۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

کابلی ها فقط دو روز را می شناسند

یکی روز خاکباد و دیگری روز لای و لوش!
نوشته: محمد داود سیاووش
شاید کمتر پایتخت جهان باشد که مانند شهر کابل مردم در آن عذاب بکشند. در این شهر در موسم باران سرک ها به دنداب ها و تالاب ها تبدیل شده در پیاده رو ها و حتی روی سرک های قیر و اسفلت تا آن حد لای و لوش قد بلند میکند که از بجلک پا یا شتالنگ بلند تر میرود و در روز های آفتابی با عبور و مرور موتر ها غباری از خاک فضای سرک ها را طوری می پوشاند که عابرین پایین رتبه و کاسبان و دست فروشان روی بازار ها با چهره خاک آلوده از صبح تا شام مجبور اند در روی جاده ها خاک و گرد تنفس نمایند.
جالب اینست که آن صحنه های مردم آزار را در جوار قصر ریاست جمهوری آنهم نه دور تر بلکه در مراد خانی، پل محمود خان و یا در جوار قصر های نو به دولت رسیده ها در شهرک ظاهراً اشراف نشین شیرپور میتوان مشاهده نمود. آقایی که در یک قصر (به مقایسه سطح زندگی مردم کابل) افسانوی زیست مینماید در زیر دیوارش گندابی قرار دارد که در آن بقه ها ترانه میخوانند و یا در روز های باران لای و لوش اطراف منزلش به حدی میرسد که ده ها موتر و واسطه ترانسپورتی در آن (پای در گل) میمانند.
کسانیکه سی یا چهل سال قبل محل رهایشی وزیراکبرخان را دیده اند شاید در تصورشان هم نگنجد که آن شهرک و قصبه رهایشی عصری آنروز حالا به کوچه بندی های مضحکی مبدل شده که دم سرک های فرعی را دروازه ها و دیوار های سمنتی مسدود کرده و در فاصله چند صد متری سرک های داخل کارته وزیراکبرخان مانند دوران پاتک سالاری ممانعت های قصدی یی ایجاد شده که موتر ها در عبور از آن باید سرعت شان را کم نمایند.
شاروال کابل در قصری دربار میکند که اطرافش در محمد جان خان وات، چارراهی ملک اصغر و سرک جوار لیسه استقلال در روز های آفتابی در غباری از گرد و خاک فرو می رود و در جوار پل محمود خان در چقوری ها و (کپرک) های سرک پرزه های چندین موتر هر روز می شکند.
انسان با دیدن این صحنه ها واقعاً حیران میماند که آخر همین توجه به سرک و جوی و سر سبزی که چندان به تحصیلات عالی هم ارتباط ندارد و حتی در دوره های امیر عبدالرحمن خان و حبیب الله خان پسرش در تاشقرغان، جبل السراج، گلبهار و غیره جا ها تفریحگاه ها و محلات رهایشی معیاری به موازات ایجابات همان زمان در افغانستان وجود داشت.
سوال پیدا میشود که آخر این شاروال ما را چه شده که اقلاً به اطراف دفتر خود رسیده گی کرده نمیتواند؟ و یا وزیر فواید عامه ما را چه شده که آستین بر نمی زند تا پلی را که شاروال برلین به نام آرتل بالای دریای کابل درزمان امان الله خان اعمار نموده بود حد اقل ترمیم کند؟
پل آرتل از همان پل هاییست که شاید در جرمنی هم مانند آن وجود داشته باشد ولی فرق آن پل از پل آرتل ما در این است که اینجا کسی به فکر ترمیم و بازسازی و یا حد اقل پاک نگهداشتن آن در پایتخت افغانستان نبوده با دیوار های شکسته و چراغ های شکسته سیمای یک پیره مرد تکیده درحالت نزع را به خود گرفته در حالیکه در برلین شاید شناخته نشود که این پل چند سال قدمت دارد.
باری از استاد فزیک در فاکولته شنیده بودم که (اتوفون گریک) شاروال شهر ماگد بورک آلمان وقتی روز جشن نزدیک میشد به فکر آن افتاد تا بازی حیرت انگیزی را در روز های جشن به نمایش بگذارد و در همین تلاش به قوه نا مریی یی پی برد که اگر هوا را از درون دو نیم کره بهم چسپیده خارج سازند شانزده اسپ آن دو نیم کره را از هم جدا کرده نمیتواند . این کشف تا کنون به نام کره های ماگدبورک در فزیک شهرت دارد. مردم کابل از شاروال شان کشف کره های ماگد بورک را نمیخواهند و فقط همینقدر توقع دارند که اطراف دفتر خود را پاک نگهدارد و یا مردم از تازه به دوران رسیده ها پاکی و صفایی سراسر شهر را تقاضا نمیکند بلکه همینقدر میخواهند که اطراف آن قفس های طلایی را نگذارند که گندیده باشد.
وقتی اطراف قصر رییس جمهور و جوار دفتر شاروال، وزیر و وکیل ما چنین باشد قضاوت این را که در سرک های خواجه بغرا، ارزان قیمت، دشت برچی، چهلستون، وزیر آباد و سایر محلات فقیر نشین شهر چه حالت وجود دارد به خوانندگان میگذاریم.
در شهر چهارنیم ملیونی کابل که چراغهای سرک ها در اکثر نقاط در شب خاموش اند شهر به ساعت (8) شب به خواب می رود و سکوت و تاریکی در همه جا حکم فرماست با این حال اگر بخواهیم مشکلات ساکنان این شهر پراز لای ولوش وگرد وغباررا در ده افغانان، ریکا خانه، شوربازار، بالاحصار، کارته سخی، دهمزنگ، تپه سلام و غیره مورد بحث قرار دهیم شاید داستان درد آوری باشد که باید ساعت ها بخاطر آن اشک ریخت.
قصه هجران و این خون جگر را فقط آنانی خوبتر میفهمند که از بام تا شام به دنبال قوت لایموت در جاده ها و کوچه های پر از خاک و گرد و لای و لوش این شهر سرگردان اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر