ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

آنچه ياد گرفتم و آنچه ياد نگرفتم

نادر ابراهيمي
من عاقبت ياد گرفتم
در صف بلند اتوبوس
خميازه ام را چنان پنهان كنم
كه به نفرت از شرايط موجود، متهمم نكنند.

من عاقبت ياد گرفتم
در كلاسهاي درسم براي بچه هاي خوب و حرف شنو
كه بعضي هايشان تعهد هايي سپرد بودند
يك ساعت تمام چنان حرف بزنم كه انگار هيچ چيز نگفته ام.

من عاقبت ياد گرفتم
به پاسبانهايي كه باطوم به دست دارند
چنان لبخند بزنم كه گويي از خودشانم
و به افسران پليس چنان با احترام نگاه كنم
كه انگار از سه جنگ پياپي، پيروز مندانه باز گشته اند
و از نرده هاي آهني باغهاي بزرگان چنان چشم بردارم
كه پنداري هر گز چنان نرده ها، قصر ها و بزرگاني وجود نداشته اند.

من عاقبت ياد گرفتم
در حضور رئيسم
از سودمنديهايي كه امكان دارد اقدامات جاري دولت داشته باشد،
و در حضور كارمندانم
از لزوم نظم و ترتيب در كار ها- تحت هر شرايطي!
و در حضور همسايگانم
از شفافيت تصوير تلويزيون جديدمان
و شركت صميمانه در جشن هاي ملي،
و در حضور دوستانم
از بازي ورق و مزهء عرق،
و در تاكسي و اتوبوس
از پلهاي هوايي كه احتمالاً بهبود مختصري در وضع عبور و مرور تهران ايجاد خواهد كرد،
و در گردشگاه هاي عمومي
از انواعي گلكاري هاي مناسب، و انتخاب بجاي درختان بهِ ژاپني براي تزيين،
و در تلويزيون
از بهترين رقاص خوانندگان و يا بهترين خوانندهء رقاصگان،
و در مقاله هايم
از مشكل عظيم و غول آساي كمبود تخم مرغ و ليموي ترش و لوبياي چيتي
چنان سخن بگويم
كه شهري بر بيگناهي من گواهي دهد.

من عاقبت ياد گرفتم
به گلها دست نزنم
نزديك لانهء زنبور ها نروم
گوش گربه را نكشم
دم سگ را لگد نكنم
به قاطران چموش سيخونك نزنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دور دستها ندوزم
عكس لرزان خودم را توي رودخانهء تاريخ نبينم
و به همهء فراماسون ها سلام و تعظيم كنم

من عاقبت ياد گرفتم
بيصدا و با لبخندي نمكين گريه كنم
و به سختي گريه كنم
آنگونه كه همه بپندارند از شادي بسيار، اشك به چشم آورده ام.

من همه اينها را عاقبت ياد گرفتم
و چه دشوار و كشنده بود ياد گرفتن همهء اينها
اما هرگز، هرگز، ياد نگرفتم
وقتي در خانه هستم
زير لب نگويم:“مرده شوي اين اوضاع و اين زنده گي را ببرد!“
گرچه مكرر و مرتب به بچه هايم ميگويم:
مبادا اين حرف را توي مدرسه بزنيد!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

آموخته های چارلی چاپلین از زندگی

آموخته ام … که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ، ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه

آموخته ام … که
تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام … که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام … که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم
دعا کنم
آموخته ام … که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار
دارد،همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام … که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي
گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت
انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام … که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر
مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام … که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام … که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که
من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
دست بياورم
آموخته ام … که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام … که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام … که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را
دارد
آموخته ام … که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام … که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم
دوستش دارم
آموخته ام … که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
از وبلاگ معبر عشق