ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

دود دل شهروندان!

امروز 2 ماه دلو یا بهمن است و تا آنجا که به ریزش برف و باران ارتباط میگیرد از ماه جدی تا کنون قطره آبی از آسمان خدا بر زمین کابل نریخته و شهر چون تندور خانه های گلین خفقان آور و دودگین است. حتی در چنین هوای دودگین نیز کسانیرا میبینید که با عجله در موتر های شیشه سیاه اینسو و آنسو در حرکت اند، کسی دوسیۀ کنفرانس لندن را زیر بغل دارد و کسی اسناد سری مذاکره با مخالفان را اینسو و آنسو میبرد.
به طور عموم این فضای دلگیر بالای طبیعت چوکی پرستان، مقام خواهان و معامله گران هیچ تأثیری نداشته و گویی آنان از هوای پاک آبشار نیاگارا نیرو گرفته اند. در حالیکه مردم شهر را میبینید که خسته از حوادث روزگار و زیر بار شرایط زندگی هر لحظه دود دلشان را با دود شهر یکجا از سینه برون آورده با چشمان پر اشک به سوی آسمان ها میبینند و روی بر خدا دارند. آنان( چون قهرمان داستان بالزاک در پاریس) میسوزند، دود میکنند و از دود دلشان شهر را دودگین میسازند، بالزاک در داستان دختر زرین چشم مینویسد: در پاریس دوستی، برادری و رفیقی بهتر از اسکناس صد فرانکی وجود ندارد، چیزیکه حالا ازپروژه ارزان قیمت تا ده کیپک و از بلاک های قصبه تا مهتاب قلعه در شهر ما صدق میکند.
به یاد روزهایی که عطر خوشگوار گل ها را باد از روی امواج خروشان دریای مست و از خود رفتۀ جاری در کنار باغستان و تاکستان به رویم میزد و به یاد شب هایی که چوچلی های دریایی، فاخته ها، اپوپه ها، طوطیان و بلبلان تا نیمه های شب بر شاخساران داستان ها زمزمه میکردند، این شعر کارو را به خوانندگان تقدیم میدارم:
باران...
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه... دلم تنگه...
بخواب ای «طفلک» نازم
بروی سینۀ بازم
که همچون سینۀ سازم
همه ش سنگه... همه ش سنگه...
نشسته برف بر مویم...
شکسته صفحۀ رویم
خدایا با چه کس گویم
که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه... همه ش رنگه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر