۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

بود نبود

نوشته: فاخته
بود نبود، در یک شهر بر از مزبله ودود، چند کاندید شوقی کسب ثروت و سود، به رسم وآیین قزوینی وکبود، در آتش حفظ و یا رسیدن به مقام ومنصب و جلال وجبروت، طومار کاندیداتوری خود را نزد هر کس میگشودند ودر چهل ویک پارچه سپید کاغذ خوش نمود، با دوده الیکین فرورفته در خامه یک دیوات از هر طرف مسدود، نامه ها هر یک نوشته بود، و در آن لغات دور افتاده ومردود از رسوم املا انشأ و رقوم را به شکل سرود، در جملات درد اندود، پراز دعا و سلام و خیریت انجام و به صد شوق تمام مانند حمایل گرانبها و پرسود، قطار کرده و هی میدان و طی میدان در آن حال راهی شدند به سوی محل موعود!
قضارا پای چند ضعیف و بی واسطه شان از بجلک در کمیسیون رگ گشود، و به اثر آن از قافله قدرت طلبی بگفتند بدرود، و متباقی با عکس های چند متری و ملبس با مفلر و نکتائی و دستار و چپن خوش نمود که دیدن آن از ثروت و قدرت شان حکایت می فرمود جلوه نمایی کردند که بعد از آن بر در و دروازه شهر سیمای پر فروغ شان هر کجا پرتو افشانی مینمود. آنان که در ابتدا آه و زاری نموده به هر شاهد و مشهود از فقدان قوت لا یموت در گله و شکایت بودند با گشودن بکس و بگاژ و پالیدن جیب های مسدود، چنان ثروت گشایی کردند که در ثروت و جبروت و سود، قصه قارون را نمودند مردود، و از میلیون ها افغانی خارج حساب بانک ها و از محاسبه مفقود، تا ده هزار یک مدعی بی شاهد و مشهود را مصرف آن کارزار پر از جلال و جبروت نموده القصه در شهر چنان بازار پلو و چلو و الو را آنان گرم نمودند که شهری برباد کردن پول های باد آورده آنان دست به دندان گرفته لب می سود، و اکنون از طریق تلویزیون ها، رادیو ها، اخبار، جراید و روزنامه ها به آنان هر لحظه میفرستند خلۀ درد اندود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر