ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

چنگک به شعر فروغ فرخزاد

داود سیاووش
فروغ میگفت:
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان و دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
***
اما:
این گاه دیگدان ها سرد شد
و برکت از کندو ها رفت
گندم ها و دشت ها خشکیدند
و پرندگان و ماهیان از تشنه لبی دریا ها مردند
و دولتمردان بی کفایت
دست زیر الاشه نشسته خندیدند

دیگر کسی به سرسبزی نیاندیشید
دیگر کسی به بند و انهار نیاندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیاندیشید

در کلبه های محزون
شیون زاری به دنیا می آید
خون بوی بنگ و تریاک می دهد
زن های باردار
قاچاقبران مواد مخدر میزایند
و گهواره ها از شرم به گور ها پناه می برند

چه روزگار تلخ و سیاهی
فساد نام دوم حکومتداری شده
و توبه فرمایان گنه کار
از مصطبه امر و هدایت میگریزند

مرداب های شهر بوی الکهول میدهد
که گروه متحرک بی فکر روشنفکر نما را
به ژرفای خویش می کشد
و رشوه خواران موذی
اوراق زرنگار اسناد را
با جعلیات
سیاه میکنند
و اطفال
این ننگ و نفرین ابدی را
در تخته های مشق خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر مینمایند
چه روزگار تلخ و سیاهی...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر