۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

من، (تو) ام..

هیچکس را نداشت
و حتی
هیچ نا کسی را...
به باغها پناه برد...
به تمامی درختهای از ریشه رمیده ی آفتاب ندیده
به خاک افتاده گلهای خزان زده ی پائیز روئیده
گفت: باورتان باد، من باغبانم...
مسخره اش کردند...

به دریا پناه برد...
مسحور از خود رمیدنها، خرامیدنها و
-در بستر تبدار سواحل-
آرمیدنهای امواج
به قایق های بادبان گم کرده گفت:
باورتان باد، من بادبانم...
مسخره اش کردند...

به آسمانها پناه برد...
مقهور عظمت ستاره های سیاره ساز و،
زندگی پرداز و، همیشه سر زنده
به تمامی ابر های خانه بر دوش و پراکنده
گفت: باورتان باد،
من اشک از دیده فرو نغلطیده ی آسمانم...
مسخره اش کردند...

به کتابهای تألیف نشده پناه برد...
گفت: من، نه باغبانم،
نه، بادبان
نه، از یاد رفته سرشک دیده ی آسمان
که متن روی کار نیامده ی یک داستانم...
مسخره اش کردند...

به (خود)ش پناه برد
گفت: باورت باد، من، (تو) ام...
و گریست...
کارو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر