۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

چکامه مارگوت بيكل


ترجمه: احمد شاملو



پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم،

پیش از آن‌که پرده فرو افتد،

... پیش از پژمردن آخرین گل،



برآنم که زندگی کنم.

برآنم که عشق بورزم.

برآنم که، باشم.



در این جهان ظلمانی،

در این روزگار سرشار از فجایع،

در این دنیای پُر از کینه،

نزد کسانی که نیازمند من اند،

کسانی که نیازمند ایشانم،

کسانی که ستایش انگیزند،



تا دریابم؛

شگفتی کنم؛

باز شناسم؛

که‌ام؟

که می‌توانم باشم،

که می‌خواهم باشم،



تا روزها بی‌ثمر نماند،

ساعت‌ها جان یابد،

لحظه‌ها گران‌بار شود،



هنگامی که می‌خندم،

هنگامی که می‌گریم،

هنگامی که لب فرو می‌بندم،



در سفرم به سوی تو،

به سوی خود،

به سوی خدا،

که راهی‌ست ناشناخته

پُر خار

ناهموار



راهی که ـ باری ـ

در آن گام می‌گذارم،

که قدم نهاده‌ام،

و سر بازگشت ندارم.



بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را،

بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را،

بی‌آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات.



اکنون مرگ می‌تواند فراز آید.

اکنون می‌توانم به راه افتم.



اکنون می‌توانم بگویم که:

«زندگی کرده‌ام.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر