعي بر مياورد. آواز مست دنبوره با صداي مردانه نوازنده همنوا مي شد:
«درواز چه خوش آب و هوايي دارد جانم…»
در گوشه و كنار تخت، مشتريان پير و جوان به خورجين هاي قاليني تكيه زده، از نوشيدن چاي و صرف شوربا و شنيدن آهنگ دنبوره با كيف خاصي لذت مي بردند.
مرد بلند قامت لاغر اندامي با ريش كوتاه سياه و چپن و قاقمه و دستار سفيد وارد چاي خانه شده، سلامي به اوستاد نمود و روي تخت بالا رفت. اوستاد گفت:«سلام و عليك ميرزا صدر الدين، خوش آمديد، چاي هيل دارتان را فوراً تيار مي كنم.»
ميرزا صدر الدين به گوشه اي نشست و كتابي را كه با خود داشت، باز كرده مصروف مطالعه شد. مهمانان ديگر با نگاه احترام كارانه با او ديده دوختند. يكي دو تن به او جا خالي كرده، سلام دادند. يك مهمان سال خورده به نفر همجوارش، كه معلوم بود فرزندش است، آهسته به سرگوشي گفت:
- مي فهمي، بچيم، اين مردم عالم دانشمند، استاد خانواده شاه مرحوم است. كه خدا بيامرزدش، استاد خود شاه، استاد زنش شرف بانو و استاد هفت بچه و دو دخترش. شاه را نا مردانه كشتند و جايش را گرفتند. مهمان سال خورده آهي كشيده گفت:«واي، كه چه شاه خوب و عادل و مهربان بود… ما مردم در زمان او آرام بوديم… كسي را آزار نداد، گوسفند كسي را نگرفت… دارايي كسي را ضبط نكرد. مسلمان بود، همه مردم ما شاه و خانواده اش او را دوست داشتند. حالا شنيديم، كه خانواده مرحوم از درواز به كدام جاي نا معلومي كوچ بستند، خدا يارشان باشد.
پسرش آهسته گفت: شاه نو آدم بسيار ظالم است، نوكرانش كره اسپ مرا گرفتند و بردند، خدا آنها را به غضب خود گرفتار كند.
مهمان سال خورده گفت:
- خير است، بچيم برايت اسپ ديگر مي خرم.
استاد سماوار چي خود از جاي برخاسته، چاينك و پياله و كشمش و نان راروي يك پطنوس چوبي جلو پاي ميرزا صدر الدين گذاشت.
چند لحظه بعد ميرزا صدر الدين از جا برخاست، سكه اي به اوستاد بداد، او در آغاز نمي خواست از ميرزا پول بستاند. ولي ميرزا پس از تعارف سلام خاموشانه از چاي خانه بيرون رفته به اسپش،كه به پايه دكان جلو بند بود، سوار شده از آنجا دور شد.Ÿ
بقیه در آینده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر