ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 137/پنجشنبه 24 اسد 1392/ 15 اگست 2013

6

نوشته: گل احمد شیفته

- زيباي عزيزم! ما بجايي بنام كورآبه هستيم و پيش ميرويم ... من معلومات كردم كه به پروان نزديك شده ايم من صداي تو را طور صاف حس مي كنم مثل اينكه نزديك باشم. حالا از كورآبه پايين مي رويم...

- شير جان دلم مثل صداي تو روشن شد. پدرم يگان وقت به كورآبه رفت و آمد دار د نام كور آبه را از زبان او شنيده ام.

شيرجان!پس تو به شتل نزديك هستي!  زود زود اسپ بتاز كه من در انتظار ديدارتو چشم براه هستم
زود تر بیا كه من به كلي جور شوم شيرجان.

ارتباط مرموز قطع شدو شيرخان با يك نوع دلواپسي آميخته با مسرت روي اسپ تنها باقي ماند. حالانكه شخص ديگر همجوار ش كه روي اسپ بود، تمام صحبت شيرخان را با دلچسپي شنيده بود. استاد صدر الدين لبخندي از رضايت  به لب داشت. در اين فرصت گل بانو از نشيب راه استفاده كرده، اسپ را تندتر به حركت آورد  واز قافله سبقت گرفته از پيچ و خم دره به جلو مي تاخت وبه نقطه بلند نزديك به زاغآويدان اسپش را متوقف ساخته به منظره دور نگاه دوخت.  نظر انداز بس زيبا و مقبول بود . در مقابل يك وادي وسيع و سرسبز نمودار گرديد.

دو درياي خروشان به هم آميخته و رود خانه  عظيمي را تشكيل ميداد. زمين هاي هموار ،دشت هاي وسيع و علف زارهاي بزرگ ،گل بانو را غرق در تقكر ساخت. دلش مي طپيد، چنين منظره يي را كمتر ديده بود. به سمت چپ چهار منطقه سرسبز مرغزار پوشيده از درختان در دامنه كوه ويك دشت بزرگ به مشاهده ميرسيد. در وسعت مسير فرورفته درياي پر غريو  پنجشير، بسو ي راست در امتداد دريا بازهم زمين هاي شاداب و پوشيده از درختان بيد و سفيدار ديده مي شد و در منتهاي وادي دريا بسمت راست چرخيده ميان دره ها و كوه پايه ها ناپديد مي گرديد. گل بانو در انجام دورتر وادي يك نقطه زردرنگي را ديدكه از بالاي شيله كوه با نشيب مايل پايين آمده بود .حيرا  ن بود،  كه اين نقطه زرد چيست... شايد ريگستان باشد ولي چگونه ريگستاني گل بانو اسپ را برگردانده به عقب نگاه نمود، قافله نزديك مي شد. وقتي شرف بانو پهلويش قرار گرفت به گل بانو ديده پرسيد:

-چرا! ترا چي شد گل بانو جان ، به چه چيز مي بيني؟

- مادر! مادرجان  اينجا نزديك بيا... آنجا را ببين .چي جاي مقبولي. چي وادي بزرگي . اين درياي كف آلود، اين زمين ها، اين كوه ها چقدر زيبا است... فكرميكردم، كه من درواز نازنين خودم را يكبار ديگر مي بينم عينا درواز...

-آه خدايا!  راستي كه بسيا ر مقبول است... دخترم گل بانو تو اولين فرد خانواده هستي كه اين سرزمين مقبول را به من نشان دادي. بيا كه  بالاي اينجاي نامي بگذاريم. بنابرين من نام اين وادي را هم بنام توو هم بنام زادگاهم بهارك اسم گزاري مي كنم يعني از گل بانو گل و ازبهارك بهار را يكجا مي كنيم ازاين بعدما اين منطقه را گلبهار يا د مي كنيم بلي گلبهار نام خوبيست چطور استاد؟

ميرزا صدرالدين فكر نموده جواب داد:

- بلي البته نام مناسبي است گلبهار اما ازين و جه تسميه هدف شما چيست؟

-استاد فرزندانم همه گوش كنيد. اگر خدا بخواهد و مشكل موجود نباشد، ما بالاخره جاي اقامت خود را اينجا انتخاب مي كنيم . ماو فرزندان ماو نسل هاي آينده ما در همين جا زندگي تازه خود را آغار خواهيم كرد.

 آهي كشيده ، روبه قافله نموده گفت:

-يا ا لله حركت مي كنيم . قافله درواز از سنگلاخ هاي كنار درياي خروشان پنجشير از تنگناه زاغآويدان  آهسته آهسته به نشيبي  پيش آمدند. وقتي از دهانه درياي تنگ بيرون آمدند، سواد خان به قافله دستور داد، پياده شوند، خرگاه و خيمه ها را بر پا كنند.

ده نفر جوان پنجشيري كه شناوران و آب بازان ماهر بودند، با سواد خان و محمد آغا به مشورت پرداختند. ساعت بعد حدود بيست و پنچ جوان  تبرها و تلوردها و اره ها را به شانه گرفته به  سمت دامنه كوه بر آمده به قطع دراز ترين درختان شروع كردند، درختان ضخيم را با ريسمان هاي كيندري  يك به ديگر بستند، پهلوي هم به درازي يك ديگر در سه طبقه   محكم كردند. جوانان  شناور انجام چوب ها را به دريا كشيده روي خر سنگ  هاي وسعت دريا قرار داد ه اطراف آن را به سنگ هاي كوهي استوار ساختند.

از روي يك خرسنگ بروي خر سنگ ديگر ، كه از ميان آب سر بدر آورده بودند، چوب ها  ي بسته شده را به نظم و تر تيب  نصب نموده در كم عر ض ترين نقطه دريا، بالاخره پل اعمار كردند. رويش ر ا با شاخ و برگ درختان و جغل سنگ ريزه چم پوشيده ، خاك خشك بالاي آن هموار كردند. چند روز متواتر كار ساختار پل ادامه داشت . بالاخره كار پل به اكمال نهايي رسيده، آماده عبور افراد و مواشي گرديد. در واقع اين نخستين پلي بود روي درياي توفنده پنجشير.

صبح روز ديگر رديف قافله با احتياط از پل استنادي به آن سوي دريا عبور كردند، آخرين كسيكه ار روي پل ابتدايي گلبهار گذشتند دو جوان پنجشيري بود كه تا آن زمان داخل دريا بوده از آنجا قسمت تحتاني پل را مراقبت مي نمودند. قافله بعد از  وقفه مختصر بسوي دامنه تپه شمالي بالارفتند وروي تپه خرگاه زدند. بارها را از پشت چارپايان فرو د آوردند. فرداي آن شرف بانو نوك شمشيرش را با گفتن بسم ا لله بر زمين فرو برده رو به فرزند و اطرافيان نموده گفت:

-ما قلعه خود را اينجا آباد مي كنيم . ده ما دهكده ما قريه ما از همين جا آغاز مي شود.

اين نقطه روي تپه بعدا به كهنه ده معرو ف گرديد به دستور شر ف بانو اين زن قهرمان ميدان پايين تر از قلعه براي اداي نماز و نيا يش اختصاص يا فت، نماز جاي.

بلي اين نام تا امروز ماندگار ماند.گرچه نماز جاي اكنون  مبدل به منازل رهايشي و كشتزار گشته است.

سنگ تهداب قلعه كهنه ده را استاد صدرالدين گذاشت. يك هميان سكه از طلايي تنگه  بين يك صندوقچه آهني زير تهداب نهاده شد . كه در سال1333هجري قمري ، مطابق به 1954 ميلادي تصادفا كشف و سكه ها به موزه كابل منتقل و در غرفه آثار باستاني كاپيسا جاداده شد.

كار اعمار قلعه به  شدت پيش مي رفت . خان بزرگ  پنجشير عده از ماموران و تجاران را جهت بناي مذكور به آنجا فرستاد . دوصد چوب دستك وتير چوب را بوسيله جريان آب دريا وبه مراقبت افراد به اين جا ارسال داشت. تنظيم امور تعمير را ناصر خان وعزت خان بعهده داشتند. در كنار درياي محلي براي غرس نهال هاي جوان توت و ميوه كه خود آورده بودند انتخاب و عملي گرديد. گويا نخستين باغي بود كه در وادي كوهستان ايجاد مي شد.
اهالي بومي ساده و مطيع و سياه جرده اين سرزمين از اطراف واكناف با شنيدن م‍ژده مهاجران تازه دروازي آهسته-آهسته بدور آنها گرد آمد ه انس گر فتند و ترس و هراس شان زايل گرديد. ديگر از ديدن اين مردم تازه وارد نمي رميدند. به اثر تلقين و تشويق، مهاجران حاضر شدند، كه يكجا با آنها كار كنندو در عوض غله و خوراكه بدست آورند.

اين مردمان بومي سياه جرده در جوار بود وباش بومي ها را چشم سياه گك ها مي ناميدند، كه البته صبغه تبعيضي نداشت. لسان بومي هاي كوه بندي آميخته از پراچي  پشه اي و نورستاني و خال خال يكنوع زبان اردوي مغشوش را تشكيل ميداد. زنان بومي از قريه دورمي آمدند و گاوها و گوسفندان  مهاجران را ميدوشيدند. جاي بود و باش اين مردم را سنجن نام نهاده بودند، كه به معناي دوشنده ها است .زيرا به زبان مردم درواز" سن "دوشيدن شير را افاده مي كند.

در جوار سنجن در چشمه سار كوچكي ، يكعده بوميان بلندقامت زيست داشتند، كه بسيار فعال و پر شور بودند . دروازه ي ها اين محل را بولغين مي ناميدند. زيرا" بوله" قدبلند معني داشت .  اين مردم بومي از قريه ها مي آمدند و همراه با مهاجرين درواز بناي دوستي و كار را گذاشتند.

ساختمان ده جديد يا همان كهنه ده به سرعت پيش رفت . چندين قلعه بزرگ و كوچك و طبيله وآغيل و انبار و باغچه و كرد تركاري و مزرعه و مسجد در ظرف سه ماه آنجا  و در نكات پائييني اينجا و آنجا منازل و قلعه هاي متعدد ديگر بنا شد.

زمين باير ولي مناسب خيلي زياد بود، اما مشكل بزرگ آنهامساله آب بود. اعضاي خانواده نزد شرف بانو جمع شده، موضوع را تحت مداقه قرار دادند.شرف بانو با همراهان به طرف پل گلبهار رفته، به فيصله عمومي بادر نظر گرفتن ارتفاع و نشيبي اراضي نقط اي را انتخاب نمودندو دستور داده شد، از همان جا جوي نهر آبي به سمت زمين هاي موازي به دريا احداث كنندو بند آب گردان آبا د نمايند.

كار جوي كني با سرعت عجيبي به جلو مي رفت ،عجيب براي اينكه در  ظرف چهل روز تكميل و جريان آب و افربه جويبار پايين روان گرديد و انجا مش رفته- رفته امتداد يافته به فاصله هاي بيشتري انكشاف مي يافت و قسمت اعظم منطقه سيراب شد.

وقتی كار احداث جوي اول پايان يافت، جلسه خانواده مجدداً داير و به وحدت نظر ايجاب احداث يك جوي دومي بزرگ تر را بالاتراز نهر اولي پيشنهاد كردند، زيرا قسمتي از اراضي بالايي تا فواصل دور تر وادي آب جويبار اولي ناكافي بود.

به مشوره همه به زودي كار احداث بالايي به موازي جويبار اولي را زير دست داشتند. احداث جوي دومي در ضمن با مشكلات مواجه گرديد. سنگ هاي بزرگي در مسير جوي مانع پيشرفت كار شد. قسمتي را تاحد امكان شكستندو عده ديگر به همت مردم زحمتكش از گل ولاي به كلي برهنه كرده توسط تنه هاي درخت از جا كنده ولولان لولان از نهر اولي  عبور داده به نشيب زمين ها افگنده شد و مانع  كار رفع گرديد. دو ماه بعد جريان كافي آب از دريا به نكات دور دست وادي كوهستاني و نزديكي هاي زمين هاي آخري منطقه كاپيسا رسيد.

جريان آب پاكيزه انگيزه تازه اي به جريان زنده گي  بخشيد. آب زنده گي ، زندگي و آب دو عالم لا زم و ملزوم هم ديگر اند. صفحه ديگر براي كار و زندگي برگردانيده شد.

شرف بانو اين زن دانشمند اكنون به دومين مرحله طرح جديدش دست زد. وبه  فرزندانش گفت:

- شما  از دهي كوچ  نموده ايد وارث اين ارض گسترده را كه حالا سرشار از آب است سر براه سازيد.

بنا بر آن  طرح تازه اش را به آنها  طبق ذيل توضيح نمود:

عزت خان پسر بزرگش در نزديك مسير دو جويبار (در محلي كه بعدا بنام( عزت خيل) يا د گرديد اقامت اختيار كرد که به وارث قسمت بپردازد. براي خود و خانواده اش بكارد، بدرود و زندگي كند. ناصر خان آن طرف كوه كم ارتفاع بنام كوه بچه كه  پسانتر نامش را منطقه ناصر خان خيل ياد كردند جايگزين شد. قريه و كشتزارش را آباد و سرو سامان دهد و مستقلانه زيست نمايد. تا خود خانواده اش انكشاف كند.

پادخان و عبدي خان مي بايست در منطقه پادخيل و عبدي خيل بنام تازه تري بعدي خم زرگر زمين ها را مثمر ساخته به تربيه حيوانات و مرغداري اشتغال نموده با پشت كار و عرق ريزي آ برو مندانه  زندگي را سازمان بدهد.
براي محمد آغا و سواد خان به منظور حفظ امنيت منطقه وسيع در دو انجام با اهميت سر زمين ، يعني در محلي كه پسانتر بنام پسر آغا  جمال آغه مسمي گرديدو براي سواد خان قسمت هاي كنار دريا از سيد خيل تا سيدان معين گرديد اين دو مرد قوي، اين دو برادر در واقع مرزداران منطقه شناخته مي شوند.

در بانو با همسر ش عصمت ا لله در قريه ، كه در بلند دامنه واقع بود و بنام در بانو ياد مي گرديد به شمول نقاط سرسبز همجوار آن گوراخو و پوفدام و نواحي دو چشمه سار كه اين زن و شوهر به اين قسمت ها علاقه زياد داشتند، جا گرفتند. قلعه بلنددر آنجااعمار گرديدو باغ هاي ميوه و كشتزار ها آباد شد . به شوهر در بانو و ظيفه داد از آب چشمه بزرگ يك طره يا  كاريز ار زير دشت بسوي پايين احداث كند، تا ازاين آب قسمت هاي پايين تر از دشت وسيع استفاده كند. (مسيراين كاريز اخيرا د ر اثناي اعمار دستگاه بزرگ نساجي در سال 1953ميلادي كشف گرديد.)

و اما براي اقامت جوان ترين پسرش شيرخان، كه هنوز ازدواج نكرده بودو نزد مادر تا حدي نازدانه شناخته مي شد در ميان نخلستان توت همجوار دريا و بين دو جو يبار قلعه اي آباد كرد( كه اكنون بنام شيرخان خيل ياد مي گردد) يك كارگاه بافند ه گي جهت سر گرميش  تهيه ساختند، كه مانند گذشته براي افراد خانواده از ابريشم و نخ و پشم پارچه هاي نفيس لباس ببافد . در ضمن آن مادر به او وظيفه سپرد، كه به تكثير پيله ابريشم اقدام كند زيرا درخت هاي زياد توت جهت پيله وري موجود بود. دشت وسيع بالايي نيز که پسانها دشت شيرخان خيل گفته مي شود. دستگاه  بزرگ نساجي نيز در همين دشت اعما ر و بكار افتاد است . با دريغ اين دستگاه پر ارزش و بي بديل در اثر   بي مبالاتي هاي جنگ ويران گر محكوم به ركود شده و رو به فرسايش است.

روزی ارتباط مرموز بازهم بر قرار شد:

-شیرجان...شیرجان عزیز، به لحاظ خدا، بگو کجا هستی؟Ÿ

                       بقیه در آینده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر