۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

غراب-ادگارآلن پو

مترجم: احمد میر علایی

نیمه شبی دلگیر، که من خسته وخراب،


غرق مطالعه ی مجلدی عجیب وغایب بودم ازدانش ازیادرفته،


درمیان سرتکان دادن ها، وگاه به خواب رفتن ها، ناگهان انگشتی به در خورد،


گویی رپ رپه یی بود، رپ رپه یی نرم که کسی بردر اتاقم میزد


زیرلب گفتم: (میهمانی آمده است ، وبر دراتاقم انگشت میزند –


همین ونه چیزی دیگر.) آه، خوب به یاددارم که شبی زمستانی ودیجور بود،


وهر نیم سوز پا به مرگ شبح خودرا برکف اتاق می تنید.


مشتاقانه آرزومند روز بودم ،- به عبث تلاش کرده بودم


تا از کتاب هایم درمانی وام کنم برای درد وغمم – غم ازدست دادن لنور –


دوشیزه یی بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده اند.


واین جا نامی از او نمانده دیگر. وخش خش محزون وابریشمین هر پرده ی عنابی


دلم را به تپش می انداخت – وجودم را از هراس های وهم آلود می آکند –


هراس هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنانکه اکنون، برای آرام کردن دل،


ایستادم وبر خود تکرار کردم که : ( میهمانی است که بر دراتاق من اذن دخول می طلبد-


میهمانی سرزده که بردر اتاق من اذن دخول می طلبد-


همین ونه چیزی دیگر.) حال دل قوی داشتم،دیگر تردید نکردم،


گفتم: ( حضرت آقا، یاسرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم


حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، وشما چنان آهسته بردرزدید،


وچنان آهسته انگشت بردرزدید ،انگشت بردراتاقم زدید،


که مطمین نیستم آن را شنیده باشم.) – دراین جا دررا چارتاق کردم،


ظلمت بود آن جا و نه چیزی دیگر.


ژرف به درون آن ظلمت نگریستم،مدت ها دودل آن جا ایستاده بودم، می ترسیدم،


تردیدداشتم،رویا هایی میدیدم که هیچ تنابنده یی، جرات نکرده بود ببیند ،


اما سکوت بی خدشه بود، وظلمت هیچ نشانه یی به دست نمی داد،


وتنها واژه یی که شنیده می شد واژه نجوای (لنور!) بود،


این را به نجوا گفتم، وهیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد(لنور!) ،


صرفا همین ونه چیزی دیگر. آنگاه به درون اتاق روکردم، تمامی روحم دردرونم می سوخت،


به زودی باز دق البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.


گفتم( حتما ،مسلما چیزی نشسته است، بر شبکه ی پنجره ی اتاقم،


پس، بگذار ببینم این وبال چیست، واین راز بگشایم-


بگذار لحظه یی دلم آرام گیرد واین راز بگشایم،-


گمانم باد باشد ونه چیز دیگر!) دراین جاکرکره را چار تاق کردم، آنک ، نازان وباپرپرزدن های بسیار،


غرابی غریب از روزگاران متبرک گذشته پا به درون گذاشت


نه کوچکترین حرمتی گذاشت- نه لحظا یی درنگ کرد یا فروماند،


بلکه با کروفری امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –


فراز نیم تنه ی پالاس درست بالای در اتاقم


جا خوش کرد ، ونشست ، ونه چیزی دیگر. آنگاه این پرنده آبنوسی یه توهم حزن آلود من رنگ خنده زد،


با هییت رسمی وجدی که به خود گرفته بود،


گفتم :( هرچند کاکلت بریده و تراشیده اند هیچ به دل هراص راه نداده ای ،


همان غراب شوم باستانی سرگردان بر ساحل شب گرفته ای –


مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست ؟)


نعیق زد غراب – ( نه دیگر! ) چه شگفت زده شدم که این مرغ نا هنگام چنین راحت حرف می شنود


هر چند پاسخش نه چندان معنایی داشت – ونه ربطی،


زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده یی


تاکنون از این نعمت بر خوردار نبوده که پرنده یی را بالای در اتاقش ببیند-


پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم تنه بالای در اتاقش


با چنین نامی چون (نه دیگر) اماغراب تنها ، نشسته بر نیم تنه ی بی رنگ فقط آن یک کلمه را


ادا می کرد، چنانکه گویی جانش را در آن تک واژه میریخت.


چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-


تا من آهسته زیرلب گفتم: "یاران دیگر پیش از این پرکشیده اند-


او نیز فردا ترک مان می گوید ، چنان که آمال من پیش از این پر کشیده اند"


نعیق زد غراب، "نه دیگر" شگفت زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،


گفتم: "بی شک، آنچه او می گوید سر تا تهِ ذخیره ی واژگانی اوست،


فرا گرفته از استادی نا شاد که سرنوشت غدّار


او را پی کرده و تند تر هی کرده –چنان که چون امید را فراخوانده،


یأس جان گزا بر او آغوش کشیده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده-


با آن پاسخ غم بار، "نه دیگر" اما غراب به تمامی روح غم‌ زده ام رنگِ لبخند می‌زد،


کرسی تشک‌داری را یک ‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛


آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ


پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-


این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن


چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر» این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم


خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛


نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم


بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،


اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی


زیر سر اوست، آه، نه دیگر! آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا


تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد


فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان


بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!


بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»


نعیق زد غراب: "نه دیگر" گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-


چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،


سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-


در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-


آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»


نعیق زد غراب"نه دیگر" گفتم: "ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-


سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم


به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،


به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-


به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند."


نعیق زد غراب "نه دیگر" از جا جسته، جیغ زدم:"پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!


به درون طوفان و به کرانه ‌ی دوزخی شب بازگرد!


هیچ پرِ سیاهی را به نشانه ‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!


تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!


نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!"


نعیق زد غراب "نه دیگر" و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،



بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛


و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،


و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ ی او را بر زمین می‌اندازد؛


و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ ی جاری بر زمین


روزی جدا شود- نه دیگر! ۱۸۴۵

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر