ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

زندگی رقت بار استادان درجه اول ادبيات

سيروس علی نژاد
خاطرات پروانه بهار، دختر ملک الشعرا، تازه ترين نوشته ای است که بر محور زندگی آخرين بزرگ سلاله شعر کلاسيک ايران می چرخد. هرچند نيمه دوم کتاب نه به زندگی شاعر که به زندگی شخص نويسنده می پردازد، اما جوهر کتاب مرغ سحر در واقع همان زندگی ملک الشعرای بهار است و اهميت کتاب نيز در همين است.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند.
با وجود اين، خاطرات پروانه بهار جز در يکی دو فصل، يا بجز در برخی موارد کتاب پرمايه ای نيست، ضعف های بسيار دارد و بر دانسته های ما به قدر انتظار نمی افزايد. خوب نوشته نشده و ويرايش درستی ندارد. در عين حال، در مطرح کردن برخی نکات زندگی بهار موفق است و می تواند خواننده را با زندگی يکی از بزرگان ادب معاصر در اواخر عمر و نيز خانواده او آشنا کند.
توصيف او از جزييات خانه پدری، از اتاق ها تا باغ خانه، و دقتی که در وصف حال مادر و روابط عاطفی نهفته در درون خانه به دست می دهد يا تصويری که در فصل « بازگشت پدر به ايران» و فصل بعد از آن درباره فقر خانواده بهار در سالهای آخر عمر شاعر ترسيم می کند، از اين دست است. به هر صورت، قسمت دوم کتاب که در آن نويسنده به زندگينامه خود در آمريکا می پردازد، شايد از آن رو که برای خود وی ملموس تر بوده، نوشته بهتری از کار در آمده است.
در فصل « بازگشت پدر به ايران»، پروانه از سال هايی می گويد که بهار پس از مدت ها بيماری، دچار فقر شده و همسر او ناگزير تمام اشيای قيمتی و ارزشمند خانه را که يا از خانه پدری به عنوان جهيزيه به خانه بهار آورده بوده و يا گرد آورده خود بهار است، به فروش می رساند و تنها همان حياط و خانه ای می ماند که بهار در آن زندگی می کرد.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند
شاعر بناچار، دخترش را نزد رييس بانک ملی می فرستد تا در ازای گرو گذاشتن خانه، ده هزار تومان قرض کند. رييس بانک موافقت نمی کند. شرحی که پروانه بهار از ماجرا يعنی دشواری و سنگينی رفتن نزد رييس بانک برای وام، مأيوس شدن و برگشتن از اتاق او، ورود به خيابان و ميدان فردوسی و ديدن مجسمه فردوسی در آن حال به دست می دهد، دل سنگ را آب می کند. تصور آنکه مردی به بزرگی بهار، درمانده ده هزار تومان شود و ناچار دخترش را نزد رييس بانکی بفرستد و پاسخ منفی بگيرد، تنها دردناک نيست؛ نشانگر وضع نابسامان کشوری است که ما همه به شهروندی آن افتخار می کنيم. وقتی سرنوشت استاد برجسته ای چون بهار چنين است پيداست که دانشکده های ادبيات ما ديگر نخواهند توانست صاحب استادان درجه اولی چون او شوند.
پروانه بهار سعی می کند پس از بيرون آمدن از بانک ملی با روی آوردن به ميدان فردوسی و مجسمه سراينده شاهنامه، خط فقری را که از روزگاران دور، نصيب شاعران شريف ايران بوده ترسيم کند. البته او در اين کار محق است اما واقع اين است که بين زمانه ما و زمانه فردوسی هزار سال فاصله تاريخی وجود دارد و امروز چون به شرايط تاريخی زمان فردوسی بنگريم، آن ناروايی ها شايد قابل فهم شود. چيزی که قابل فهم نيست اين است که ما هزار سال بعد، رفتاری مشابه با شعرا و ادبا و بزرگان خود می کنيم. اين فقر که پروانه بهار بدان اشاره می کند مختص بهار نبوده است. تقريباً تمام بزرگان ادب و فرهنگ ما در پنجاه سال اخير دچار چنان سرنوشتی بوده اند. برای روشن تر شدن ماجرا بهتر است يادی از استاد احمد علی رجايی بخارايی از استادان قدر اول دانشگاه فردوسی و دانشگاه تهران بکنيم.
در نيمه دهه پنجاه در مصاحبه ای از او پرسيدم علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان به رشته ادبيات چيست؟ پاسخ او که به شرح و تفصيل بيان شد دردناک بود:
« علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان چند چيز است. در درجه اول آينده نگری است که هر بشر خردمندی بايد داشته باشد. کسی که ادبيات می خواند اگر قرار باشد استاد شود، آينده خود را در سيمای استادان بزرگ ادب امروز [ آن روز] می بيند ».
استاد احمد علی رجايی بخارايی می گفت با کمال تاسف زندگی استادان بزرگ ادب فارسی که از قضای روزگار در اين قرن چند تن از نامدارترينشان ظهور کردند اميد بخش نيست. هيچ يک از آنان « نه به اندازه يک مقاطعه کار، نه به اندازه يک پزشک، نه به اندازه يک مهندس، حتا به اندازه يک بقال سر گذر هم از رفاه برخوردار نبودند*».
او برای اثبات سخن خود چند مثال از بزرگان معاصر ادب فارسی آورد که اولين آنها بهار بود و بعد علامه قزوينی، دهخدا، فرزان، فروزانفر، بهمنيار، اقبال آشتيانی و ... و گفت « دريغ است که عرض کنم که هيچ کدام از اينها نه شادکام بودند نه نيک سرانجام ».
درباره بهار ضمن برشمردن ملکات او که هم زبان های پهلوی و عربی می دانست و هم روح بلند و درون مشتعلی داشت، و هم چند دوره نماينده مجلس و يک بار وزير فرهنگ شده بود، می گفت چنين شخصيتی به علت راستی و پاکی وقتی درگذشت، در مجلس سنا طرحی به تصويب رساندند که ماهی هزار تومان به خانواده او بدهند که برای امرار معاش درمانده نباشند. « وقتی عاقبت ملک الشعرای مملکت اين باشد کدام جوان حاضر است به دنبال ادب برود. چرا برود؟».
پروانه بهار در اين باره می نويسد « بعد از مرگ پدرم، وضع مالی مادرم روز به روز بدتر می شد. پدرم هيچگاه استاد رسمی دانشگاه نشده بود. به همين علت هم حقوق بازنشستگی نداشت. مادرم ناچار کتابخانه پدرم را فروخت. کتاب های خطی را کتابخانه مجلس خريد. کتاب های ديگر را هم يک کتابفروش ابتياع کرد».
اما پول کتابها هم چيزی نبود که با آن چرخ زندگی بگردد. پس از مدتی ناچار از دولت تقاضای کمک کردند و لايحه ای تنظيم شد و به مجلس رفت و با ماهی هزار و پانصد تومان موافقت شد و لايحه به سنا رفت. « خدا می داند چه سر و صدايی در مورد اين لايحه در مجلس سنا درگرفت. جمال امامی و علی دشتی از هر اتهامی به پدر و خانواده ما فروگذار نکردند».
با هزار و پانصد تومان البته نمی شد آن خانه را که پر جمعيت بود، اداره کرد. خانواده بهار ناچار شد خانه ملک الشعرا را بفروشد و افسوس پروانه بهار اين است که « چه می شد اگر دولت آن باغ و خانه و کتابهای بهار را می خريد و آن را به موزه بدل می کرد. باغش پارکی می شد و خانه اش موزه ای و کتابخانه اش، کتابخانه عمومی ».
مسأله تنها اين نيست که بهار چنين سرگذشتی داشت. مسأله اين است که غالب بزرگان معاصر ادب فارسی چنين سرنوشتی داشته اند. استاد رجايی درباره علامه قزوينی می گفت که با مبلغ ناچيز اوقاف « گيب» در اروپا به عسرت می زيست و وقتی به ايران آمد هيچ توجهی به او نشد و اگر « يارمندی مرد ديگری نبود که دو اتاق از بالاخانه منزلش را خالی کرد و به قزوينی داد»، او جا و پولی برای اقامت در تهران نداشت. وقتی هم مرد کتابهايش را دانشگاه تهران خريد تا خانواده اش با آن پول به زندگی ادامه دهند. « اين ميراث استادی بود که لقب علامه داشت ».
دهخدا که مدتها رييس دانشکده حقوق بود، چهل و پنج سال از عمرش را صرف تهيه بزرگترين دايرة المعارف فارسی کرد، بی آنکه حق تأليفی بگيرد، در حالی که اگر در ازای هر فيش دو سه تومان به او می دادند ميليون ها ثروت داشت. او شکوه خود را از فقر با اين بيت که بر ديوار اتاقش نصب کرده بود نشان می داد.
اندر همه ده جوی نه ما را
ما لاف زنان که دهخداييم
تازه در اواخر عمر دهخدا به پيشنهاد تقی زاده خانه ای قديمی خريدند و در اختيار او گذاشتند که فيش های خود را در آن بگذارد. خانه ای که به قول استاد رجايی « هيچ بنايی توش نمی نشست».
سيد محمد فرزان در نيمه دهه چهل از دانشکده الهيات با 980 تومان حقوق باز نشسته شد و « هيچ کس از امنای دولت و ارکان مملکت از خودش نپرسيد اين نابغه عصر در سر پيری چطور می تواند با 980 تومان زندگی کند وقتی کرايه منزل سه هزار تومان است». اينکه رجايی می گويد هيچ کس از امنای دولت و ... برای اين است که در همان زمان که وی اين سخنان را می گفت اسدالله علم که در بيرجند شاگرد فرزان بود، وزير دربار شاهنشاهی بود.
عباس اقبال آشتيانی که آثارش مشهور است، و تمام عمر خود را صرف تأليف و تحقيق کرد، در فقر و فاقه زيست وقتی در رم درگذشت جنازه اش دو روز بر زمين ماند چون پولی برای جمع کردن او وجود نداشت. اقبال زمانی به وزارت دعوت شده بود ولی نپذيرفته بود و گفته بود « هر عنايتی دستگاه مملکت به من دارد در همين مقام استادی بکند تا هم من به کاری که درباره آن تحقيق کرده ام برسم و هم شاگردان محروم نمانند ». استاد رجايی توضيح می داد « اما در مملکت ما پول و رفاه با عنوان وزارت و از اين قبيل بستگی دارد و مثل آن است که آدميان تا استادند نه محتاج رفاه اند و نه در اين عالم زيست می کنند ».
فروزانفر به قول استاد رجايی لختی آسوده تر زيست اما به قيمت پذيرفتن مقام سناتوری که به متوقف کردن کارهای تحقيقی او چون شرح مثنوی منجر شد. بسياری می توانستند در اين کشور سناتور شوند در حالی که فقط يک نفر بود که می توانست مثنوی را شرح کند که سرانجام ناتمام ماند.
زندگی ديگر بزرگان معاصر ادب فارسی را که نگاه کنيم به همين نتايج می رسيم. خانلری با همه بزرگی اواخر عمر در عزلت می زيست که از فقر بدتر بود.
مسأله اين است که هنوز زندگی بزرگان ادب فارسی بر مدار زندگی فردوسی می چرخد. ما کی بايد اين ناروايی ها را چاره کنيم؟
* متن مصاحبه در « آيندگان ادبی » آن روزگار چاپ شده است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر