۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

اندرز به حکومت که نمیگذارد در فصل بهار در مکروریان چهار نهال شانی شود


به دست خود درختی می نشانم
به پایش جوی آبی می كشانم
كمی تخم چمن بر روی خاكش
برای یادگاری می فشانم

درختم كم كم آرد برگ و باری
بسازد بر سر خود شاخساری
چمن روید در آنجا سبز و خرم
شود زیر درختم سبزه زاری

به تابستان كه گرما رو نماید
درختم چتر خود را می گشاید
خنك می سازد آنجا را ز سایه
دل هر رهگذر را می رباید

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب
میان روز گرمی می رود خواب
شود بیدار و گوید : ای كه اینجا
درختی كاشتی روح تو شاداب

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر