۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

ای بس بهارها که بهاری نداشتیم

این چه نظمیست، چه رسمیست، چه وضعیست، خدا!
سبب این همه بدبختی و غم، چیست؟ خدا!
جز «صاحبان» زر و، کهنه پرستان پلید:
هیچکس زنده، در این شب، به خدا! نیست خدا!
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیاده ست در آن حق و، ستمکار سوار!
زیر خاک است گل و، زینت گلدان ها: خار!
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار!
سرنوشت همه، بازیچه مشت عیار!
سر زحمت، به طناب عدم؟ از دار به دار؟
زندگی، پول! نفس، پول! هوس، پول! هوار!
مرغ حق، یخ زده، اندر قفس، پول هوار!
قدرتی کو، که بر آید ز پس پول؟ هوار!
***
من بیکار که صد بار بمیرم هر روز!
بالشم سنگ، دلم تنگ و، تنم بستر سوز!
کت من در گرو عید گذشته ست هنوز!
به من آخر چه، که نوروز سعیدست، امروز؟!
کهنه روزم چه بُد آخر که چه باشد نوروز؟
***
«هفت سین» من اگر بوده و می دیدی چیست؟
همنشین من غارتزده می دیدی کیست؟
هفت سین! وه، که چه «سینی» و چه «هفت» همه رنگ:
سینه یی کشته دل، و سوز سرشکی گلرنگ،
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره خالی و سرما و سری بر سر سنگ!
آخر: ای هموطنان!
سال تان باد به صد سال فرح بخش، قرین!
«هفت سین» کی به جهان دیده کسی بهتر از این
***
دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین،
سایه فقر، سیه کرده سر و روی زمین،
سبزی برگ درختان، همه بی لطف و حزین
لاله را، ژاله صفت اشک الم گشته عجین،
زن غمین، مرد غمین، بچه غمین، پیر غمین!
وه! که سرتاسر این ملک ستم دیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار...
شیون درد و فغان، داده به سر، باد وزان
جای می، خون سیه میچکد از چشم رزان!
اینکه چیزی نبود، هموطنان! بد تر از آن:
عجب اینجاست که افتاده ز پا چرخ زمان!
کی فلک دیده به خود،
«فصل خزان، بعد خزان؟...»
کارو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر