۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

از درواز تا کاپیسا

نوشته: گل احمد شیفته
5
اقوام و اقارب شرف بانو روز ديگر وقتي خورشيد يكي دونيزه در آسمان بلند آمده بود، براي وداع برون آمدند. يك وداع گرم بود. تحفه ها روي چارپايان بار شدو قافله درواز از بهارك رهسپار سفر گرديد. يكي از برادران شرف بانو با همسرودو فرزندش تصميم گرفت با خواهرش همراهي كند.
قافله از بهارك دور مي شد. تماشاي قشلاق ها، دهكده ها، كپه ها، منازل گنبدي، دشتهاي پر از گل ، دره هاي كنار رود خانه كوكچه، كشتزار هاي سرسبز، حوض هاي ذخيره آب، رمه هاي گوسفندان قره قل و اسپ هاي اصيل بزكشي، باشندگان پاك دل و دهقان پيشه و مناره هاي مساجد جالب و ديدني بودند.
دو روز در راه ، از ميان تپه ها و كوه پايه هاي پر برف پيش مي رفتند تا اينكه، به جرم در جنوب- غرب بهارك مواصلت كردند.
مردم جرم لهجه خاص خود را در كلام دارند. زيارتگاه  معروف به " آرامگاه پير آتش نفس" توجه شان را جلب و درجوار آن پهلوي چشمه آب شب را سپري كردند. در بازار جرم نعل بندي بود و چارپايان را توسط او تجديد نعل كردند.
باران شديدي آغاز شد و قافله مجبور گرديد تا بهتر شدن هوا در آنجا بمانند. در جوار هر خرگاه آتشي  افروخته شد.
عده اي از چاپ اندازان  جرم سواد خان و محمد آغا را شناختندو گوسفندان ذبح شده را آوردندوروي سفرهاي  گليمي به مهمانان درواز ي نان آوردندوبه تماشاي دواسپ  قهار و سرخون بزكشي... خان و محمد آغا تشستند كه چند مسابقه را درين جا پشت سر گذاشته  بودند.
چاپ  اندازان جوانمرد جرم طبق  عنعنه يازده گاوشيري با گوساله ها به عنوان تحفه به اصطلاح آنجا (گذر) پيشكش نمودند. شرف بانو خورسند گرديد.
سه روز بعد چاپ اندازان جرم قافله را تا اشكاشم واقع در جنوب شرق جرم بدرقه نموده و برگشتند.
يكي از خواهر زاده هاي شرف بانو در اشكاشم مي زيست، به استقبال خاله و خانواده اش آمده همه را در قلعه بزرگ دعوت كرد. ابراهيم بيك خواهر زاده شرف بانو يك عده نهال هاي جوانه توت و ناك و زردآلو و چارمغز را به پارچه هاي نمدين نمناك بسته روي اشتران با دو شتر به آنها سوغات داد.
قافله مهاجر عصر روز بعد به زيباك در جنوب – غرب اشكاشم رسيد. اهالي زيباك مردم با شهامت، شكاري و پابند عنعنات با ستاني بوده به مدرسه وعلم  علاقه مندند. حمل و نقل اجناس را روي نرگاوها اجرا مي كنند . فرزندان را براي فرا گرفتن دانش به تخار مي فرستند. فرزندان  شرف بانو در بين آنها چندين تن هم درس شان را شناختند.
پوست حيوانات، زيره كوهي، شيرين بويه، موملا يي و چوب از اقلام تجارتي شان به شمار ميرود. كلالي، آهنگري، مسگري و زرگري در زيباك رشد خوب داشت. مهاجران درواز  دوروز را در زيباك  سپري كرده، به قدر كافي استراحت نمودند، تا آماده سفر مشكل تر شوند.
هوا خوب بود، قافله پس از نيمه شب به سفر آغاز  كرد، پس از چهار روز طي طريق و عبور از چندين درياچه و سنگلاخ شام روز چهارم از فاصله دور بلند ي هاي كوه خاواك جلوشان عرض اندام نمود.
گذشتن از كوتل خاواك مشكل ترين قسمت سفر  قافله درواز را تشكيل ميداد.
در كنار يك جويبار خرگاه برافراشتند. چون كودكان احساس خستگي مي نمودند، مسافران يك روز را پاي كوتل بلند خاواك بسر بردند، كوتل پراز برف بود. كاروان ها را مي ديدند، كه با اسپ و قاطر و الاغ – از كوتل سراز ير مي شوند و حال واوضاع راه را به دروازي ها در ميان مي گذاشتند.
ربعي از روز گذشته بود و قافله درواز آماده به حركت گرديد، آهسته آهسته بسوي بلندي هاي كوتل جلو مي رفتند. براي حيوانات علوفه فراوان برداشته بودند تا در صورتي  كه چارپايان گرسنه شوند، روي برف هاي سفيد خوراكي داشته باشند.
حالا عصر بود، كه به بلند هاي خاواك در بين  طبقه  هاي برف چاي خانه ها و مهمان  خانه ها كه از سنگ بنا شده، از دودكشها دود به فضا بلند بود، نظرشان را جلب نمود، دريك كاروان سراي وسيع اقامت گزيدند. شب را با خوردن قروتي در آنجا گذراندند.
ابر هاي ضخيم و سياه در آسمان پديدار گرديد، بارش برف شروع شد. مسافران فردا صبح در حاليكه برف مي باريد، بسوي بلندي كوتل در حركت  بودند. اندي به نيم روز مانده بود، كه بر فراز كوتل خاواك رسيدند. آن طرف كوتل هوا نيم  ابر بود، ولي برف نمي باريد.
فرود آمدن از كوره راه يخ بندان بخصوص براي چارپايان مشكلاتي با خود داشت. چندين بار موقع پايين  بارها كج يا فرو مي افتاد . جوانان همسفر  قافله در فعاليت بودند، يكي دو گوسفند كه به كلي از پامانده بود، روي شتران جا داده شدند. اكثر افراد قافله پياده شدند و مراقب بارها بودند. در قريه مجاور راه بچه ها را مي ديدند كه با فلاخن گلوله هاي برف رابسوي يك ديگر پرتاب مي كردند.
روز به پايان  مي رسيد، و هوا تاريك مي شد. مسافران دروازي وارد يك قشلاق بنام ده خاواك گرديدند. خيلي خسته بودند. در نشيب كوه خرگاه و خيمه ها را برپا كردند. اكثرا بدون صرف غذا به خواب رفتند. عبور از كوتل خاواك هم براي مسافراني كه مسافه درواز فراموش نشده را پشت  سر گذاشته اند، بسيار  خسته كننده بود. تنها كسي، كه بجز  پاسبانان و رهبران قافله  خواب به  چشمش  نمي آمد، شيرخان بود، كه بيرون از  خيمه بگوشه  اي نشسته، در فكر  فرو مي رفت . درهمين شب ارتباط مرموز برقرار شد:
- شيرجان...
--بلي زيباجان... زيبا ، حرف هايم را حس  مي كني؟
- بسيار صاف ، قوي و روشن، حالا كجا هستيد، شيرجان؟
- زيبا جان... قافله ما باين سوي كوتل خاواك رسيد، امروز از بلندي كوتل  پائين آمديم و داخل اولين  قريه كچكن(پنجشير) شديم، و كم كم  پيش  مي آئيم. من خيلي خوشحال هستم، كه بتو بسیار نزديك شده ام.
-ني، شيرجان، من بسيار خوشحال  هستم، كه منتظر ديدار شيرجان نشسته ام
- زيبا، مريضي ات چطور است؟
- از وفتي  كه فهميدم تو از درواز به طرف ما مي آيي، خود را بسيار خوب و شادان حس مي كنم . دعا مي كنم، هرروز قرآن شريف را ميگيرم،مي خوانم و ماچ مي كنم.  مادر و پدرم خيرات كردند، كه من از مريضي وسواسي دور شده ام و بگفته مردم، اجينه از سرم دور شده...
- ديگر تشويش  نداشته  باش، زيبا جان...
-چند روز در كچكن ميماني، عزيزم؟
-وا لله اين را نمي دانم... اما استادم ميگويد، وقتي از كوتل خاواك تير شديم، رسيدن به پروان كار ساده است.
- قربان زبانت... قربان زبانت.... قربان...
مسير قافله درواز از ميان قشلاق  ها و دهكده هاي نزديك  به پريان و دشت  ريوت و سفيد چهر مي گذشت. سه روز درين مسير پيش رفتند. بالآخره به  خينج رسيدند.
خينج يك منطقه سرسبز و داراي آب و هواي خوب بود. كان هاي زمرد در قلب دره هاي   خينج اين منطقه را در دنياي آن زمان معروف ساخته بود. مرد قوي هيكلي با ريش سفيد و لباس پاك و چكمن برك و موزه هاي سياه سوار بر اسپ وارد  مقر موي سفيدان شد. سلامي به عزت خان و برادرانش داد. به دعوت آنها روي قاليني  در داخل خرگاه با دو همراهش نشست. بعدا معلوم گرديد كه اين مرد قشقار  خان نام دارد و علاقه  دار منطقه است. با لهجه شيرين خينج حال واحوال مسافران را جويا شد. عزت خان جاي حركت و هدف سفر و سر گذشت خانواده را به او باز گو كرد. قشقار خان پس از لحظه اي تفكر گفت:
 پس شما فرزندان شاه درواز هستيد ، شما مهمانان بسيار محترم ما هستيد. خان بزرگ  از دوستان بسيار  صميمي  پدر مرحومي شماست، هميشه از شاه ياد ميكند واز قضيه شباخون قليچ بدبخت هم اطلاع يافت. شما برادر زاده هاي او شمرده مي شويد. من وظيفه دارم كه خبر آمدن شمارا در سرزمين كچكن يا بنام تازه اش پنجشير به خان بزرگ اطلاع بدهم . اگر خان بزرگ از آمدن شما بي خبر بماند، از من سخت آزرده خواهد شد. من ديگر رفتم. تا وقتيكه من باز گردم. شما مهمان من هستيد. نفرهايم شمارا همين اكنون به قلعه مي رسانند . خدا حافظ شما.
 اين بگفت و بر اسپ سوار گرديده، حركت كرد. افراد قشقار خان ده سرگوسفند براي مهمانان ذبح كرده ، مهماني بزرگي ترتيب دادند. پس فرداي آن صبح وقتي چهارده سوار از نزد خان بزرگ پنجشير به همراه قشقار خان به خينج آمدندو پيام خان بزرگ را به شرف بانو رسانيدند. يك دوساعت بعد قافله درواز همراه با سواران به راه افتادند. در عرض راه از منطقه گنج و هارو و پيشغور وزيني عبور نمودند، به دشتك مواصلت نمودند.
از دور ازدحام مردم به نظر مي رسيد. عده اي از آواز خوانان محلي هر يكي دايره و دف و چنگ بدست داشته، سرودهاي مقبول مي خواندند. پيشاپيش مردم، خان بزرگ پنجشير با لباس سفيد، واسكت سياه و دستمال گل سيب به كمر و موزه هاي بلند به پابا لبخندپر مهر به استقبال  مهمان دروازي آمده بود. چند گوسفند دست و پا بسته روي زمين ديده مي شد. گويي نيمي ازاهالي دشتك و خينج و پيشغور اينجا جمع شده اند.
وقتي قافله نزديك آمد، خان برزگ به جلو رفته با هريك از فرزندان دوستش بغل كشي كرد. مردم دامنهاي پر از چارمغز را به سر مهمانان  ريخنتدو عنعنه قديمي مهمان نوازي را به جا آوردند.
گروهي از زنان و دختران پنجشير از عقب مردم بسوي شرف بانو، در بانوو گل بانو و مهمانان زنانه شتافته، ايشان را درميان گرفته ، با خود بردندو خودشان هم به سواري اسپ هاي يك جا با اسپ ها حركت كردند.
خان بزرگ  پردل خان و چهار پسرش  پيشاپيش قافله از دشتك به سوي اومرز روي اسپ ها حركت و دستور داد تا افرادش بارمه و چهار پايان به آرامي براه ادامه بدهند. خود و مهمانان به سرعت از اومرز و دو آب همجوار چهار قريه و دره هزاره به صوب بهارك و دره سنگانه و آستانه و جنگلك پيش رفته، از درياچه خروشان پارنده نيمروزي به بازارك رسيده، به سمت قلعه مستحكم داراي برج و باره يازده مهره يي نزديك شدند. قلعه دومي كه همجوار اين قلعه بود براي  زنان اختصاص يافته بود.
استقبال گرم  صورت گرفت . روياروي قلعه رديفي از ديگ هاي بزرگ روي آتشدان ها قرار داشته آشپزان مصروف پختن غذا بودند بازارك جاي آبا دي بود. رودخانه پرصداي بنجشير از جوار بازارك عبور مي كرد.
بازار بزرگ و پر هياهو، مساجد مدرسه و منازل بازارك به دو طرف درياي زلال و كف آلوده به مشاهده مي رسيد. ازنقاط مختلف چاپ  اندازها با اسب هاي بزکشی براي مسابقه كه در نظر بو د فردا بعداز ظهر به استقبال مهمانان خان بزرگ برگزار شود حاضر شده مي رفتند البته در اين مسابقه سواد خان و محمد آغا اشتراك نمي كردند  زيرا اسپهاي شان نياز به استراحت داشتتد.
ازهر سو گوشت آهو ،كبك دري، كلنگ ،خرگوش، مرغابي و ماهي براي غذا ي مهمانان سرازير شد. شاعران، خوش خوانان و نوا خوانان پنجشير  به بازارك دعوت گرديدند  و براي خوشي مهمانان طرب تشكيل دادند.
خان بزرگ پردل خان بعدا به قلعه حرامسرا آمده به شرف بانو همسر دوستش و مهمانان زنانه خوش آمديد گقته واز حال و احوال، از سفر و مشكلات راه پرسش هايی كرد. شرف بانو بعد از سپاس گزاري قصه كرد.
خان بزرگ چند سال قبل مهمان شاه درواز بود. از خاطراتش با شاه ياد نمود .خياطان كابلي با دستور خان براي هر يك از مهمانان لباس های فاخر ساختند. مدت دو هفته را خانواده شاه درواز به مهماني، تماشا،شكار،  كوه گردي و شنيدن سرودهاي "سنگردي" پرداختند. همسر و دختران و عروسان خان گلوبند و انگشتر و گوشواره  هاي زمردي به  زنان مهمان تحفه دادند. دروازه  سه كتابخانه بروي استاد صدراالدين و فرزندان شاه باز بود.
خستگي ها از چهره مسافران زدوده شدو نيروي تازه يافتند. دو هفته فراموش ناشدني بالاخر بسر رسيدو مهمانان از خان بزرگ و خانواده اش اجازه مرخصي خواستندو پيشنهاد خان را در پنجشير اقامت گزيدن با احترام ومعذرت رد كردندو دلايلي ارايه كردند.
صبح يك روز خان بزرگ و افرادش با مهمانان از بازارك برون آمده واز بلندي هاي سريچه (تپه سالارشهيدان )گذشته به ميدان مرغان و منطقه آو  دوآوه و رخه پرجمعيت عبور نمرده آنها را بدرقه كرد و شبي را يكجا در منزل حاكم رخه همراه شان( سپري نموده) خود به بازارك برگشت.
قافله درواز، دشتك، لنگر خانه و علاقه تاواخ و آب دره را به آرامي پشت سر گذاشته شب را نزد( پيرانابه )سپري كردند، صداي چرچرك ها از بالاي درختان در تمام شب  بلند بود.
سحر گاه از عنابه به نشيب ملكان و قلعه ميران شاه همچنان به زمان كور رسيدند و پيس از توقف كوتاه و صرف غذا بطرف كور آبه روان شدند. مردم قريه ها با شنيدن صداي جرس و زنگوله هاي شتران از منزل بيرون آمده به تماشاي عبور قافله روي سنگ ها  نشستند. در عرض را ه شيرخان پهلو به پهلوي ميرزا صدرالدين اسپ ميراند. در همين اثنا ارتباط مرموز دوباره برقرار شد.
-شيرخان شيرخان آخر تو كجاستيŸ
بقیه در آینده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر