ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه

محکومین به زندگی


ژوئیه 25, 2016
نوشته: محمد داود سیاووش
این تیتر را با عنوان کتاب( محکومین به زندگی) جک لندن اشتباه نکنید و همانطوری که گورکی زحمتکده ها و آتشکده های فقر، بیچارگی،دربه دری و آوارگی خود را (دانشکده های من) نامید من هم از اعماق یک زندگی از هم پاشیده پریش مرگ موسوم به زندگی مان را زندگی نامیده از محکوم شدن به این مرگ موسوم به زندگی با شما سخن میگویم.
ما در کشوری زندگی میکنیم که در وضعیت کنونی از شاه تا گدا، از والی تا جوالی و از کارگر تا رهبر آن در یک اتموسفیر کاذب (به جان هم زدن) و دروغ زیست میکنند. از شانزده سال به این سو از جامعه مدنی و آزادی بیان داد زدیم اما در پایان شانزده کتابخانه پیرامون مفهوم جامعه مدنی و آزادی بیان نداریم. در چهارده سال این شانزده سال هر سال 110 میلیارد دالر جهان در این کشور به مصرف رسید اما در پایان کار حداقل یک فابریکه ذوب آهن و یک پالایشگاه نفت و گاز نداریم. از شانزده سال به این سو از قانون اساسی حرف زدیم اما در همان قانون هفتاد بار جعلکاری کردیم، صد ها کمیسیون بررسی پرونده بزرگ دولتمردان را ترتیب کردیم اما حتا یکی از آنها را به منصه اجرا نگذاشتیم و اینک بر میگردم به مفهوم محکوم به زندگی بودن ما .
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت ما از گوشت و غذای مقوی استفاده نکنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت ما باید خانه به دوش باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت جوانان ما باید بیکار باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثریت جوانان ما باید مهاجر و آواره باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اکثر یت فارغان بکلوریا ما باید به موسسات تحصیلات عالی راه نیابیم.
مامحکوم به زندگیی استیم که در شهر هوای پاک تنفس نکنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که چند میلیون باشنده پایتخت فقط باید از یک پارک بنام بندقرغه استفاده کنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که سالون تیاتر ما در پغمان از یک قرن به این سو ویران و خود ما باید از هنر و تیاتر گریزان باشیم .
ما محکوم به زندگیی استیم که برای چند میلیون شهروند پایتخت فقط باید یک کتابخانه کوچک (که برای چند صد هزار نفر مد نظر گرفته شده بود) داشته باشیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که حتی در کوه های پایتخت ما باید کسی یک نهال غرس نکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در تمام شهر ما حتی یک خیابان معیاری برای گشت و گذار نداریم و در سرکهایی که چند دهه قبل برای هفتاد هزار موتر مدنظر گرفته شده بود اکنون چند صد هزار موتر در بندش راه ها سرگردان اند نفس زنان درحرکت اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که حتی یک پارک برای تفریح خانواده ها درآن وجود ندارد و سالی دوازده ماه خانواده ها در خانه هایشان زندانی میباشند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در جنوب کشور قاچاقبران مواد مخدر زمین های ما را قبل از کشت اجاره میگیرند.
ما محکوم به زندگیی استیم که برای تحویلی ده افغانی به حساب دولت باید بیست روز به دفاتر سرگردان و ده ها امضا به ورقه تحویلی بگیریم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر فریاد مدنی کشیدیم باید در آن از لیمت ها و خط قرمز های تابو ها تجاوز نکرده فقط به ساز آنان آواز بلند کنیم.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر چند صد نفر در جاده دهمزنگ به خاک و خون غلتید باید رسانه های آزاد تا لحظه انفجار آن را انعکاس ندهند در حالیکه پس از انفجار حتی تصویر لحظه انفجار را نیز به نمایش میگذارند.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر کارشناس رسانه ها شدیم جواز نامه خود را باید از حلقات اطراف ارگ و قصر سفیدار به پیشانی خود نصب کنیم تا از دور معلومدار باشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که اگر در رسانه ها حرف میزنیم باید قواعد بازی مدعی و مدعی علیه مطرح و حاضر در صحنه را در آزادی بیان رعایت نموده پای مان را از گلیم محدودیت های آنان دراز نکنیم .
ما محکوم به زندگیی استیم که دریا های ما به سرزمین های بیگانه میریزند، زمین های ما خشک و لم یزرع اند و آرد و روغن و چای و بوره و تیل و نمک و مرچ وزرچوبه ما از خارج کشور وارد میشود.
ما محکوم به زندگیی استیم که قالین بافان ما به کشور های همسایه قالین میبافند و به نام آنان قالین ما را به جهان صادر میکنند.
ما محکوم به زندگیی استیم در روزی که چند صد نفر از هموطنان ما در جاده دهمزنگ به اثر انفجار و انتحار به خاک و خون غلتید به عوض گریه و فغان بر اجساد مرده آنان، بیرق های پیروزی اردوغان را بر کودتاگردان در خیابان ها به اهتزاز می آوریم.
ما محکوم به زندگیی استیم که پای سیاستمداراولی ما به پای شیخ عرب ،پای سیاستمدار دومی ما به پای مفتی پنجابی، دست سیاستمدارسومی ما به دست سیاستمدار روس ، شانه سیاستمدار چهارمی ما چسپیده به شانه سیاستمدار ایران و دست سیاستمدار پنجمی ما به کف زدن در جشن اردوغان میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که فقط چند نفر محدود از بطن دولت با عقد یک سند میتوانند جریان برق پایتخت را در چله زمستان برای مدت طولانی قطع کنند.
ما محکوم به زندگیی استیم که با وجود ادعای پنجاه هزار بست خالی در ادارات دولت، جوانان ما از بیکاری به جنگلهای یونان و فرانسه پناه برده اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در پایتخت ما تعداد موتر های قراضه به مراتب بیشتر از بایسکل در حرکت اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که محاسبه دخل و خرچ خانواده ها در تادیه حقوق و امتیازات کارمندان دولت مدنظر نبوده، کسی که ده هزار افغانی ماهانه کرایه منزل میپردازد به شکل معجزه آسا در بدل هشت هزار افغانی ماهانه در دفاتر مشغول کار میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که در شهر ما یک الیگارشی مالی قدرت از فشار خون در عذاب اند و اکثریت مردم از کمخونی و لاغری در لب گور در فغان اند.
ما محکوم به زندگیی استیم که خانواده های رهبران و دولتمردان در خارج از کشور و لاف و گزاف حکمرانی شان بر مردم در داخل کشور میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که در کشور ما تعداد رهبران احزاب از تعداد پیروان و صفوف آنان بیشتر است.
ما محکوم به زندگیی استیم که رییس بزرگترین تخلف انتخاباتی جهان به مقام سفارت ارتقا میکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که ولسی جرگه فرمانی، فرمان کسی را که خودش به فرمان او فعالیت مینماید رد میکند.
ما محکوم به زندگیی استیم که در کشور ما فعال مدنی جایش را به مامور مدنی، قلم به دست جایش را به قلم به دوش و روشنفکر جایش را به معامله گر داده است.
ما محکوم به زندگیی استیم که مکاتب مارکسیزم، اکستریمیزم ، فوندامیندالیزم و رادیکالیزم و دموکراسی را به خاک دفن کرده و در پایان دفتر حزب بنیاد گرای ما در کشور های سکولار، آشنای طالب ما مسکو و بیجنگ و محل زیست دو آتشه ترین چپ ما جوار قصر ملکه انگلیس و زیر دیوار قصر سفید میباشد.
ما محکوم به زندگیی استیم که از شبه روشنفکر تا کهنه روشنفکر و از بنیادگرا تا مفتی انفجار و انتحار ،بالا تر از منافع شخصی خود حرفی برای گفتن ندارد.
واز همینجاست که باید سند محکومیت این وضعیتی را که طول و عرض و ضخامت نظریات آن از رسیدن به چوکی لرزان تا معامله عریان به خاطر آن، تجاوز نمی کند باید نوشت و چهار تکبیر بر هر چه رسانه گوش به فرمان آزاد و روشنفکر بی برنامه مازاد و مامور مدنی معاش بگیر خارج تشکیل و اضافات است باید خواند
و:
عالمی از نو بباید ساخت از نو آدمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر