۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 135/ پنجشبه 10 اسد 1392/ 1 اگست 2013
4
نوشته: گل احمد شیفته

معمولا قليچ، فرمانرواي درواز، در هر فرصت مساعد چند تن از افراد شرر پيشه خود را به منظور دستبرد و آزار خانواده شاه فقيد توظيف ميكند. دوشب قبل هم آنها به نواحي قلعه هجوم آورده سه تن دهقانان شرف بانورا مجروح ساخته، در مقابل يك نفر كشته دادندو چهارده نفرشان بابدن خون آلود از آنجا فرار كردند و اين واقعه به افراد خانواده اثر گذاشت. شب هنگام اعضاي  فاميل، وابسته گان و افراد وفا دار آنها داخل  قلعه دور هم مي آمدند و جهت ترتيبات امنيت رويداد هاي مشابه آينده به جلسه و گفتگو مي پرداختند. پيرامون تهيه سلاح بيشتر، حفر خندق ها، پيره داريهاي شبانه و امثال آن را مطرح كردند.
هريك از اعضاي خانواده حق داشت اظهار نظر كند. چون نوبت سخن به شيرخان و گل بانو رسيد، شيرخان گفت:
- مادر، من تمام نظرات خانواده را شنيدم. حالا نوبت من است. من نظر خاص خود را دارم، خواهش مي كنم آن را به غور بشنويد.
از زماني كه پدر ما شهيد شد، وضع خانواده دگر گون شده است.
ما هميشه به حالت دفاع بسر مي بريم. قليچ افراد زياد دارد. ما نمي توانيم هميشه در جنگ باشيم، ولي نيمي از عايدات املاك راوقف مسايل دفاع مي سازيم. من نظرم را به  همه تان مي گويم، اگر معقول پنداشته شود، به آن عمل خواهم كردواگر مورد پسند نباشد ودلايلي دارند، هر كسي بايد نظرش را بگويد. پيشنهاد من اينست، كه خانواده ما بطور دسته جمعي از درواز دوست داشتتي خارج و رهسپار جنوب شويم . براي اينكه راه هاي ديگر را قليچ بروي  ما بسته است.
ما، به آنچه توان انتقال دارد، به سمت جنوب مهاجرت مي كنيم . خدا مهربان است. ممكن سرنوشت مارا بجاي بهتري جاي گزين سازد، كه ازهر نگاه با شرايط فعلي ناآرامي درواز مساعد. ما به جاي  بهتري مي رويم و نسل  آينده خانواده ما در آنجا زنده گي كند و زنده گي با سعادتي را آغاز خواهيم كرد.
سكوت بر فضاي اتاق مستقر گرديد. بعضي خاموش، برخي حيرت زده، گروهي راضي و قسمتي هم ناراضي به نظر مي رسيدند.
نخستين كساني كه با مفكوره شيرخان همنوا شدند عزت خان، عبدي خان و گل بانو بودند. دُر بانو رو به شوهر نمود. همسرش سر را به علامت قبول حركت داد. ديگران سوال كردند:
-" پس، با املاك مواشي وقلعه چه كار كنيم" ؟
استاد صدر الدين رو به شرف بانو نموده گفت:
-اگر چه من خود را جز اين خانواده ميدانم، ولي اجازه و حق بخود نمي دهم، كه در امور داخلي خانواده شاه مرحوم مداخله كنم. ولي صرف مي توانم بگويم، كه نظر شيرخان را به عنوان يك نظر نافع و معقول مي پسندم. توجه كنيد، زنده گي خودش يك سفر است، تغير جاي رهايش افق ديد شما را وسيع مي سازدواز  جانبي  هم  حس كينه توزي دايمي را در برابر قليچ را هزن  برداشته وزنده گي هر كدام ماو شما را بسوي مسئوليت، آرامش و انكشاف  مي كشاند.
شايد خواست الهي باين باشد، كه به لطف شيرخان از زادگاه خود دور شويم  و هجرت كنيم. زمان ورطه بر مسلمانان، كه عده شان از چهل نفر تجاوز نمي كرد تنگ شد، حضرت پيامبر اسلام(ص) دستور داد تا عده اي به كشور حبشه مهاجرت كنند. ماهم پيرو پيامبريم. در مورد زمين ها و باغ و قلعه نظر من اينست، كه چون ما اين املاك را به همت پدران خود وعرق ريزي دهقانان آباد كرديم، براي جبيره زحمت شان زمين ها را به آنها بر اساس تعداد اعضاي خانواده واگذار كنيم. چندتن آنها به انتخاب همه به داخل قلعه جاي گزين شوند، از باغ هاي اطراف قلعه مي توانند نصفا- نصف ثمر برداشته فوايد آنرا به دو حصه تقسيم كنند. سهم شان را عادلانه براي خود بگيرندو سهم شمارا يا جنس يا نقد به خانواده به هر جاي كه اقامت اختيارمي كنند، انتقال بدهند. اين يك پيشنهاد است، نه كدام يك نظر قاطع.
اگر به آن موافق باشيد، فيصله بدست خود شماست و اگرآن را رد مي كنيد، اختيار داريد.
پس از غور و بحث، فرزندان و مادرشان طرفدار نظر استاد گرديده، آن را پذيرفتند. دهقانان مردو زن، پيروجوان سرهارابرهنه كرده، به دعا و سپاس وفيصله كردند، كه جوانان قسما خانواده را تا جاي استقامت شان همراه و ياري خواهند كرد.
از فرداي آن روز حالت تازه در داخل و خارج قلعه ايجاد شده بود. در زندگي هم صفحه نويني باز گرديد. شورو شعف تازه به چهره افراد پديد آمد. قلب خورد و كلان مي طپييد. مردم درواز گروه – گروه با سيماي متاثر به قلعه مي آمدند. تا به نوبت با خانواده شاه ديدار ووداع نمايند.
قاضي شهر آمد و اسناد و قباله هاي واگذاري املاك را تنظيم و مهر كرد. خبر مهاجرت احتمالي اين خانواده در حلقه مردم آن سرزمين پيچيد. هفته بعد قليچ خان نيز ازين خبر آگاهي حاصل كرد. در ظاهرو اكنش نشان نداد، ولي در باطن خوشحال گرديد.
آماده گي هاي جهت اين سفر طولاني گرفته شد. 25قاطر نيرومند به مواشي افزوده شد تا در خدمت قافله قرار گيرند.
عده افراد خانواده درين وقت به 38 نفر مي رسيدو تعداد عمومي به شمول همبسته گان و عمله به 94 تن بالغ مي گرديدو اكثرشان با خود سلاح داشتند. پنجاه راس اسپ، سي و پنج راس قاطر، يازده مركب، هشت شتر، بيست و پنج راس گاوشيري، ده راس نرگاوقلبه اي، دوصد مرغ خانگي، يك پشك و يك طوطي سبز رنگ گل بانو هم، شامل قافله آماده به حركت بود. آنچه اثاثيه و فرش قابل حمل بسته بندي شده مابقي به عمله و دهقانان و سايرمردم تحفه گرديد.
محمد آغا و سواد خان به صفت رهبران اين قافله منتخب  شدند. مسووليت سراسري سفررا شخصا شرف بانو به دستياري پسرش عزت خان به عهده داشتند.
خويشاوندان شرف بانواز منطقه بهارك براي وداع به درواز آمدند. البته ترك درواز براي خانواده خيلي مشكل و غم انگيز بود. ولي از جانب ديگر مفكوره سفرهمواره يك نوع ذوق زدگي با خود دارد، كه در چهره اكثر افراد جوان خانواده محسوس بود. ذوق زدگي به جهت يك سرنوشت نوين،
سحر گاه يكي از روز هاي اول بهار سال 941هجري شمسي، مطابق سال1562ميلادي، يعني 432 سال قبل از امروز(تاريخ مورخ كتاب) هنگامي كه در افق روشني روز نيامده و مرغان سحر خيز درواز هنوز سر بزيربال نهاده بودند، قافله خانواده مهاجربه دعاي مسن ترين مرد دروازبه حركت آغازنموده بر اسپها سوار شدندو سمت جنوب را در پيش گرفتند. طبق معمول دروازي ها به مجردي كه قافله چند قدمي دور شد، هر يك از همسايه ها ظرف آبي عقب آنها روي زمين ريختندو به قافله بزرگ تا وقتي در لابلاي تاريكي سحرگاهان چشم دوختند، كه قافله رفته رفته از نظر دور ودورتر و بالاخره ناپديدگرديد. ديگر صداي جرس و زنگوله های آويخته به گردن شتران را نمي شنودند. قافله درواز از نقطه معلوم بسوي نقطه مجهولي روان گرديد. سرنوشت زنده گي غالبا هدف نا معين مقابل خود دارد. انسان نمي تواند جريان فرداي  امروزش را پيش بيني كند. قدم هاي نا مشخصي به جلو گذاشته مي شود، ولي در خلال همين حالت انسان هدفمند راهش را در زندگي باز نموده با شكيبايي به سمت هدف انتخاب شده پيش مي رود. قضا و اتفاق به شانس اورا ياري مي كند. اين جاست كه نقش يك عزم و هدف برنامه ريزي شده پابپاي عامل يا عواملي داراي اهميت خاص خود است.
افراد قافله ماهم دل به دريا و سر به صحرا زده هر لحظه از وطن اصلي شان، از درواز  دور مي شدند. بايد دانست درواز در كجاست:
درواز تقريبا شمالي ترين نقطه مرزي كشور مابوده ورود خانه پنج از سمت شرق، قوسي زده بسوي غرب درواز به جريان هميشه گي خود ادامه مي دهد . در مركز اين قوس نيم دايره اي بالاي منطقه درواز قرار دارد . جائيكه خط71 درجه طول البلد شمالي با خط38 درجه و 26 دقيقه عرض البلد را تقاطع  مي كند. سمت شرقي آن با كوه هاي مرتفع پوشيده و هر چند بسوي غرب نزديك شويم، نشيب زمين بيشتر مي گردد. در قسمت ارتفاعي بدخشان جوار غدير يا قول شيوا، منطقه خوش آب و هوا ي شغنان قرار دارد.
قافله درواز جهت جنوبي-   غربي  راه را كه دره هاي هموارتر از شرق دارد، در پيش  گرفت. چكاچك سم اسپان، بع بع گوسفندان، نواي ني دهقان بچه ها، غريو رودخانه هاي روان،بانگ خروسان، گفتگوي آهسته مهاجران، صداي پرشرنگ رنگوله شتران سكوت فضاي دره را مي شكست.
قافله تازه نفس  درواز به را هپيمايی ادامه ميدادند. افق اندك اندك روشن مي شد. هواي مطبوع و ملايم بهاري رخساره هاي مهاجران رانوازش مي داد.
سواد خان كه پيشاپيش قافله حركت مي كرد، اسپش را توقف داده، دست بلند كرد. قافله ايستاده . بعد از اداي نماز و صرف مختصر صبحانه به حركت افتاد. سه بار طلوع و غروب آفتاب را ديدند و قافله به وادي راغ رسيد. در دامنه تپه زمردين خيمه ها را بر افراشتند، شب را در آنجا سپري كرده از غذا هاي كه، با خود داشتند صرف كرده، چهار پايان و مرغان را نواله و علوفه دادند.
سحر گاه روز ديگر از وادي راغ به حركت افتاده، از كوتل عبور نموده، به ميدان همواري قدم گذاشتند. چهار روز ديگر طي  طريق مي نمودند، از  دور سقف بناهاي گنبد مانند خواهان نمودار گرديد. اهالي اين سرزمين مهمان نواز و مهربان اند. قافله بعداز يك روز توقف در خواهان، كه ريش سفيدان آن محل به صبغه پيشواز از آنها بولاني گرم و خربوزه خشك و بادام عرضه كردند، به سمت جنوب غربي حركت كرد. در ظرف  پنج روز به شهر  بزرگ  مواصلت كردند. درين جاهم بازار پر جمعيت و بزرگ متاع موارد ضرورت شان را خريدند و راه خود را پيش گرفتند. پس از حركت از آنجا  شام روز ششم در مركز فيض آباد بودند. فيض آباد شهر با صفائيست. نفوس آن بيش از  جاهاي ديگر بوده ويك مركز بازرگاني شمرده مي شود. چاي خانه ها ي گرم و پيشامد ورفتار مردم آن گرم تر.
بازار سر پوشيده  فيض آباد رونق  چشمگيري دارد. دست فروشان قيماق و پنير و نان گرم عرضه مي كردند. روز دوشنبه و پنجشنبه را بازار و ميله مي نمايند. نخاس پر از مواشي، مندوي مامون از غله و دوكاندارها اشياي بنجاره را به بازار مي كشند. از دامنه و دره  كوه خواجه محمد زيره و روغن زرد و تخم جوشانده به فيض آباد مي آيد.
خان منطقه كشم، كه از دوستان قديم شاه و ضمنا خسردربانو بود، نزد آنها آمد و قاطعانه دعوت نمود تابه كشم، در غرب فيض آباد بيايندويك هفته مهمان او باشند. مسافران درواز يك هفته را در كشم بسربرده، از كباب كبك آنها  لذت بردند. عصمت ا لله و خان كشم تحفه هایی به آنها داده، به فيض آباد برگرداندند. قافله يك روز حركت كرده، شام روز ديگر به بهارك رسيدند، كه در جنوب شرق فيض آباد واقع است. بهارك كه زادگاه مادر خانواده، بعني شرف بانو بود، تمام خويشاوندان نزد آنها آمدند. ماماي شرف بانو قلعه مستحكمي در بهارك داشت. خانواده شاه و همراهان هشت روز در باغ بزرگي برادر شرف بانو مهمان بودند.
عصر اين روزها شيرخان به تنهايی در كشتزار ها قدم مي زد، كه نا گهان ازتباط مجهول دوباره برقرار شد.
-. شيرجان، شيرجان، زيبايته فراموش كردي. ؟
-. زيبا جان، خوش حال شدم، كه باز با تو صحبت مي كنم. زيبا، كسي را، كه من نمي توانم از يا د ببرم تو هستي .
-زيبا جان، چه حال داري.
-. من... حالم  خوب است، هنوز تب  قطع نشده... اما شير جان... من صدايته روشن تر از سا بق مي شنوم، چرا. ؟
-. من هم صداي تورا واضح ترحس مي كنم، ريبا جان ... .
-.تو حالا كجاستي شيرجان؟ ... .
-. بايد برايت بگويم، كه به همان قولم وفا كردم ... من حالا در جايي بنام بهارك هستم... زيباجان سي و شش روز پيش خانواده ما از درواز حركت كرده، به طرف جنوب در حال سفر هستيم... حالا ميدانم، كه چرا صداي  نازنين زيبا جانم را صاف تر مي شنوم... من هر روز به طرف تو نزديك تر مي شودم. .
- . آه ، واه خدايا ... خدايا من هرزور به طرف تو نزديك تر مي شوم... .
-. الهي شكر... من  به مقصد رسيدم... حالا ديگر جور خواهد شدم، ديگر مريض نخواهم بود... شيرجان عزيز... زودتر پيشم بيا... خدايا من چقدر خوش هستم.  .
-. ما فردا صبح وقت از بهارك حركت مي  كنيم. .  . خدايا شكر... خدايا.
 ارتباط مرموز قطع شد. اكنون صداي متين مردي از عقيبش به گوش شيرخان رسيد:
- فكر مي كنم تو به منظورت مي رسي، شيرخان عزيز.
-اوه... استاد محترم اين شمائييد؟
-من تا حدي از راز زندگي ات آگاه شدم، تشويش نداشته باش، قولي كه بتو داده ام، به آن وفا خواهم كرد.
-استاد... از شما ممنونم... ولي ... من كدام راز..
-شايد چنين باشد، شيرخان، من استاد و ضمنا دوست توام، مانند فرزندم به تو علاقه مند  هستم، به تو اطمينان  ميدهم، كه كم كم بسوي خوشبختي و آرزويت نزديك  شده ميروي، بعدا درين باره صحبت  خواهيم كرد. من به وجود تو افتخار مي كنم.
-ممنونم استاد گرامي..Ÿ.
 بقیه در آینده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر