ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

خطر تاریکی شب در مکروریان ها از اثر غیر فعال بودن چراغ های سرکها

همزمان با اعمار بلاک های مکروریان های اول، دوم، سوم و چهارم در پهلوی مسایل محیط زیست و حفظ و مراقبت بلاک ها در سرک های فرعی و اطراف بلاک ها چراغ های نیون بخاطر روشن نگهداشتن محیط مکروریان در شب و جلوگیری از حادثات نا گوار نصب شده بود که از سر شب تا دم صبح صادق روشن میبودند. به اثر جنگها و تخریب برج های برق آن پایه ها نیز از بین رفت و اکنون از اینکه قصبه رهایشی مکروریان ها در جوار مناطق دیپلوماتیک و نظامی مهم قرار دارد تاریک بودن آن خطرناک میباشد.
با توجه به اینکه در ختان بزرگ شده و ساحه سبز مکروریان ها انکشاف نموده در حالاتی که برق بلاک ها قطع میشود فضای تاریک و وحشتناکی در اطراف بلاک ها به وجود می آید.
ساکنان مکروریان ها میگویند از اینکه ادارات مربوط به نام حفظ و مراقبت مبلغی را سالانه از هر باشنده مکروریان دریافت میکنند باید منجمله وظایف مراقبتی به خاطر تنویر و روشن نگهداشتن محیط اطراف بلاک ها آن چراغ ها در سرک ها دو باره نصب شوند و مانند سابق در هر بلاک دو چراغ نصب شود. بعضی باشندگان میگویند اگر با استفاده از تجربه تنویر جاده های شهر چراغ های آفتابی در مکروریان ها و اطراف بلاک ها روشن شود شاید اقتصادی و مفید باشد، چون در صورت نصب چراغ های آفتابی حتا در حالت قطع برق اپارتمان ها نیز چراغ های اطراف بلاک ها روشن میباشد.
عده از باشندگان مکروریان ها به این باور اند اگر پارک ها، سرک های فرعی و سرک های عمومی داخل مکروریان ها با چراغ های سولار تنویر شوند از وقوع حادثاتی چون سرقت، آدم ربائی و غیره به آسانی جلوگیری به عمل آمده مردم در وضعیت تنویر جاده ها آرامش خاطر خواهند یافت.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

افغانستان در منگنه بحران اجتماعی وسیاسی






نوشته : محمدداود سیاووش


حکومت افغانستان به عوض داشتن یک استراتیژی مشخص در عرصه های اقتصاد، سیاست، نظامی و فرهنگ که در آیینه آن مردم



انکشاف همه جانبه کشور را دیده به آینده امیدوار شوند، در یک بازی خطرناک معامله، تساهل و تسامح با سرکشان، ستیزه جویان و عربده جویان همراه با به فراموشی گذاشتن خاموشان و شهروندان عادی کشور میباشد।در این سیاست روزمره، از میان اقوام، مناطق و لایه ها و اقشار اجتماعی افغانستان حکومت با کسانی سازش و کرنش نشان میدهد که به اصطلاح چند نفر بدماش و قلدر از عقب شان روان باشد و یا تسمه های ارتباطی را با مافیا، شبکه های خرابکار فساد اداری و غیره بر قرار سازد و در بر هم زدن ثبات نقشی داشته باشند و با این حال کشور را چند گروه مشخص به گروگان گرفته این تعامل غلط باعث بدآموزی سراسری سیاسی شده، فرهنگ غلطی را ترویج مینماید که همگان باید دست به پارتی بازی غیر علمی، پره و جنبه و گردآوردن به اصطلاح چک چکی ها بزنند
در نتیجه این سلوک نا مطلوب سیاسی ارزش های مساوی شهروندی مندرج در قانون اساسی به فراموشی سپرده شده شهروندان افغانستان به کته گوری های درجه اول، درجه دوم، درجه سوم و درجه چهارم و بالاخره… شده تقسیم میشود. در شرایط موجود پله کان کاذبی برای رسیدن به مدارج دولتی و اشتراک در حیات سیاسی کشور ایجاد شده که حیثیت شناسنامه شهروندی را به حد داشتن ارتباط با افراد و اشخاص زورمند کاهش داده. شیوع این امراض خطرناک که مانند موریانه نظام را از درون میخورد شهروندان را در شرایط کنونی در درجات و لایه های ذیل تقسیم میکند:
رهبران:
آنان از هر گونه انتقاد مبرا و دارای مقام عالی و جایگاه رفیع و والا در هر نوع معامله بوده از امتیازات عالی مادی و معنوی برخوردار اند و اصلاً این قشر بالاتر از قانون قرار دارد

افراد برگشته با پول های باد آورده:

عده از آنان مصروف قاچاق مواد مخدر و باند بازی های مرتبط با شبکه های خطرناک مافیای زمین اند که حتا عبور موتر های گاو زور و هیبتناک شان مردم عادی را به وحشت می اندازد

کدر های نفوذی مخالفان در بدنه دولت:

این گروه سازمان یافته تر از دیگران بوده دست های نا مرئی فعالیت های شان را طوری تنظیم میکند که هسته مرکزی حاکمیت را تحت تأثیر قرار داده، قدم به قدم بسوی تضعیف پایه های دموکراتیک نظام با مساعد ساختن بستر استحاله قدرت به یک نظام قرون وسطایی و دور ساختن نظام از غرب در حرکت اند। این گروه حتی بعضی شبه روشنفکران و معامله گران چپ را نیز با تطمیع به اطراف شان جمع نموده و در مسایلی که جامعه را به عقب بکشد از حنجره آنان استفاده میکنند। متأسفانه در شرایط فعلی صدای این گروه نظر به همه ی گروه ها بلند تر از دهلیز های قدرت به گوش می رسد

زورمندان محلی:

این گروه میدانند که بقای شان در حفظ قدرت محلی شان بوده و امکان رسیدن شان در پله کان قدرت فقط به قدرت مانور شان بستگی دارد، بنابران در تعین کدر ها چانه میزنند و حلقاتی از قدرت نظام را بدست می آورند و از جانبی قدرت محلی شان را بطور روز افزون تقویت بخشیده از آن به حیث اهرم فشار و استمرار جایگاه شان در نظام استفاده میکنند।

شرکت ها و بانک ها:

آنها چرخ اقتصادی کشور را بی توجه به ضوابط و روابط بازار آزاد طوری بدست گرفته اند که نفس های نظام را شمار میکنند؛ حتا با یک شرکت نظامی کشور همسایه حکومت قرار داد انتقال اموال از بنده کراچی بسته میشود، به کسانی در داخل نظام باج پرداخته میشود و یا با افتضاحی چون کابل بانک سرنوشت کشور در قمار قرار داده میشود و کمک های جهان به تعلیق در می آید।

قدرت های نوار مرزی:

آنان با استفاده از نفوذ عنعنوی قومی حکومات محلی را بدست گرفته اند و مبارزه به خاطر ابقای نفوذ عنعنوی شان در قدرت را ادامه میدهند। همسایه ها از این قدرت های محلی برای تضعیف حکومت مرکزی استفاده میکنند. در حالیکه حکومت مرکزی به آنان رسیده نمیتواند از کشور های همسایه هر گونه امکانات به آسانی برای آنها میرسد و حمایت میشوند.

کارمندان پایین رتبه:

این قشر دارای تحصیلات معین که تعداد شان به هزاران و صد ها هزار میرسد در پایتخت روزانه یک الی دو ساعت شان در رفتن به وظیفه و یک الی دو ساعت شان در ختم کار در رسیدن به منزل در موتر های قرار دادی و راه بندان می گذرد। معاش تکافوی زندگی شان را اکثراً نمیکند و بنابران با استفاده از هرج و مرج و بیروکراسی اداره در تلاش اند به شکلی از اشکال مصارف زندگی شان را پیدا کنند. در شرایطی که در جهان با یک کمپیوتر نیمی از کشور اداره میشود در ادارات افغانستان مأمور وارده، مأمور صادره، مأمور اوراق، مأمور آرشیف، مأمور حاضری… طوری در سلسله مراتب متورم اداری کنار هم نشسته اند که برای تحویلی ده افغانی باید ده ها امضأ گرفت و چندین روز سرگردان بود.که با پرداخت قلمانه ها پارچه طنزی مضحکی از تحویلی ده افغانی در ادارات روی صحنه می آید.

گروه کسبه کاران دوره گرد و کم در آمد:

این طیف اجتماع به دلیل نداشتن عاید ثابت و موجودیت اقتصاد ضعیف با فرهنگ عجیبی عادت کرده اندکه به مجرد دیدن یک مشتری که وال نل تشناب را ترمیم میکند میخواهند یک روزه خرچ خانواده شان را خاک به چشم آن زده به دست بیاورند। متأسفانه این وضعیت دردناک اقتصادی باعث ترویج فرهنگ غلط دروغ در جامعه شده و به نحوی روابط کاذبی را میان این قشر جامعه به وجود آورده که کچالو فروش به جان ترکاری فروش و ترکاری فروش به جان لیلامی فروش افتاده هر یک از جیب یکی میگیرند و به آن دیگری تحویل میدهند.

قشر تحصیل یافته بیکار:

این دسته از افراد اجتماع که در گذشته با داشتن موقف معین اداری و اجتماعی آبرومندانه زندگی کرده و دارای حد معین تحصیلات، معلومات و جایگاه و پایگاه معین اجتماعی میباشند، اکثراً در شرایط فقر و مشکلات اقتصادی و بیکاری قرار داشته در حالیکه نمیتوانند مشکلات شان را به کسی اظهار کنند از وضعیت موجود خیلی نا راحت بوده، از بام تا شام به رسانه ها گوش میدهند، ناظر اوظاع بوده از بی کفایتی های حکومت نفرت دارند و در هر محفل فاتحه خوانی و خوشی استیژ میگیرند و کلماتی در شکوه و شکایت از وضعیت موجود اظهار میدارند।

جوانان:

این لایه فعال اجتماعی که اصولاً چشم امید آینده مملکت باید به طرف آنان باشد، اکثراً از بیکاری رنج می برند। در مؤسسات تحصیلات عالی راه نمی یابند، جای کار وجود ندارد. توقعات شان را زرق و برق زندگی دنیای دیگر که از ورای امواج رسانه های تصویری می بینند به حدی بالا میبرد که اکثراً با عقده و دارای دشواری ها روانی می شوند و با این حال اکثراً عامل صعود گراف جرایم در اجتماع می شوند.

اطفال:

با توجه به پایین بودن خدمات تعلیم و تربیه در کشور در حالیکه ظاهراً به روی یک عده اطفال خوشبخت دروازه مکاتب باز است اما به دلیل فقدان معلم، مواد درسی و کمبود نصاب درسی عصری در محلات آنان تحث تأثیر تلقینات خاص گروه ها قرار میگیرند و ضد مدنی پرورش می یابند। اما عدۀ دیگری که کم بخت تر اند اصلاً برایشان مکتبی وجود ندارد و طی سال های جنگ تا کنون در محلات نسلی سر بلند نموده اند که اصلاً سواد ندارند و برایشان روحیه نفرت از ارزش های مدنی تلقین شده.

دستگاه حاکم:

مضحک است که یک حکومت به عوض حل اینهمه مشکلات مصروف بگو مگو های مشروعیت انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی بوده پس از این دو انتخابات خشتی روی خشتی برای رفع این بحران نگذاشته است. دو سال از انتخابات دور دوم ریاست جمهوری و چند ماه از انتخابات پارلمانی می گذرد در تمام این مدت به عوض کدام کار مفید فقط مردم در تلویزیون ها شبانه بگو مگو ها و جنگ های لفظی و ماجرا های پیش پا افتاده را می بینند که گاهی با جهان، گاهی قوای ثلاثه میان هم و گاهی با مردم در جریان است.در حالیکه افغانستان به صفت یک کشور محاط به خشکه از نظر حتا مواد اولیه حیاتی مردم به سیروم بندر کراچی و یا بنادر ایران و کشور های آسیای میانه بسته است، در کشور قاچاق مواد مخدر بیداد میکند، اختلاس، رشوه، قانون شکنی، زورگویی در مرکز و محلات ادامه دارد و وضعیت اجتماعی به طرف یک انفجار بزرگ در حرکت است. آنچه استمرار این وضعیت را تضمین مینماید مراکز متعدد این کته گوری های قدرت میباشد که بخاطر منافع مشترک شان با هم سازش نموده و کشور را بطرف باتلاق تباهی سوق میدهند.Ÿ

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

من، (تو) ام..

هیچکس را نداشت
و حتی
هیچ نا کسی را...
به باغها پناه برد...
به تمامی درختهای از ریشه رمیده ی آفتاب ندیده
به خاک افتاده گلهای خزان زده ی پائیز روئیده
گفت: باورتان باد، من باغبانم...
مسخره اش کردند...

به دریا پناه برد...
مسحور از خود رمیدنها، خرامیدنها و
-در بستر تبدار سواحل-
آرمیدنهای امواج
به قایق های بادبان گم کرده گفت:
باورتان باد، من بادبانم...
مسخره اش کردند...

به آسمانها پناه برد...
مقهور عظمت ستاره های سیاره ساز و،
زندگی پرداز و، همیشه سر زنده
به تمامی ابر های خانه بر دوش و پراکنده
گفت: باورتان باد،
من اشک از دیده فرو نغلطیده ی آسمانم...
مسخره اش کردند...

به کتابهای تألیف نشده پناه برد...
گفت: من، نه باغبانم،
نه، بادبان
نه، از یاد رفته سرشک دیده ی آسمان
که متن روی کار نیامده ی یک داستانم...
مسخره اش کردند...

به (خود)ش پناه برد
گفت: باورت باد، من، (تو) ام...
و گریست...
کارو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

آشقته بازار فرهنگ، هنر و ادبیات افغانستان!

نوشته :محمدداود سیاووش


چنان به نظر میرسد که شور و شوق و حال و هوای مطالعه و کتابخوانی در افغانستان فرو کش کرده است. در گذشته های نه چندان دور مطالعه آثار بزرگان علمی، ادبی، سیاسی، اجتماعی و مذهبی به انسانها نوعی غرور و افتخار می بخشید، حتی مخاطبان کتابها، جراید، مجلات و نشرات مشخص بود، مردم در دهات و روستا ها از گذشته های دور اطفال شان را با کتاب های حافظ، پنج کتاب، بوستان، گلستان و غیره از طریق مساجد آشنا می ساختند. در دامنه های هندوکوه و پامیر میان مردم قصه خوانی، شاهنامه خوانی و جنگنامه خوانی معمول بود. محاسن سفیدان در مساجد مثنوی معنوی میخواندند و روح حماسی را مردم از رستم و تزکیه باطنی را از قصه های مثنوی معنوی فرا میگرفتند.
کتاب کم و مشتاقان آن زیاد بود در مکاتب مؤلفان آن زمان کتابهای درسی را با ذوق و سلیقه عالی و طرح و دیزاین زیبا و تصاویر جالب می آراستند که شاگردان از شوق دیدن تصاویر و صفحه آرایی به خواندن متن آن علاقه میگرفتند، در شهر ها هر چند مجلات و جراید به ندرت به چاپ میرسید اما دست به دست خوانندگان میگشت و مسایل مطروحه در آنان زبان به زبان بازگو میشد، قشر نویسنده به کارشان افتخار میکردند. عبدالرحمان پژواک در حالیکه نماینده افغانستان در سازمان ملل بود از نیویارک به مجله آریانا مقاله می نوشت. استاد صلاح الدین سلجوقی به دقت نشرات رادیو را دنبال میکرد. استاد کهزاد با پای پیاده کوه به کوه و دره به دره با محققان و سیاحان خارجی می گشت و تاریخ گنگ و مبهم دوره های کوشانی، موریا و یونانی را از زیر خاک میکشید. استاد غبار از زندان سرای موتی تا تبعید گاه های بالا بلوک فراه در هر کجا قلم به دست کوایف اصلی واقعات افغانستان را مخفیانه مینوشت. استاد محمد آصف مایل نصاب های درسی جالب و جذابی برای شاگردان مکاتب تهیه میکرد. محمود بیگ خان طرزی از مقام وزارت خارجه افغانستان به کار ترجمه نمایشنامه ومقاله به سراج الاخبار خود را مصروف میداشت. عبدالهادی داوی با بیش از ( 30 ) نشریه آن زمان از کشور های هند، بخارا، ایران، مصر و غیره اطراف و اکناف دنیا آشنا بود که از آنان در شعر زیبایی یکایک نام برده است.
از آن بزرگان و دانشمندان امثال شان اکنون نه قصری بجا مانده و نه مأوایی، نه بیلدینگی جلب نظر میکند و نه سوپرمارکیت و فروشگاهی، اما هر وقت به گوشۀ خلوت کتابخانه عامه بروید، عظمت تاریخ و فرهنگ افغانستان را در اوراق کتابها می بینید که از تراوش احساس و اندیشه آنان به چشم برق میزند. آن استادان بزرگ بنای مرصوص فرهنگ افغانستان را از خشت های طلایی گذاشتند. گروهی از آنان نسل جوان آن زمان را با رُمان، داستان و داستان کوتاه آشنا ساختند. عده یی مکتب های عراقی، خراسانی و هندی شعر را به جوانان آموختند وگروهی شعر نو، آزاد و سپید را به نسل کتابخوان آموختند. دسته یی دیگر با روی سن آوردن نمایشنامه های شکسپیر، مولیر، برشت و... درامه و نمایشنامه را به مردم معرفی کردندو گروهی با آوردن آلات موسیقی غربی سبک و شیوه موسیقی آماتور را رواج دادند. شماری دست به دست هم داده انجمن ادبی کابل و هرات را اساس گذاشتند. عده یی همکار هم شده کانون رادیو را گرم نگهداشتند. بعضی ها از کابل ننداری یک مکتب ساختند و شماری اساسات فلم و فلمنامه نویسی را گذاشتند وحتا ازروی شوق به خاطر فلم عشق ودوستی راه سفر شبه قاره را در پیش گرفتند. در کلوپ جوانان فلم های مخصوص اطفال به نمایش گذاشته میشد. در مکاتب درامه ها و انترک های تربیتی و اخلاقی توسط خود شاگردان و معلمان نوشته، کارگردانی و اجرا میشد. در صنوف مکاتب کنفرانس های صنفی به راه می افتاد.
اما حالا در چه وضعیت قرار داریم؟
مطالعه داستان، رُمان و داستان کوتاه میان یک فی ده هزار نفر به چشم نمی خورد و اصلاً اگر کسی ببیند که کتاب الیاد و ادیسه یا غرش طوفان به دست کسی باشد با تمسخر به او می نگرد؛ اگر در گذشته در دشوار ترین شرایط جوانان با شعر کلاسیک، شعر سپید و راهیان شعر نو آشنایی داشتند اکنون اصلاً به شکل پراگنده و جسته و گریخته آنهم در چهرۀ چند کسی که از ایران بر گشته نشانه های شعر امروز دیده می شود. از شعرای سمرقند و بخارا، خجند و کولاب، ایران، هندوستان و پاکستان در شعر دری فارسی کمتر معلومات در اتموسفیر فرهنگی به حرکت می آید. اگر سالها قبل از فلم های اسپارتاکوس و کلئوپاترا صحنه هایی از زندگی و تاریخ خوانده می شد، اکنون در هیاهوی رسانه های تصویری اصلاً فلم خوب سراغ نمی شود و فلم و سینما و نمایش سینمایی در یک سریالی به نام تولسی خلاصه شده که از صدر تا ذیل مملکت شب و روز در باره آن حرف می زنند. اگر در گذشته ها مجله آریانا دست به دست خوانندگان می گشت؛ حالا در میان چند صد نشریه یی که در کشور وجود دارد، به ندرت یک مقاله وزین میتوان مطالعه کرد. مطبوعات گره گشا وجود ندارد، مطبوعات رهنما کم تر وجود دارد و نویسندگان اکثراً به خاطر تعهد های مشخص می نویسند. موارد وحشتناکی وجود دارد که کتابی به تیراژ چهار هزار جلد در کاغذ آرت پیپر از طرف یک موسسه به چاپ می رسد ولی آن موسسه فقط صد جلد آن را تسلیم می شود و از تسلیمی متباقی تحت عنوان اینکه «به آن ضرورت نداریم» ابا می ورزند و در مطبعه مانده به زباله می ریزد.
در حالیکه چندین تلویزیون، در حدود 200 رادیو، چند صد رسانه چاپی و چندین مطبعه بر علاوه امکانات انترنتی و تکنالوژی پیشرفته معلوماتی در کشور وجود دارد؛ شعر شاعر، داستان نویسنده، نمایشنامه تیاتری وفلم مخاطب ندارند؛ مثال برجسته آن گمنامی نویسندگان نام آور و هیاهوی آشفته بازار هر چیز بنویس و هر کس بنویس است. باری نویسندگانی چون ژان ژاک روسو، منتسکیو و دیگران جامعه را خط می دادند، اما حالا کمتر نویسنده یی پیدا می شود که فراتر از چارچوب خانه اش بیاندیشد؛ مردم بخاطر دیدن یک نمایشنامه و یا شنیدن یک سمفونی از پاریس به برلین یا بر عکس می رفتند، اما اینجا حتا بزرگترین هنرمندان تیاتر چون استاد بیسد که سلطان ستیژ بود اکنون در پناه یک حزب گمنام بخاطر چند صد دالر معاش ماهانه پنهان شده.
برای برون رفت از این وضعیت پریشان چه باید کرد؟
1- به عمر دُکان های بزنس، تجارت و زر اندوزی که به نام انجمن های هنرمندان، ژورنالیستان، نویسندگان و بنیاد ها و نهاد های فرهنگ و... از بام تا شام مشغول سوداگری اند پایان داده شود.
2- مراکز اصلی هنری، فرهنگی و ادبی با امکانات کافی و به اشتراک تمام چهره های کشوری با جذب هنرمندان، نویسندگان، ژورنالیستان، ادبا، شعرا و فرهنگیان ایجاد شود.
3- چند بلاک رهایشی برای شعرا، نویسندگان، هنرمندان و فرهنگیان در یکی از نقاط شهر ساخته شود و رایگان یا با کرایه امتیازی به اختیار قشر فرهنگی قرار داده شده و به نام «شهرک فرهنگیان» مسما گردد.
4- رابطه ارگانیک بین نویسندگان، ناشران و خوانندگان طوری بر قرار شود که ناشر باید خود یا نویسنده باشد یا کتاب شناس و کتاب های قابل تکثیر از بطن و متن جامعه دستیاب و چاپ شود. داشته های نویسندگان و امکانات ناشران طوری در یک پیوند قرار داده شود که یکی مُمد دیگر بوده و همزمان رسانه های چاپی ستون ها و صفحات ، رسانه های صوتی و تصویری ساعات معین را به خاطر اشتهار آثار به چاپ رسیده اختصاص دهند.
5- یک باغ بزرگ چون باغ بابر برای فرهنگیان اختصاص یابد که در آن امکانات انترنتی، اتاق های کار، تفریحگاه ها و همه شرایط لازم برای نویسندگانی که امکانات کار در منزل یا در دفتر را ندارند، موجود بوده نویسندگان وهنرمندان از امکانات آن خارج وقت رسمی بطور رایگان مستفید شوند.
6- گردهمایی های منظم به شکل فستیوال های فلم، موسیقی، مسابقات داستان نویسی، شعر و جشنواره های تیاتر در مقیاس سراسر کشور با امکانات بزرگ راه اندازی شود.
7- برای فرهنگیان خارج حلقۀ رسمیات دولتی زمینۀ سیر و سفر های فرهنگی و ملاقات با فرهنگیان خارج کشور مساعد گردد.
8- نشریه های اختصاصی پیرامون شعر، داستان، تیاتر، سینما، موسیقی و سایر ژانر های هنری با کیفیت عالی و برخوردار از محتوای آخرین دستآورد های فرهنگ معاصر کشور وجهان به نشر برسد.
شاید با اجرای این پیشنهادات حد اقل کاری که باید در زمینه احیای فرهنگ صورت گیرد به منصه اجرا گذاشته شود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

خسته...



به هردری که زدم : سری شکسته شد!
به هر جا که سرزدم : دری بسته شد!
نه دگر در زنم به سری ، نه دگر سر زنم به دری
که روح دربه درم! ازسر ودرزدن ...خسته شد!
کارو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

لذت دهر رفتگان بردند!

نوشته : داود سیاووش
اگر کابل شاهان در کوه شیردروازه دیواری بلند کردند که تاکنون پابرجاست در قرن بیست ویک در کابل تعمیراتی میسازند که فغان باشندگان آن از ترس عدم مقاومت آن در مقابل زلزله تا اوج افلاک بالاست।



اگر در اوایل قرن بیست دولتمردان وبلکه رادمردان میخواستند نقشه شهر برلین را در پایتخت تطبیق کنند در قرن بیست ویک مقامات صدر کشور تیشه به ریشه ماستر پلان بیست وپنج ساله شهر کابل زده رییس جمهور خودش امر تخریب میدان فتبال واعمار تعمیر 9 منزله خلاف نقشه را به نفع مافیای زمین میدهد ،جالب آنست که همه تطبیق کننده گان فرمان ، با تکان دادن سر واظهار تاسف ، خود را مکلف به اجرای آن فرمان خلاف منافع مردم میدانند।



اگر نیم قرن قبل نویسندگان بنای انجمن ادبی کابل و اساس کتاب دوستی را گذاشتند در قرن بیست ویک دفتر یونسکو در کابل وصدها موسسه فرهنگی ومدنی روز جهانی کتاب را از یاد میبرند। از حکومت که حالا نبایدگله کرد چون به خاطر گل روی برادران آزرده اش حتا اگر لازم باشد به عوض تجلیل بعضی کتابها را مانند دوره طالبان ممنوع المطالعه هم اعلان خواهد کرد.



اگر در دوره امیر عبدالرحمان خان از قصر بوستان سرای به صفت مهمانخانه امیر استفاده میشد در حال حاضر به عوض حفاظت از آن بنای تاریخی از آن به صفت دفتر وارده وصادره اوراق شهرداری یا شاروالی استفاده میکنند।



اگر روزی وروزگاری از دریای کابل به صفت مظهر طراوت وزیبایی شهر استفاده میشد اکنون به صفت مظهر کثافات وزباله دانی شهر استفاده میشود।



اگر روزی وروزگاری کابل با باغ های جهان آرا ، شهر آرا و باغ های بابر وباغ نواب وباغ لطیف وباغ بالا و॥تا آگره هندوستان به شهرت رسیده بود در این روز ها پارک شهر نو آن به خاکدان وبه محل نشه وخمار معتادان مبدل شده است।



اگر روزگاری به تقلید از ستیژ تیاتر یونان باستان ستیژی در دره پغمان ساخته بودند اکنون نام هنر بردن در آن دره گناه پنداشته میشود।



اگرروزگاری چند آدم خوش ذوق با حد اقل امکانات در تاریخ سینمای افغانستان تهدابی گذاشتند وفیلمی ساخته، زحمت سفر را به خاطر مراحل تخنیکی آن تا شبه قاره به جان خریدند، اکنون در سینمای افغانستان کسانی پیدا شده اند که به خاطر آنکه درمندر وی را بچه خوانده گوش شنوندگان را کرو چشم بینندگان را از عشوه وکرشمه این افتخار کور کرده اند।



اگر روزگاری اتحادیه های ژورنالیستان ، نویسندگان ، هنرمندان کشور رابا فعالیت های شان به تکان آورده بود اکنون این نهاد ها به دکان های بزنس مامورین اداری غیر شاغل در مسلک وکاریکاتور مضحک این اسمها مبدل شده।



اگر روزی قرارگرفتن در صف دفاع از آزادی بیان ودفاع از رسانه ها به یک سمبول عالی مدنی مبدل شده بود اکنون عده از همان افراد با توجه به جهت وزش باد ارگ درجهت خامش ساختن چراغ آزادی بیان اند।


اگر آموزگاران کشور هر سال فقط بادسته گلی یاباگفتن (روزت تبریک)از زبان یک شاگرد یکساله رنج وتکلیف بی معاشی ،ناداری اقتصادی ، خانه به دوشی ،قرضداری ،فقر وگرسنگی خود واولادان شان را فراموش میکردند ،از کرم اولیای امور امسال همین حداقل تعارف انسانی نیز در روز 3جوزا از آنان دریغ شد وبرای شان گفته شد تا ماه میزان مانده باشید آنگاه ما شمارا (مانده نباشید وروزت تبریک )میگوییم



اگر روزی امیر شیر علیخان سنگ بنای یک قشله دفاع از وطن را به نام شیرپور گذاشت اکنون کسانیکه سنگ دفاع از وطن را به سینه میکوبند آنرا نابود کرده درخرابه هایش شب میخوابند।


।از همینجاست که اگر دیگران میگویند هر روز تان نوروز ونوروز تان پیروز


ما میگوییم هر روز مابدتر وبد تر ما یوم البد تر।حقا که لذت دهر رفتگان بردند.




ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

جان کری چه پیامی دارد وچه خواهد کرد؟

نوشته محمد داود سیاووش
در حالیکه اسامه در یک شهرک نظامی پاکستان کشته شد ।پارلمان پاکستان وصدراعظم ورییس آی- اس –آی و رییس ستاد ارتش آنکشور هنوز این مساله را به خود نمیگیرند وتوقع دارند فعالیت های طیارات بی پیلوت در حمله بر دهشت افگنان در پاکستان متوقف شود ووزارت خارجه پاکستان اخطار میدهد که در صورت تکرار عملیات مانند حمله بر قرار گاه بن لادن عکس العمل نشان خواهند داد॥ در چنین لحظه نازک عمر داودزی که آنرا رسانه ها سفیر با صلاحیت های ویژه افغانستان در پاکستان میخوانند هر گونه ارتباطه آی –اس –آی را با دهشت افگنان رد میکند و در حالیکه دولت افغانستان موجودیت دهشت افگنان را در خارج از افغانستان قلمداد میکند مقامات نظامی بین المللی درافغانستان از موجودیت صد تن از افراد القاعده در افغانستان خبر میدهند।از همینجاست که به قول معروف سر نخ مسایل از نزد کارشناسان ومردم افغانستان گمشده است।این مساله وقتی بیش از پیش قابل تشویش ونگرانی میشود که وزیر خارجه افغانستان ومشاور امنیت ملی ریاست جمهوری از سوالات نمایندگان مجلس دررابطه به اظهارات داودزی طفره رفته حتا مشاور امنیت ملی خودرا مامور میخواند. حالا به وضاحت درک میشود که در افغانستان دو سیاست در جریان است یکی سیاستی که به پیروی از پاکستان از موجودیت دهشت افگنان والقاعده انکار میکند ودیگری سیاستی که موجودیت دهشت افگنان را افشا نموده از عملیات بر ضد آن پشتیبانی میکند .اما مشکل افغانستان آنست که در حلقات تصمیم گیرنده که حرف آخررا میزنند طرفداران سیاست پاکستان جا گرفته اند .در افغانستان مردم از جنگ خسته واز دهشت افگنی واداره کشور به شیوه قرون وسطایی بیزار اند . اما وقتی آنان می بینند که سفرا ومامورین عالیرتبه برخوردار از حمایت جامعه جهانی موضعگیری عقبگرد وتسلیمی دارند همگان به وحشت افتاده از آن حیرت زده میشوند. اما یک مساله را همگان درک میکنند که دیگر رویداد ها وانکشافات تصادفی نیست وطبق یک برنامه در جربان است .مشکل لحظه کنونی آنست که چوکی وتطمیع چشمان و زبان عده را چنان بسته که با آنکه با سیاست تسلیمی به پاکستان عملا مخالف اند ولی به خاطر از دست ندادن چوکی ، مقام ویا حداقل چوکی هیت رییسه نمیخواهند در برابر ارباب قدرت مخالفت علنی شان را ابراز دارند॥ در همین حال جان کری به منطق آمده از طریق شهر مزار وارد کابل شده از واضح نبودن محتوای مذاکرات صلح با مخالفان انتقاد نمود ودر اسلام آباد گفت که به خاطر معذرت خواهی نیامده وبه قول رسانه هالستی از مطالبات ایالات متحده را به جنرال کیانی سپرد . کارشناسان میگویند که در حال حاضر دنباله روهای پاکستان در افغانستان باید درک کنند که اگر آنان نمیتوانند از یک کشور فقیری چون پاکستان که با عصای ایلات متده راه میرود چشم بپوشند در مقابل ایالات متحده وغرب که حتا مصارف تیل موتر ودفتر شان را میپردازد با کدام نیرو خواهند ایستاد.صاحبنظران میگویند ادامه این وضع برای افغانستان وجامعه جهانی در حکم خود کشی میباشد .ایالات متحده باید با پاکستان قضایا را یک طرفه کند ودر افغانستان باید صف مردم از معامله گران با آی – اس آی جدا شود. باید به حالتی که در دولت افغانستان عده یی هم دولت استند وهم ضددولت وجامعه جهانی حداقل در صدر مقامات تصمیم گیرنده خاتمه داده شود. در غیر آن در پایان کار همان ضرب المثل وطنی تحقق خواهد یافت که : گال را خورده بودنه ودر غم گرفتار خواهد شد سبزه خورک.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

سگ های ولگرد خطری برای باشندگان کابل در شب

هیچکس از مسوولان مملکت متوجه نیست که در شهر کابل پس از ساعت ده شب گله های سگ های ولگرد در خیابان ها ظاهر میشوند که مردم از ترس حمله شان از خانه برآمده نمیتوانند। این سگ ها که حالا شمار شان به صدها ویا شاید بیشتر از آن برسد روزانه در زیر بلاکها ،محلات متروک ، زیر پل ها ،درزیر سایه درختان در پارکهاو غیره جا ها میخوابند وپس از آنکه در شهر تردد وسایط ورفت و آمد مردم کم شد به جاده ها وخیابان ها برآمده بر مردم حمله میکنند. کار شناسان صحی میگویند موجودیت اینهمه سگ های ولگرد در شهر اگر از یکطرف خطر جانی در قبال دارد از جانبی با انتقال مکروب ها باعث شیوع امراض شده اثرات منفی برمحیط زیست به جا میگذارد.در گذشته های دور شاروالی یا شهر داری کابل در همچو حالات دست به کار شده در جمع آوری واز بین بردن این سگ ها اقدام میکرد ولی حالا متاسفانه در حالیکه چندین واقعه حمله سگ های ولگرد بر مردم گزارش شده ولی شهرداری یاشاروالی هیچ اقدامی دراین رابطه نکرده. شاهدان عینی میگویند که در سرک چهل متره میدان هوایی چندروز قبل این سگ ها به شخصی حمله نمودند که مردم آنرا نجات دادندو مردم محل از حمله سگ ها در مکروریان یک سال قبل برشخصی حکایت میکنند که به مرگ شخص مذکور انجامید .شاهدان عینی از موجودیت این سگ ها در خیر خانه ،سره مینه ، مکروریان ، تایمنی ، شهر آرا ، کارته پروان ،چارراهی شهید ، جاده میوند ، چمن وسایر اطراف واکناف شهر گزارش میدهند . مردم میخواهند شهرداری کابل و وزارت صحت عامه به همکاری موسسات حفظ محیط زیست وموسسه صحی ملل متحد در کابل تدابیری در جهت رفع این مشکل شان اتخاذ کنند

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

آثار لئوناردو داوینچی در لندن به نمایش در می‌آید

































مردم از جور حکومت جان به لب رسیده اند!

نوشته : داود سیاووش
بدون هیچگونه مقدمه چینی و تیوری بافی، اگر تنها از روی اجراآت روزانه حکومت حساب کنیم، مردم در وضعیت اسفناک و دردناکی از جور حکومت رنج می برند.
وقتی یک کارمند عادی حکومت با پنج هزار افغانی عاید ماهوار، بل برق شش هزار افغانیگی را در یک دوره میتر خوانی میگیرد و وقتی این کارمند عادی با همان معاش ثابت مجبور است، حد اقل سه هزار افغانی کرایه خانه بپردازد. با این حال این مأمور پایین رتبه که حد اقل سه طفل دارد هنگامیکه به طرف بازار رفته نرخ یک بوری آرد ، یک قطی روغن ، یک سیر بوره و یک پاو چای را می شنود که حد اقل با آن اطفالش نان و چای بخورند، تصور کنید که او چه حال خواهد داشت.این انسانها که حد اقل محاسبه دخل وخرچ شان را در پرداخت معاشات میخواهند وقتی با لشکر بیکاران ، بیماران ، ،آوارگان ، معتادان ،گدایان و جوانان ازتحصیل رانده شده یک جا میشوند واقعا به سیلاب مبدل میشوند.
هر گاه برای این انسانهای مجبور و بی نوا که با لبان خشک، جیبان خالی و دستان خالی از دکان به خانه بر میگردند، کسی پیدا شود که ترانه عاید ملی، عاید خالص ملی، عاید سرانه، بودیجه سال مالی، بودیجه انکشافی و تجارت و بازار را سر دهد، تصور کنید که آنان در چه وضعیتی قرار خواهند داشت، شاید به آنان حق بدهید که با شنیدن این افسانه ها غش کنند و حتی با مشت به شیشه تلویزیون و لودسپیکر رادیویی که این مسایل را از آن میشنوند بکوبند.
تب این انسانهای بیچاره وقتی بیش از هر زمان دیگر بالا می رود که با همین حواس پرت و پریش از کنارشان یک موتر آخرین مودل با سرعت بگذرد و یا ولخرچی ها، قلدوری ها و عیاشی و عربده جویی های ارباب قدرت را که در بلند منزل های مضحک و قصر و بلدینگ های شهر زیست میکنند، ببینند و بشنوند.وضع انسانهایی که درزیر خیمه های چارراهی قمبر ،کارته پروان ومغاره های بامیان زیست میکند به مراتب از این بد تر است.این انسانهای گرسنه ،تشنه ،آواره وبی پناه وقتی می بینند رهبران فعلی باراول فرمان ویرانی قشله عسکری شیرپور را امضا کردند واینک رییس جمهور امر نابودی میدان سپورت ومنطقه سبز را امضا کرده دیگر راهی برایشان نمانده جز آنکه دست دعا به سوی آسمان بلند کنند واز چنین حکام به خدا شکایت کنند وبا این حال مردم به یک پارچه فریاد خامش ویک پارچه عصیان تبدیل شده اند. اگر در آنسوی مرز انسان ها را به خاطر عملیات انتحاری سشتشوی مغزی میدهند اینجا با خودکامگی ، بیعدالتی واستبداد مافیایی تب نارضایتی مردم را حکام چنان بالا برده وآنان را از کارایی دستگاه دولت نا امید ساخته اند که هر کارمند پایین رتبه دولت به یک انبار باروت تبدیل شده ، این شیران خانه وروبای بیرون که به دشمن عذر میکنند وبه روی رعیت بی دفاع وبی سلاح زنان به خاطر گردهمایی مسالمت آمیز شان سلاح کشیده آنان را به زندان می اندازند. این باز های فتح بهادر که به عوض شکار از صف دشمن ، رعیت اهلی و مطیع قانون را اذیت میکنند باید به یادداشته باشند که :
ستمکش گر آهی برآرد زدل
زندسوز او شعله در آب وگل
مکن برضعیفان بیچاره زور
بیاندیش آخر زتنگی گور
به آزار مظلوم مایل مباش
زدود دل خلق غافل مباش
مکن مردم آزاری ای تندرای
که ناگه رسد برنو قهر خدای
ستم بر ضعیفان مسکین مکن

که ظالم به دوزخ رود بی سخن


ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

چه دوران تلخ وسیاهی!

نوشته : داود سیاووش
آه ! که درچه دوران تلخ وسیاهی زیست میکنیم
دورانی که سیاست بازان روزمره محبوبیت ، مقبولیت ومرغوبیت شان را در عشوه وکرشمه شبانه در تلویزیون ها می بینند.
دورانی که اپوزیسیون بودن به مفهوم شبها باگرگان مافیا وفساد گوشت خوردن وروز ها با آواره گان وبیچاره گان نوحه کردن است.
دورانی که در آن از نفس یک نظام آغشته به فساد سر بلند کردن و مدعی انتقاد بر آن بودن افتخار است.
دورانی که در آن از چوکی اکستریمست تا فوندامندلیست وتا سوسیالیست و کمونیست ودموکرات فقط یک وجب فاصله است وحب وبغض وهم وغم هر کدام فقط تا رسیدن به آن چوکی است.
دورانی که روشنفکر نمای شهرت طلب آن در کانال بین المللی فرانسه ابیات اول مثنوی را غلط میخواند وخود را مولانا شناس افغانستان معرفی میکند।
دورانی که در پیام رییس جمهور نام معین الدین چشتی به غلط محی الدین خوانده میشود و همگان خموشانه به آن گوش داده حبذا ومرحبا می گویند.
دورانی که در آن در بیانیه کنفرانس بین المللی مولانا ابیات (ازنما مردم زحیوان سرزدم...) را دانشمند ما با تلفظ غلط در محضر دانشمندانان خارجی میخواند وافتخار دارد که آن بیانیه اش در شمار مقالات دانشمندان بین المللی چاپ خواهد شد.
دورانی که در آن رییس جمهور به غرب میگوید لانه های تروریستان در خارج است( بدون بردن نام) ولی در برابر رد این ادعا توسط یوسف رضا گیلانی در کنفرانس مطبوعاتی خموش میماند.
دورانی که ایالات متحده روزانه بیش از یک میلیارد دالر در افغانستان وصد ها میلیارد دالر سالانه در پاکستان در مبارزه با تروریزم مصرف میکند در حالیکه اسامه در شهرک نظامی قریب اسلام آباد در یک قصر صبحانه با مامورین ( آی – اس – آی)دودپتی مینوشد.
دورانی که به خاطر تحویل ده افغانی به حساب دولت باید هزار افغانی درادارات رشوه پرداخت.
دورانی که افراد میزان وزن شان را درجامعه از روی مصاحبه های شان در رسانه ها می سنجند.
دورانی که رییس جمور میگوید از کشته شدن سربازانش شکایت ندارد ولی به خاطر کشته شدن افراد در بمباران ها اشک از چشمانش و پره های ریشش سرازیر میشود।

دورانی که مردم عقل گوش شده ودر هپنوتیزم گزارشات رسانه ها قرار گرفته اند.
دورانی که حرف هیچکس به دل ها چنگ نمی زند ومردم بر همدیگر مظنون اند.
دورانی که رهبران یک کشور همسایه به کابل می آیند وهشدار می دهند که وزرای داخه ،دفاع ورییس امنیت باید به مشوره آنان تعین شود.
دورانی که در آن زمامداران پس از ده سال اصطلاحات مردم سا لاری ، حقوق بشر ،آزادی بیان وجامعه مدنی را فراموش کرده اند و فعالان جامعه مدنی با معاشات بلند در بست قاب شوی ودستشوی محافل رسمی ایفای وظیفه نموده در مجالس فرمایشی حکومت به صفت آری گوی ،شاهد قول وهمکار محدود ساختن حقوق مدنی از آنان استفاده می شود.
دورانی که بزرگی انسانها یا درجاغور تفنگ است یا در سیف پول یا در مودل موتر یا در قصر ها وبلند منزل های داخل وخارج ویا دردارودسته اوباشان وبد ماشان وقاچاقبران وهمدستان ملی وبین المللی شان.
دورانی که خون جوانان معتاد خفته در زیر پل های شاه دوشمشیره ،پل سرخ وویرانه های شهر کابل را قاچاقبران لندکروزر سوار صبحانه نوش می کنند।
دورانی که مفاد ده نفر به نام عاید ملی سی میلیون نفر محاسبه می شود.
دورانی که کشور در فساد وقاچاق درسطح جهان اول می شود ودولتمردان پهلوان زنده خوش اندو بالای چوکی ها به خواب رفته اند।
دورانی که به شخصی که 9 افغانی کریدت دارد در کابل بانک 22 افغانی قرضه میدهند.
آه ازچنین دوران تلخ وسیاه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

کابل باید از فرصت استفاده کند!

نوشته : داود سیاووش
در حالیکه اسلام آباد با تقاضای استعماری وبلند پروازانه یوسف رضاگیلانی از آقای کرزی میخواهد افغانستان را از صحنه سیاسی منطقه حذف کند عکس العمل مایک مولن در این زمینه مبنی براینکه (آی- اس – آی ) باگروه حقانی چرارابطه دارد واظهارات اخیرگروسمن که گفت :ایلات متحده پاکستان را ترغیب میکند تا در برخورد با تندروان از هیچگونه امکانی دریغ نکند وهمزمان بی رغبتی جنرال کیانی در قبال تقرر جنرال پتریوس به صفت رییس (سی -آی – ای) فرصت طلایی را در برابر دولتمردان کابل قرار میدهد که به عوض سیاست های مریض تعریف نا شده از این لحظ تاریخی برای یافتن زبان مشترک به نفع تامین صلح در کشور استفاده کند. دراین لحظه حساس دولتمردان افغان باید از نقاط مشترکی چون انتقاد ازرابطه ( آی- اس – آی ) باگروه حقانی ، برچیدن پایگاه های دهشت افگنان وفعالیت طیارات بی پیلوت بر قرارگاه های دهشت افگنان باایالات متحده زبان مشترک پیداکند.کارشناسان میگویند اهداف بلند پروازانه پاکستان چون بریدن از ایالات متحده وپیوستن به چین آنهم با حذف افغانستان از صحنه سیاست منطقه برای آن کشور خیلی گران تمام خواهد شد. در تغیرات عاجلی که در کدر رهبری نظامی و سیاسی ایلات متحده در منطقه به وجود آمده رهبری افغانستا ن با ید مدبرانه با این تیم جدید طوری کار کند که از تجارب جنرال الین درپایان دادن به جنگ العنبر عراق ،از حمایت پتریوس در ادامه ماموریت طیارات بی پیلوت ، واز سفیر جدید دریافتن زبان دیپلوماتیک به نفع هر دوکشور سود ببرد وکار را در فضای گرم ودوستانه احیاکند

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

کشف کتابی با قدمت پنجصد سال به زبان آلمانی





آسوشیتدپرس از کشف کتابی با قدمتی بیش از ۵۰۰ سال در شهر کوچکی در آمریکا خبر داده است.این کتاب که تاریخ نگارش آن به سال ۱۴۹۳ میلادی برمی‌گردد، کتابی چاپی و تقریبا فرسوده‌ست که توسط کن سندرز؛ دلال کتب قدیمی در شهر اوتا در منطقه «سالت لک سیتی» به طور اتفاقی یافت شده است.گویا صفحات کتاب از جنس کتان بوده و چوبی نبودن آن نیز از فرسودگی آن تا حدودی کاسته با اینحال برخی از صفحات کتاب به دلیل عدم نگهداری درست از بین رفته است. این اثر سال‌ها در کتابخانه شخصی وجود داشته که از قدمت آن آگاهی نداشته است.کتاب مذکور که اثری با ارزش عنوان گرفته، به قلم «آنتون کوبرگ» و به زبان آلمانی نوشته شده که در مورد تاریخ کشورهای مختلف از زمان کتاب مقدس تا سال‌های انتشار این کتاب یعنی حدود سال ۱۴۹۳ به نگارش درآمده



انترنت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

تقدیم به آنانی که روز جهانی کتاب فراموش شان شده بود!



پس از مرگ من ...
پس از مرگ من از اینکه سنگی را بر جسد من تحمیل میکنید ناراحت نباشید।من، سالها ،روی سنگها خوابیده ام ،هیچ مانعی ندارد که سالی چند هم ،یک سنگ روی من بخوابد...
اما خواهش میکنم از سنگ گور من خواهش کنید که تابوت مرا ناراحت نکند ،چرا که تابوت من عصاره سرگشته چلد کتابهای بال وپر شکسته ی من است...
کارو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

وصیت نامه برتولت برشت ( به آیندگان )


نوشته شده در اپریل 24, 2011 به وسیله‌ی Boutimar
این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند
.
به آيندگان
.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .
اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

زندگی رقت بار استادان درجه اول ادبيات

سيروس علی نژاد
خاطرات پروانه بهار، دختر ملک الشعرا، تازه ترين نوشته ای است که بر محور زندگی آخرين بزرگ سلاله شعر کلاسيک ايران می چرخد. هرچند نيمه دوم کتاب نه به زندگی شاعر که به زندگی شخص نويسنده می پردازد، اما جوهر کتاب مرغ سحر در واقع همان زندگی ملک الشعرای بهار است و اهميت کتاب نيز در همين است.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند.
با وجود اين، خاطرات پروانه بهار جز در يکی دو فصل، يا بجز در برخی موارد کتاب پرمايه ای نيست، ضعف های بسيار دارد و بر دانسته های ما به قدر انتظار نمی افزايد. خوب نوشته نشده و ويرايش درستی ندارد. در عين حال، در مطرح کردن برخی نکات زندگی بهار موفق است و می تواند خواننده را با زندگی يکی از بزرگان ادب معاصر در اواخر عمر و نيز خانواده او آشنا کند.
توصيف او از جزييات خانه پدری، از اتاق ها تا باغ خانه، و دقتی که در وصف حال مادر و روابط عاطفی نهفته در درون خانه به دست می دهد يا تصويری که در فصل « بازگشت پدر به ايران» و فصل بعد از آن درباره فقر خانواده بهار در سالهای آخر عمر شاعر ترسيم می کند، از اين دست است. به هر صورت، قسمت دوم کتاب که در آن نويسنده به زندگينامه خود در آمريکا می پردازد، شايد از آن رو که برای خود وی ملموس تر بوده، نوشته بهتری از کار در آمده است.
در فصل « بازگشت پدر به ايران»، پروانه از سال هايی می گويد که بهار پس از مدت ها بيماری، دچار فقر شده و همسر او ناگزير تمام اشيای قيمتی و ارزشمند خانه را که يا از خانه پدری به عنوان جهيزيه به خانه بهار آورده بوده و يا گرد آورده خود بهار است، به فروش می رساند و تنها همان حياط و خانه ای می ماند که بهار در آن زندگی می کرد.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند
شاعر بناچار، دخترش را نزد رييس بانک ملی می فرستد تا در ازای گرو گذاشتن خانه، ده هزار تومان قرض کند. رييس بانک موافقت نمی کند. شرحی که پروانه بهار از ماجرا يعنی دشواری و سنگينی رفتن نزد رييس بانک برای وام، مأيوس شدن و برگشتن از اتاق او، ورود به خيابان و ميدان فردوسی و ديدن مجسمه فردوسی در آن حال به دست می دهد، دل سنگ را آب می کند. تصور آنکه مردی به بزرگی بهار، درمانده ده هزار تومان شود و ناچار دخترش را نزد رييس بانکی بفرستد و پاسخ منفی بگيرد، تنها دردناک نيست؛ نشانگر وضع نابسامان کشوری است که ما همه به شهروندی آن افتخار می کنيم. وقتی سرنوشت استاد برجسته ای چون بهار چنين است پيداست که دانشکده های ادبيات ما ديگر نخواهند توانست صاحب استادان درجه اولی چون او شوند.
پروانه بهار سعی می کند پس از بيرون آمدن از بانک ملی با روی آوردن به ميدان فردوسی و مجسمه سراينده شاهنامه، خط فقری را که از روزگاران دور، نصيب شاعران شريف ايران بوده ترسيم کند. البته او در اين کار محق است اما واقع اين است که بين زمانه ما و زمانه فردوسی هزار سال فاصله تاريخی وجود دارد و امروز چون به شرايط تاريخی زمان فردوسی بنگريم، آن ناروايی ها شايد قابل فهم شود. چيزی که قابل فهم نيست اين است که ما هزار سال بعد، رفتاری مشابه با شعرا و ادبا و بزرگان خود می کنيم. اين فقر که پروانه بهار بدان اشاره می کند مختص بهار نبوده است. تقريباً تمام بزرگان ادب و فرهنگ ما در پنجاه سال اخير دچار چنان سرنوشتی بوده اند. برای روشن تر شدن ماجرا بهتر است يادی از استاد احمد علی رجايی بخارايی از استادان قدر اول دانشگاه فردوسی و دانشگاه تهران بکنيم.
در نيمه دهه پنجاه در مصاحبه ای از او پرسيدم علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان به رشته ادبيات چيست؟ پاسخ او که به شرح و تفصيل بيان شد دردناک بود:
« علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان چند چيز است. در درجه اول آينده نگری است که هر بشر خردمندی بايد داشته باشد. کسی که ادبيات می خواند اگر قرار باشد استاد شود، آينده خود را در سيمای استادان بزرگ ادب امروز [ آن روز] می بيند ».
استاد احمد علی رجايی بخارايی می گفت با کمال تاسف زندگی استادان بزرگ ادب فارسی که از قضای روزگار در اين قرن چند تن از نامدارترينشان ظهور کردند اميد بخش نيست. هيچ يک از آنان « نه به اندازه يک مقاطعه کار، نه به اندازه يک پزشک، نه به اندازه يک مهندس، حتا به اندازه يک بقال سر گذر هم از رفاه برخوردار نبودند*».
او برای اثبات سخن خود چند مثال از بزرگان معاصر ادب فارسی آورد که اولين آنها بهار بود و بعد علامه قزوينی، دهخدا، فرزان، فروزانفر، بهمنيار، اقبال آشتيانی و ... و گفت « دريغ است که عرض کنم که هيچ کدام از اينها نه شادکام بودند نه نيک سرانجام ».
درباره بهار ضمن برشمردن ملکات او که هم زبان های پهلوی و عربی می دانست و هم روح بلند و درون مشتعلی داشت، و هم چند دوره نماينده مجلس و يک بار وزير فرهنگ شده بود، می گفت چنين شخصيتی به علت راستی و پاکی وقتی درگذشت، در مجلس سنا طرحی به تصويب رساندند که ماهی هزار تومان به خانواده او بدهند که برای امرار معاش درمانده نباشند. « وقتی عاقبت ملک الشعرای مملکت اين باشد کدام جوان حاضر است به دنبال ادب برود. چرا برود؟».
پروانه بهار در اين باره می نويسد « بعد از مرگ پدرم، وضع مالی مادرم روز به روز بدتر می شد. پدرم هيچگاه استاد رسمی دانشگاه نشده بود. به همين علت هم حقوق بازنشستگی نداشت. مادرم ناچار کتابخانه پدرم را فروخت. کتاب های خطی را کتابخانه مجلس خريد. کتاب های ديگر را هم يک کتابفروش ابتياع کرد».
اما پول کتابها هم چيزی نبود که با آن چرخ زندگی بگردد. پس از مدتی ناچار از دولت تقاضای کمک کردند و لايحه ای تنظيم شد و به مجلس رفت و با ماهی هزار و پانصد تومان موافقت شد و لايحه به سنا رفت. « خدا می داند چه سر و صدايی در مورد اين لايحه در مجلس سنا درگرفت. جمال امامی و علی دشتی از هر اتهامی به پدر و خانواده ما فروگذار نکردند».
با هزار و پانصد تومان البته نمی شد آن خانه را که پر جمعيت بود، اداره کرد. خانواده بهار ناچار شد خانه ملک الشعرا را بفروشد و افسوس پروانه بهار اين است که « چه می شد اگر دولت آن باغ و خانه و کتابهای بهار را می خريد و آن را به موزه بدل می کرد. باغش پارکی می شد و خانه اش موزه ای و کتابخانه اش، کتابخانه عمومی ».
مسأله تنها اين نيست که بهار چنين سرگذشتی داشت. مسأله اين است که غالب بزرگان معاصر ادب فارسی چنين سرنوشتی داشته اند. استاد رجايی درباره علامه قزوينی می گفت که با مبلغ ناچيز اوقاف « گيب» در اروپا به عسرت می زيست و وقتی به ايران آمد هيچ توجهی به او نشد و اگر « يارمندی مرد ديگری نبود که دو اتاق از بالاخانه منزلش را خالی کرد و به قزوينی داد»، او جا و پولی برای اقامت در تهران نداشت. وقتی هم مرد کتابهايش را دانشگاه تهران خريد تا خانواده اش با آن پول به زندگی ادامه دهند. « اين ميراث استادی بود که لقب علامه داشت ».
دهخدا که مدتها رييس دانشکده حقوق بود، چهل و پنج سال از عمرش را صرف تهيه بزرگترين دايرة المعارف فارسی کرد، بی آنکه حق تأليفی بگيرد، در حالی که اگر در ازای هر فيش دو سه تومان به او می دادند ميليون ها ثروت داشت. او شکوه خود را از فقر با اين بيت که بر ديوار اتاقش نصب کرده بود نشان می داد.
اندر همه ده جوی نه ما را
ما لاف زنان که دهخداييم
تازه در اواخر عمر دهخدا به پيشنهاد تقی زاده خانه ای قديمی خريدند و در اختيار او گذاشتند که فيش های خود را در آن بگذارد. خانه ای که به قول استاد رجايی « هيچ بنايی توش نمی نشست».
سيد محمد فرزان در نيمه دهه چهل از دانشکده الهيات با 980 تومان حقوق باز نشسته شد و « هيچ کس از امنای دولت و ارکان مملکت از خودش نپرسيد اين نابغه عصر در سر پيری چطور می تواند با 980 تومان زندگی کند وقتی کرايه منزل سه هزار تومان است». اينکه رجايی می گويد هيچ کس از امنای دولت و ... برای اين است که در همان زمان که وی اين سخنان را می گفت اسدالله علم که در بيرجند شاگرد فرزان بود، وزير دربار شاهنشاهی بود.
عباس اقبال آشتيانی که آثارش مشهور است، و تمام عمر خود را صرف تأليف و تحقيق کرد، در فقر و فاقه زيست وقتی در رم درگذشت جنازه اش دو روز بر زمين ماند چون پولی برای جمع کردن او وجود نداشت. اقبال زمانی به وزارت دعوت شده بود ولی نپذيرفته بود و گفته بود « هر عنايتی دستگاه مملکت به من دارد در همين مقام استادی بکند تا هم من به کاری که درباره آن تحقيق کرده ام برسم و هم شاگردان محروم نمانند ». استاد رجايی توضيح می داد « اما در مملکت ما پول و رفاه با عنوان وزارت و از اين قبيل بستگی دارد و مثل آن است که آدميان تا استادند نه محتاج رفاه اند و نه در اين عالم زيست می کنند ».
فروزانفر به قول استاد رجايی لختی آسوده تر زيست اما به قيمت پذيرفتن مقام سناتوری که به متوقف کردن کارهای تحقيقی او چون شرح مثنوی منجر شد. بسياری می توانستند در اين کشور سناتور شوند در حالی که فقط يک نفر بود که می توانست مثنوی را شرح کند که سرانجام ناتمام ماند.
زندگی ديگر بزرگان معاصر ادب فارسی را که نگاه کنيم به همين نتايج می رسيم. خانلری با همه بزرگی اواخر عمر در عزلت می زيست که از فقر بدتر بود.
مسأله اين است که هنوز زندگی بزرگان ادب فارسی بر مدار زندگی فردوسی می چرخد. ما کی بايد اين ناروايی ها را چاره کنيم؟
* متن مصاحبه در « آيندگان ادبی » آن روزگار چاپ شده است

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

شکوه یک مامور پایین رتبه

معاش من معاش من کجایی
زهجرانت هلاکم چون نیایی
کجایی قرض من از سرپریده
گریبانم رسر تا پادریده
بگیردراه من هرلحظه قرضدار
بخواهد قرض خود هرروز صد بار
خوریم هرروز مانان جواری
به مافیاکنیم ما عذر وزاری
که گر بنگ واگر تریاک داری
غریبان را زخود غمناک دار
تودزد وخاین ووحشی غدار
الهی بینمت بر چوبه دار
چپاول میکنی اندر اداره
زمافیا توداری باند وداره
اپارتمان میگیری ومیفروشی
ولیکن برغریبان می خروشی
صدایت تا ابد خاموش بادا
غریو مردمی درجوش بادا
الهی بینمت بر چوبه دار

زنان طفلکانم دست بردار
زمین دولتی در خدمت تو
زقاچاق است هر جا مکنت تو
خوری هر روز تو مرغ ومربا
زنان قاق حلق ماست بالا
نه مادزد ونه یاغی وتتاریم
غریب خدمتگذار این دیاریم
چرا تو کومک های کل دنیا
خوری چون اژدها ومار بوا
همان روزی که مامور آفریدند
شکم سیری زاو دور آفریدند
الهی خانه غدار ویران
زجورش طفلکان ماست نالان
فاخته

مدیران ضعیف، برای اجرای سیاست های قوی!

نوشته : داود سیاووش
درحالیکه هیچکس منکر موفقیت بازار آزاد در پیشرفت وانکشاف جامعه غرب نیست ،در افغانستان ستاره گانی که مامور تطبیق این سیاست بودند آنرا به لبه ناکامی بردند .مردم افغانستا ن وکسانی که مستقیم با غرب تماس نداشته و آنرا ندیده بودند تصور میکردند که طی یک دهه افغانستا ن به مرحله اول انکشاف ازنظر تاسیسات زیر بنایی خواهد رسید. مردم حق داشتند چنین فکر کنند ،چون آنان معجزه گری بازار آزاد را درغرب لااقل شنیده بودند.اما یک دهه پس ازآن رویا ها به نظر میرسد هنوز از احداث حاجیگک ده سال دیگر فاصله داریم وحتا کاهوی دسترخوان مردم در نتیجه تطبیق غلط سیاست بازار در افغانستان اکنون از چین وارد می شود.معدنیات زیر خاک خفقه ،دریاها به کشورهای همسایه می ریزد،بازار هارا امتعه وارداتی تسخیر کرده ،به لشکر بیکاران هرروز افزوده می شود، فارغان صنوف دوازده مکاتب با دنیایی از آرزو های جوانی به لشکر بیکاران می پیوندند،درزیر پل های شهر کابل ده ها وصد ها جوان معتاد مواد مخدر خوابیده ،نام افغانستان درشمارسومین کشور آلوده به فساد ثبت شده ،بودجه انکشافی سال1390 چهل در صد کاهش دارد .قوای ثلاثه در اختلاف های گوناگون به جان هم افتاده اند.مهاجرین در کشور های ایران وپاکستان به انواع دشواری ها مواجه اند. بخشی از وزرای کابینه هنوز از پارلمان رای اعتماد نگرفته اند .سارنوال دومی نیز به تقلید از جبار ثابت بیرق مخالفت با قوه مقننه را بلند کرده ، نهاد های مدنی به عوض ابراز عکس العمل در برابر تهدید ها علیه ارزش های مدنی به فکر پروپوزل نویسی ،توجیه اعمال مخالفان وتهیه (تی بریک)به اشتراک کنندگان ورکشاپ ها وسیمینار های فرمایشی حکومت استند.جامعه جهانی به فکر مسایل روز مره وحل د عوا های یومیه با رییس جمهور کرزی می باشد، کمیسیون صلح به فکر نحوه مصرف پولهای گزافی میباشد که به اختیار شان قرارگرفته.پول افغانی دربازار های جنوب کشور از چلند افتاده ،ادبیات دیپلوماتیک با دنیا جایش را به دشنام خالی کرده، برگشت به قوماندانسالاری به خاطر خطری که از سیاست های مرموز پشت پرده صدر کشور احساس می شود به روحیه مسلط روزمره مبدل شده،
اما در مقابل به عنوان ترقی وانکشااف چند بلند منزل وهوتل وچند شهرک مقوایی اینجا وآنجای شهرکابل قد بلند نموده ،مافیای زمین در تلاش غصب ساحات سبز و زمین های داخل نقشه می باشد. رعیت و افرادی که تحت اداره دولت زندگی دارند مورد اذیت ، اخاذی ،توهین وتحقیر قرار می گیرند وافراد شورشی برادر خوانده می شوند . به حال اطفال مخالفان اشک ریخته می شود و به زخمی های جبهات صف دولت توجه نمی شود.آنانی که سلاح به زمین گذاشته وتحت اداره وهدایت قانون زیست می کنند جنگسالار خوانده می شوند اما پیشنهاد رهایی جنگسالاران از گوانتا نامو به ملل متحد صورت می گیرد. کیسه بر ماه ها وحتا بیشتر از آن در زندان ها می پوسد اما جنایتکار جنگی از زندان ها رها میشود طفل انتحاری با نوازش از حبس رها می شود اما میدان بازی اطفال کابل توسط بلدوزر ویران می شود .از نظر آگاهان یکی از دلایل این مسایل آن است که کدر های پس از اداره موقت با پدیده های موجود با نفرت وتبعیض برخورد می کنند ،مثلا فابریکه خانه سازی موجود را که چندین قصبه رهابشی معیاری ساخته بود غیرفعال گذاشته شهرک های کم کیفیت شخصی را رویدست گرفتند .آنهم درشرایطی که اگر یک اپارتمان قبلا یازده هزار افغانی به اقساط به فروش می رسید در شرکت های شخصی بالای اپارتمان های با کیفیت به مراتب پایین بیش از چهل هزار دالر قیمت گذاری شد که واضحا از قدرت خرید مردم بالا می باشد.نل تیل که از ترمز تا بگرام تمدید شده بود باز سازی نشده به عوض از قراردادی هایی استفاده شد که موتر های شان را بامحموله تیل خودشان درراه ها حریق میکردند تا موتر جدیدی جبران خساره بگیرند.مطبعه دولتی ،مطبعه معارف ،مطبعه آریانا ،مطبعه سکوک،مطبعه نبراسکا وغیره مطابع داخلی باز سازی نشد ودر عوض کتاب های درسی در خارج وآن هم پراز اغلاط به چاپ رسید.ظرفیت جذب در دانشگاه ها وموسسات تحصیلات عالی با فراغت شاگردان از مکاتب در توازن قرارداده نشد.ارقام واعداد آفاقی ازعاید ملی به شکل عوامفریبانه منتشر شد که با واقعیت زندگی مردم تطابق نداشت وبه خاطر کتمان ارقام و معلومات مراکز معلومات از دسترس رسانه های آزاد دور نگهداشته شد. سرمایه های بزگ خارجی دراحداث پروژه های زیربنایی جلب نشد،خط آهن بنادر حیرتان، شیرخان بندر، آقینه ، تورغندی ،اسلام قلعه ، سپین بولدک و تورخم را باهم وصل نکرد واز این طریق کشور با جهان وصل نشد درمناطقی که امنیت تامین بود پروژه های انکشافی رویدست گرفته نشد که با این حال مردم مفهوم بازار آزاد را اکنون به مفهوم رهبری ضعیف ، معامله گری های سیاسی ، ازدست کار،منزل ، ازدست دادن امکان تحصیلات عالی ، وبرآورده نشدن رویا ها وتوقعات شان از بازار آزاد درک می کنند . مسوول این غلط فهمی مردم ستاره گان افغان مدعی تطبیق این سیاست می باشند نه تیوری بازارآزاد.
ضرور بود قبل از هر اقدامی سیمینار های تحقیقی دررابطه به شیوه های تطبیق سیاست های اقتصادی تدویر می یافت ودر آن اشکال عملی ساختن مرحله به مرحله آن موردارزیابی قرار می گرفت. وضعیت کنونی طوری آمده که مسوولیت شکست کابل بانک را هیچکس به عهده نمی گیرد، شخصی که تصدی هارا به فروش رساند حالا حتا در داخل افغانستان زیست نمیکند. وکسی که فابریکات بزرگ غیر فعال را در دستور کار نگرفت هیچ معلوم نیست. مشکل بزرگ افغانستان آن است که امور اقتصادی ، نظامی و سیاسی قبل از اعلان مورد تحقیق واررزیا بی کارشناساته کمتر قرار می گیرد ویا اصلا قرار نمی گیرد.ورنه سیاستمداران نابلد ما بازار آزاد را با لیلام تصدی ها ودکترین نظامی را با اظهار اینکه در افغانستان جنگ داخلی نیست ومفهوم ایتلاف ها را با محفل بازی ومعامله گری اشتباه نمی کردند..

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

استغنای لاله

من لاله آزادم خود رویم وخود بویم

دردشت مکان دارم هم فطرت آهویم

آبم نم باران است فارغ زلب جویم

تنگ است محیط آن جا در باغ نمی رویم

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

قابل توجه آنانی که مکتب ها را می سوزانند!














ببینید در جهان مردم حتی در شرایط نبود کانکریت و آهن گادر و خشت فقط با استفاده از مواد دست داشته به اطفال شان مکتب می سازند ولی بر عکس در افغانستان با تأسف مکاتبی را که با هزار احتیاجی از کمک های جهان ساخته میشود به آتش می کشند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

غراب-ادگارآلن پو

مترجم: احمد میر علایی

نیمه شبی دلگیر، که من خسته وخراب،


غرق مطالعه ی مجلدی عجیب وغایب بودم ازدانش ازیادرفته،


درمیان سرتکان دادن ها، وگاه به خواب رفتن ها، ناگهان انگشتی به در خورد،


گویی رپ رپه یی بود، رپ رپه یی نرم که کسی بردر اتاقم میزد


زیرلب گفتم: (میهمانی آمده است ، وبر دراتاقم انگشت میزند –


همین ونه چیزی دیگر.) آه، خوب به یاددارم که شبی زمستانی ودیجور بود،


وهر نیم سوز پا به مرگ شبح خودرا برکف اتاق می تنید.


مشتاقانه آرزومند روز بودم ،- به عبث تلاش کرده بودم


تا از کتاب هایم درمانی وام کنم برای درد وغمم – غم ازدست دادن لنور –


دوشیزه یی بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده اند.


واین جا نامی از او نمانده دیگر. وخش خش محزون وابریشمین هر پرده ی عنابی


دلم را به تپش می انداخت – وجودم را از هراس های وهم آلود می آکند –


هراس هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنانکه اکنون، برای آرام کردن دل،


ایستادم وبر خود تکرار کردم که : ( میهمانی است که بر دراتاق من اذن دخول می طلبد-


میهمانی سرزده که بردر اتاق من اذن دخول می طلبد-


همین ونه چیزی دیگر.) حال دل قوی داشتم،دیگر تردید نکردم،


گفتم: ( حضرت آقا، یاسرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم


حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، وشما چنان آهسته بردرزدید،


وچنان آهسته انگشت بردرزدید ،انگشت بردراتاقم زدید،


که مطمین نیستم آن را شنیده باشم.) – دراین جا دررا چارتاق کردم،


ظلمت بود آن جا و نه چیزی دیگر.


ژرف به درون آن ظلمت نگریستم،مدت ها دودل آن جا ایستاده بودم، می ترسیدم،


تردیدداشتم،رویا هایی میدیدم که هیچ تنابنده یی، جرات نکرده بود ببیند ،


اما سکوت بی خدشه بود، وظلمت هیچ نشانه یی به دست نمی داد،


وتنها واژه یی که شنیده می شد واژه نجوای (لنور!) بود،


این را به نجوا گفتم، وهیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد(لنور!) ،


صرفا همین ونه چیزی دیگر. آنگاه به درون اتاق روکردم، تمامی روحم دردرونم می سوخت،


به زودی باز دق البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.


گفتم( حتما ،مسلما چیزی نشسته است، بر شبکه ی پنجره ی اتاقم،


پس، بگذار ببینم این وبال چیست، واین راز بگشایم-


بگذار لحظه یی دلم آرام گیرد واین راز بگشایم،-


گمانم باد باشد ونه چیز دیگر!) دراین جاکرکره را چار تاق کردم، آنک ، نازان وباپرپرزدن های بسیار،


غرابی غریب از روزگاران متبرک گذشته پا به درون گذاشت


نه کوچکترین حرمتی گذاشت- نه لحظا یی درنگ کرد یا فروماند،


بلکه با کروفری امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –


فراز نیم تنه ی پالاس درست بالای در اتاقم


جا خوش کرد ، ونشست ، ونه چیزی دیگر. آنگاه این پرنده آبنوسی یه توهم حزن آلود من رنگ خنده زد،


با هییت رسمی وجدی که به خود گرفته بود،


گفتم :( هرچند کاکلت بریده و تراشیده اند هیچ به دل هراص راه نداده ای ،


همان غراب شوم باستانی سرگردان بر ساحل شب گرفته ای –


مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست ؟)


نعیق زد غراب – ( نه دیگر! ) چه شگفت زده شدم که این مرغ نا هنگام چنین راحت حرف می شنود


هر چند پاسخش نه چندان معنایی داشت – ونه ربطی،


زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده یی


تاکنون از این نعمت بر خوردار نبوده که پرنده یی را بالای در اتاقش ببیند-


پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم تنه بالای در اتاقش


با چنین نامی چون (نه دیگر) اماغراب تنها ، نشسته بر نیم تنه ی بی رنگ فقط آن یک کلمه را


ادا می کرد، چنانکه گویی جانش را در آن تک واژه میریخت.


چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-


تا من آهسته زیرلب گفتم: "یاران دیگر پیش از این پرکشیده اند-


او نیز فردا ترک مان می گوید ، چنان که آمال من پیش از این پر کشیده اند"


نعیق زد غراب، "نه دیگر" شگفت زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،


گفتم: "بی شک، آنچه او می گوید سر تا تهِ ذخیره ی واژگانی اوست،


فرا گرفته از استادی نا شاد که سرنوشت غدّار


او را پی کرده و تند تر هی کرده –چنان که چون امید را فراخوانده،


یأس جان گزا بر او آغوش کشیده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده-


با آن پاسخ غم بار، "نه دیگر" اما غراب به تمامی روح غم‌ زده ام رنگِ لبخند می‌زد،


کرسی تشک‌داری را یک ‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛


آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ


پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-


این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن


چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر» این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم


خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛


نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم


بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،


اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی


زیر سر اوست، آه، نه دیگر! آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا


تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد


فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان


بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!


بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»


نعیق زد غراب: "نه دیگر" گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-


چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،


سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-


در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-


آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»


نعیق زد غراب"نه دیگر" گفتم: "ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-


سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم


به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،


به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-


به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند."


نعیق زد غراب "نه دیگر" از جا جسته، جیغ زدم:"پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!


به درون طوفان و به کرانه ‌ی دوزخی شب بازگرد!


هیچ پرِ سیاهی را به نشانه ‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!


تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!


نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!"


نعیق زد غراب "نه دیگر" و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،



بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛


و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،


و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ ی او را بر زمین می‌اندازد؛


و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ ی جاری بر زمین


روزی جدا شود- نه دیگر! ۱۸۴۵

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

بیایید رضاکارباشیم نه آقا وسیاستمدار!

نوشته :داود سیاووش
درک وبرداشت سیاستمداران کنونی ازسیاست آنست که سیاستمدا ر حتما باید زیاد حرف بزند، ستیژ بگیرد،درصدرمجالس بنشیند،حرف های تازه بزند،ازمعاملات پشت پرده بگوید،آینده را به نفع خود پیشگویی کند،وعده بدهد ، بترساند،امکانات خود را به رخ دیگران بکشد،سفارش کند وزیر وسفیر مقررکند وبلاخره در هرگوشه وبیشه وفن ومسلک ازمسایل ریش وبروت مردم تا برنامه تولسی وتاامورتدبیر منزل دخل وغرضی داشته باشد.چهره اش باید از طریق تلویزیون ها دیده شود،به طوراشتهاری نشریه داشته باشد، ضیافت های مجلل ترتیب کند، پارتی بازی وپره وجنبه را خوب بلد باشد،باگرگ گوشت بخورد وبا چوپان نوحه کند،در تشیع جنازه آرزوی بودن در تابوت ودر مراسم عروسی آرزوی نشستن به جای شاه را داشته باشد. مسلما که دراین وضعیت نمیتوان ازمکتب وفکر واندیشه حرفی مطرح نمود.چون ملاک همه مسایل خود سیاستمدار میباشد لاغیر.
دراین حال متفکرین جامعه در خدمت سیاست های روزمره قرار میگیرند. در همین روال برای اعمال غلط سیاستمداران روشنفکران مجبوراند توجه بتراشند . درشوروی سابق برای اعمال کارگر کم سوادی چون ستالین درسنامه های تیوریک مینوشتند وبرای زمامداران پس از هفت ثور وشش جدی کسانی بیانیه های شان را می نوشتند که در خانه مخالفان شان بنا بر مجبوریت طور کرایی اقامت داشتند وپس از اداره موقت حتا یک بیانیه از قبل تنظیم شده را مردم نشنیده وحوادث داغ کشوررا به شکل روزمره در شکل عواطف واحساسات مطرح شده، روشنفکران راست ،چپ، راست افراطی وچپ افراطی اطراف قصر توجهه میکنند، بدتراز آن دردوره نجیب وپس از آن در دوره مجاهدین یک روز شخصی واجب القتل ومباح الدم وروز بعد دوست وبرادر خطاب می شد آنهم از روی مصلحت نه از روی صداقت.
انتقاد از آن دوره هاهیچ دردی را دوا نمیکند وهدف از یادآوری آن اینست که باید از آنها درس گرفت. روشنفکران افغانستان در دهه های سی، چهل وپنجاه خورشیدی افکار آماده دیگران را جویده از خود طرح، نظر وبرنامه مستقلی نظیر اندیشمندان اروپا وجهان اسلام نداشتند.
درموضعگیری چپ کلیات ومنتخباتی را روشنفکران از بر میکردند که حتا در خود شوروی قابل تطبیق نبود ودر جناح راست
از مصر وپاکستان مسایلی وارد سیاست می شد که حتا درخودجامعه الازهرمورد بحث بود.
درشرایط کنونی سیاستمداران دهه های قبلی وبرسر اقتدار کنونی چند مسوولیت تاریخی دارند:
یکی آنکه با گذشته باید برخورد انتقادی نموده انتقاد از دیگران را با انتقاد از خود آغاز کنند .
دوم روحیه دوران جنگ سرد و خصومت های نا خواسته را به نسل بعدی منتقل نسازند
سوم همگان ازستیژ غرور پایین آمده به عوض امر وهدایت به فعالیت های رضاکارانه اجتماعی بپردازند
آنچه را این بزرگان میتوانند انجام دهند تا پیروان شان از آن بیاموزندقرارذیل اند:
رهبری بیلی به دست گرفته تعهد بسپارد که حداقل یکی از نواحی شهر کابل را سرسبز می سازد.
لیدری دست وآستین برزده اعلان نماید که در یک منطقه شهر آب صحی به مردم مهیا میسازد.
رهبری لباس کار پوشیده اعلان نماید که بخشی از شهر راتنظیف مینماید.
رهبری تعهد بسپارد که با طرفدارانش در تنظیم ترافیک سهم میگیرد.
رهبری تعهد نماید که به مریضان بی بضاعت کمک میکند.
رهبری حداقل قبول کند که از دفتر تا منزل پیاده رفت وآمد میکند.
رهبری هدفش را خدمت به مهاجرین اعلان کند.
رهبری هدفش را کمک به خانواده های بی سر پرست اعلان کند.
با این اقدامات از یک طرف فرهنگ خدمت عملی به مردم ترویج یافته کلی گویی ها جایش را به خدمت بی ریا میسپارد واز سوی دیگرغرور وتکبر جایش را به اعمال رضاکارانه و تواضع وانزوای عالمانه خالی میکند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

به آنانی که درحفظ محیط توجه ندارند!











بدا به حال شاروال ،وزیر ،وکیل و موسسه محیط زیستی که با دیدن این فواره ها تکان نمی خورد وبه خاطر بهبود هوای آلوده کابل تصمیمی نمی گیرد

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

سال 1389 را کس تحویل نگرفت


نوشته :داود سیاووش
سال 1389 در آخرین لحظات تحویلی، با حالت کوفته و با کوله باری از پشتاره دم دروازه سال 1390 زانو زد و در حالی که عرق از سر و رویش سرازیر شده بود، العتش گویان نخست یک گیلاس آب خواست و بعد در حالیکه نیمه یی از گیلاس را سر کشیده بود به سال 1390 با حالت نفس زنان گفت:
از شما خواهش می کنم این پشتاره را از شانه ام تحویل بگیرید.
سال 1390 که از مشاهده آن حالت دردناک و خسته گی مفرط سال 1389 به وحشت افتاده بود گفت:
نه برادر، من این پشتاره بسته را بدون تشریح تسلیم نمیشوم، لطفاً یکایک آنرا به من تشریح کن.
سال 1389 که نمیخواست با چنان سوالی مواجه شود، بالاجبار زبان به سخن گشوده چنین گفت:
در این کوله بار، مشکلات، بگو مگو ها، اختلاف ها، فساد، عملیات انتحاری، جرگه های بی نتیجه، قاچاق های مواد مخدر، کشمکش ها با جامعه جهانی، اختلافات قوه اجرائیه با پارلمان و مسایل گوناگون از این قبیل می باشند که یکایک آنرا برایت شرح میدهم.
و بعد در حالیکه سال 1390 دست زیر الاشه به سویش خیره شده بود ادامه داد:
- این اسناد کنفرانس لزبن است که نمیدانم با کدام امکانات مسوولیت امنیتی را افغانستان به دوش خواهد گرفت.
- این دوسیه عملیات انتحاری و انفجاری و اعتراف شخصی میباشد که در کابل بانک جلال آباد پس از کشتن چندین نفر به زبان خود میگوید که از کشتن انسان ها لذت می برد.
- این دوسیه رهایی زندانیانی میباشد که از زندان ها رها شدند
- این ماجرای افتتاح نکردن پارلمان، به تعویق انداختن نتیجه انتخابات پارلمانی، تشکیل محکمه ویژه و کشمکش های مربوط به قوۀ اجرائیه و قوه مقننه میباشد.
- این پرونده مبلغ گزاف بودیجه شورای عالی صلح است، که رییسش حتی تا چهار آسیاب هم رفته نمیتواند.
- این اسناد تیوریک کنفرانس کابل میباشد که به غیر از نشست های تشریفاتی و گزارشات روی کاغذ، اثری از آن در عمل مشاهده نمیشود.
- این لیست قاچاقبران مواد مخدر است که شما هم آنرا افشا نکنید و به عوض گرفتاری برایشان موقف هایی هم داده میشود.
- این نوار، نوار های کنفرانس های مطبوعاتی مربوط به اختلاف های آقای کرزی با جامعه جهانی در رابطه به انحلال شرکت های خصوصی میباشد که به نتیجه نرسید.
- این کست اظهارات آقای کرزی است که به مخالفان می گوید، اگر هر قدر آنها خرابی کنند باز هم به آنها مراجعه خواهد کرد.
- این کست های سفر بارک اوباما به بگرام میباشد که به دلایلی از رفتن به کابل و ملاقات با آقای کرزی صرف نظر کرد.
- این نوار های سفر یوسف رضا گیلانی صدر اعظم پاکستان به کابل می باشد، که یک روز بعد از سفر اوباما به بگرام بطور سمبولیک مورد استقبال گرم رهبری افغانستان قرار گرفت.
- این سند ادعای مقامات جامعه جهانی مبنی بر کمک ایران به طالبان و اظهارات وزیر داخله افغانستان مبنی بر اینکه سندی در این رابطه وجود ندارد میباشد.
- این بگو مگو های پیمان استراتیژیک با ایالات متحده میباشد که آقای کرزی آن را در میدان فوتبال مردم انداخته پاس و شوت می کند.
- این کست ثبت شده توافق رحیم وردک، امرالله صالح و حنیف اتمر به ضرورت اتحاد استراتیژیک با ایالات متحده و مخالفت اسماعیل خان با آن می باشد.
- این یک نوار تاریخی مربوط به کنفرانس مطبوعاتی آقای کرزی با رییس جمهور کرویشیا میباشد که به طور کاملاً شگفت انگیز رابطه اتنیکی میان قوم خروتی افغانستان و قوم کروات در آن کشف شده.
- این اسناد کار بالای شهر غزنی به صفت پایتخت کشور های اسلامی می باشد که به اثر آن( برج بالا بین) آن شهر سقوط کرد.
- این اسناد دیوار های تاریخی کابل است، که در چند قدمی شان مردم منازل مسکونی اعمار میکنند و آن دیوار ها را تخریب میکنند.
- این اسناد مصارف بودیجه حکومت میباشد که حتی 30 فیصد آنرا به درستی مصرف نکرده و پول ها را به دنیا مسترد می کند، در حالیکه کشور هنوز ویرانه و مردم فقیر و آواره و بیچاره استند.
سال 1390 از شنیدن این همه گزارشات دل آزار یکبار مثل بمب انفجار نموده فریاد کشید:
بس! بس! بس! من سالی را که در آن یک کشور فقط ماجرا آفریده و حرف زده اصلاً تسلیم نمیشوم، بهتر است سال 1389 یکبار دیگر تکرار شود.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

چند عادت نوروزی مردم دهات و روستا های افغانستان


نوشته: داود سیاووش
مردم در روستا ها ، قرأ و قصبات افغانستان از زمانه های دور، نوروز را گرامی میدارند. در این روز دهقان ها قلبه کشی می کنند و گاو های شان را (سره) می کنند.زنان بالای دروازه خانه های شان با رنگی که از سبزه ترکیب شده «نیکی در آی و بدی بر آی» گفته تصویری می کشند. پهلوانان با اسپان کوه پیکر به صحرا ها رفته، مسابقه بز کشی به راه می اندازند. مادر ها در شب سال نو برای پسران شان به شکل داس و برای دختران خانواده به شکل مهتاب و غیره اشکالی از خمیر ساخته، در تندور می پزند. اکثر خانواده ها هفت میوه مشهور را قبل از رسیدن نوروز تر می کنند. در روز اول نوروز مرغ جنگی، بودنه جنگی و غیره مسابقات جنگ حیوانات را به راه می اندازند وتخم جنگی میکنند. فامیل ها به خانه نامزد دختر، چیز هایی طور تحفه می بردند. مادر کلان ها به نواسه ها و نواده ها قصه می گویند که در آستانه نوروز عجوزک سر و تن می شوید، به درخت ها گاز می خورد، خوشی ها می کند، تا نوروز با او ازدواج کند، اما نوروز در روز (نوروز) از ازدواج با عجوزک امتناع می ورزد و آن وصلت صورت نمی گیرد. در زیارت های افغانستان، توغ ها، جنده ها و بیرق های مزارات در این روز بلند می شود که مشهورترین و بزرگترین گردهمایی نوروزی در شهر مزار شریف و در مزار حضرت علی صورت می گیرد. در این روز از شهر های مختلف افغانستان فامیل ها مریضان شل، نابینا و صعب العلاج را به زیارت شاه مردان می برند و این بیت را بر لب دارند:
روز نوروز است یاران، جنده بالا می شود
از کرامات سخی جان، کور بینا می شود
بعضی خانواده ها در این روز عنعنه یی به نام سبزه لگد کردن دارند که بر اساس آن حتماً باید از خانه بر آمده و سوی صحرا ها و تفریحگاه ها بروند و چنان فکر میکنند که اگر در نوروز از خانه نبرایند، تا آخر سال در خانه خواهند ماند. خانواده ها در این روز همه اتاق هایشان را در شام روشن می گذارند و نزد بعضی فامیل ها این باور وجود دارد که ارواح در شب سال نو به خانه شان می آید و به این مناسبت به ارواح گذشتگان دعا می کنند و تلاش می نمایند فضای رابطه اعضای خانواده در شب اول سال خوش باشد تا ارواح خوش بروند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

بیایید کوچه،محله،ناحیه وشهرمان راسبز سازیم


دی شد و بهمن گذشت، فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست شد ز خدا داد خواست
لطف خدا یار شد دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل سیم شماران رسید
مولانا

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

اندرز به حکومت که نمیگذارد در فصل بهار در مکروریان چهار نهال شانی شود


به دست خود درختی می نشانم
به پایش جوی آبی می كشانم
كمی تخم چمن بر روی خاكش
برای یادگاری می فشانم

درختم كم كم آرد برگ و باری
بسازد بر سر خود شاخساری
چمن روید در آنجا سبز و خرم
شود زیر درختم سبزه زاری

به تابستان كه گرما رو نماید
درختم چتر خود را می گشاید
خنك می سازد آنجا را ز سایه
دل هر رهگذر را می رباید

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب
میان روز گرمی می رود خواب
شود بیدار و گوید : ای كه اینجا
درختی كاشتی روح تو شاداب

حکومت زور سر نیزه اش را به روی مدافعان محیط زیست ومیدان سپورت کشید!

نوشته: محمد داود سیاووش

اگر حکومتی فکر کند که به رخ مردم کشیدن چند موتر رنجر و فرد مسلح میتواند خواسته ها و مطالبات مردم را برای همیش سرکوب کند، اشتباه میکند. در حالیکه در سر لوحه برنامه آن حکومت هم چنین مسأله یی نوشته نشده، مانور با زور سر نیزه به روی مردم بیچاره، غیر مسلح و مدنی در مکروریان چهار و کتابفروشی های پل باغ عمومی، خیلی ظالمانه میباشد. اگر این حکومت توان مانور دارد، حد اقل آنرا در دروازه های شهر کابل به روی مخالفین بکشد، در حالیکه هیچ باشنده مکروریان نمیخواهد در میدان فوتبال برای خود خانه بسازد، حکومت بخاطر چند نفر پولدار، که میخواهند در آن منطقه بلند منزل آباد کنند، امر حمله و کندن درخت های ناجو را در فصل بهار در آن منطقه صادر کرد. این آقایان چرا امر کشف، دستگیری و خنثی نمودن پلان های دهشت افگنان و تروریستان را نمیدهند؟ این آقایان چرا لپ تاپ ها، تیلفون ها و وسایلی را که از زندان پلچرخی با آن در شهر کابل فعالیت های تروریستی سازماندهی میگردد، نمیگیرند؟ سوال اینست که آیا پولیس و اردو بخاطر سرکوب مردم باید اکمال شود و یا بخاطر دفع و تردد دشمن؟
قوه اجرائیه باید بداند، که با این سرکوب ها، نا رضایتی مردم صد چندان بالا میبرد। در حکومت های استبدادی، سرکوب مردم با قیام ها، کودتا ها و فعالیت های مسلحانه بر علیه حکام ظالم پاسخ می یابد. شهروندان کابل نه مسلح هستند و نه مرتکب کدام فعالیت تخریبی، انفجاری و انتحاری، مانند بعضی مناطق افغانستان شده اند. اگر کتابفروشی میخواهد در شهر غرفه کتابفروشی داشته باشد، این فعالیت جداً یک فعالیت فرهنگی-مدنی است و نباید با زور سر نیزه با او پیشآمد شود. و اگر شهروندان مکروریان چهار میدان سپورتی و ساحه سرسبزی برای اطفال شان میخواهند این مطالبه یک مطالبه مدنی و معقول است، که بخاطر تربیه سالم اطفال و جوانان و دفاع از محیط زیست به عمل می آید، ولی حکومتی که تمام زور و قوت خود را بخاطر کندن درخت هایی که مردم آنرا داوطلبانه در فصل بهارغرس کرده اند به مصرف میرساند، باید بداند که یک عمل ظالمانه، زورگویانه و استبدادی انجام میدهد। این آقایان باید بدانند که در تاریخ افغانستان این مردم استبداد های خشن حفیظ الله امینی، ملا عمری و غیره را دیده اند و هر گز تسلیم آن نشده اند. و این بار نیز بادوختن لب اعتراض مردم انتظار یک انفجار بزرگ نفرت از ظالمان را داشته باشند.
بدا به حال کسانی که بر خلاف ماده پنجاه و دو قانون اساسی، به عوض میدان سپورت از مافیای زمین دفاع میکند!
بدا به حال کسانی که بر خلاف ماده پانزده قانون اساسی محیط زیست را تخریب میکند!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

دام تزویر


شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید ازدهان ودست گرگی
شبانگاه کارد درحلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که ازچنگال گرگم درربودی
چودیدم عاقبت خودگرگ بودی
سعدی

بر اساس فرمان آقای کرزی نهال های منطقه سبز مکروریان چهار درفصل بهار کنده شد

نوشته :داود سیاووش

در دوره حکومت های قبل از مجاهدین مکروریان های اول، دوم، سوم و چهارم ساخته شد. در این مکروریان ها بلاک های رهایشی با مکاتب، کودکستان ها، میدان های سپورتی، مساجد، محل مرده شویی، ساحه سبز، آب گرم و غیره به مردم مهیاء گردید.
این شهرک های مجهز با امکانات آب، برق، ترانسپورت شهری و تسهیلات اجتماعی، در دوره طالبان نیز، چندان به خطر مواجه نشد و به استثنای برق و آب و امکاناتی که بر اثر جنگ ها تخریب شده بود در سایر موارد حتی طالبان در مکروریان های اول، سوم و چهارم، به کمک موسسه حمایه اطفال، میدان مصئون بازی برای اطفال ساختند. اما پس از تشکیل اداره مؤقت، بر خلاف انتظار مردم که در نظر داشتند شاید در این دوره آب گرم قبلی و انرژی آفتابی برای بلاک ها تأمین شود در ابتدا دکان های یک منزله یی را که قرار بود در مکروریان چهارم ساخته شود، خلاف نقشه به یک بلند منزل غیر معیاری، حکومت امر داد، بعداً در مکروریان چهار دو بلاک خلاف معیار های ساختمان، از خشت و پایه بلند کرد و در حالیکه اپارتمان های معیاری قبلی( را مثلاً) سه اتاقه را به قیمت یازده هزار و هفتصد افغانی آنهم با اقساط طویل المدت بالای مأمورین به فروش میرساندند،در این دوره اپارتمان خشتی و غیر معیاری را بیش از چهل هزار دالر بالای افراد نا معلوم به فروش رساندندو در مقابل فابریکه خانه سازی را سقوط دادند.
در روز هایی که در جوهانسبورگ مسابقات بین المللی فوتبال بود، بلدوزر های غاصبان زمین میدان فوتبال مکروریان چهار پایه های گول را از جایش کنده به دور انداختند اما با توجه به عکس العمل دسته جمعی باشندگان مکروریان و توجه برخی مقامات دست دوم حکومت کار تخریب میدان متوقف شد.
در ماه حوت امسال، اهالی مکروریان چهار از پول شخصی شان چند صد اصله درخت ناجو خریداری نموده، اطراف میدان فوتبال را به شکل یک پارک، جویه کشی نموده، نهال شانی و آبیاری کردند. اما روز بیست و چهار حوت اهالی مکروریان چهار وقتی از خواب برخاستند، مشاهده نمودند که همه درختان را حکومت از جا کنده و نابود کرده است و در عوض چند موتر نیرو های امنیتی منطقه را محاصره نموده که چند لحظه بعد کرین های زورگویان وارد محل شده بار دیگر وسایل سپورتی را به دور انداخته به حفر تهداب بلند منزل ها در میدان فوتبال پرداختند.
وقتی مردم علت را پرسیدند برایشان گفته شد که رییس صاحب جمهور چنین فرمانی را داده، یکی از اهالی میگفت :عجب حکومتی داریم، به عوض اینکه در فصل بهار به ما درخت کمک کند که غرس نماییم نهال های ما را می کند و با سرسبزی مبارزه میکند. شخص دیگری که نخواست نامش افشا شود گفت: در جاهایی دیگر به افراد مسلح رییس صاحب جمهور عذر و زاری میکند و به حالشان گریه میکند ولی ما که در چند قدمی ارگ ریاست جمهوری قرار داریم و سلاح نداریم، رعیت میباشیم و با اقتصاد ضعیف زندگی میکنیم، به عوض اینکه به ما کار بدهد، ساحه سبز و ساحه سپورت اولاد ما را از بین میبرد. شخص دیگری میگفت: حکومت اولادان انتحاری و انفجاری را بوسیده اززندان رها میکند، ولی اطفال ما را از داشتن منطقه سبزو میدان سپورتی محروم میسازد. باشنده دیگر میگفت: اینکه اولادان ما را نمیگذارند سپورت کنند و ساحه سبز داشته باشند شاید هدف شان این باشد که اولادان ما هم پودری و قاچاقبر شوند. باشنده دیگری میگفت: عجب یک دوره بی قانونی آمده تغییر نقشه مکروریان از نظر قانون حتی در صلاحیت رییس جمهور هم نیست. جوانان مکروریان از این عمل زورگویانه حکومت خیلی متأثر اند. یکی از راکبین موتر تکسی میگفت: او برادران ! شما فکر کنید که همین حکومت و همین موسسات محیط زیست، همین رادیو ها و تلویزیون ها آیا ضد سر سبزی نیستند، محیط زیست ما را به دسته خراب نمیکنند؟ شخص دیگری میگفت: او برادر ها وقتی رییس جمهور فرمان کندن درخت را بدهد ما از کی گله کنیم؟ و به کی عرض کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

حکومت دیوار دموکراسی را در پل باغ عمومی ویران کرد



عکس ها از بابک سیاووش
برای نسل کتاب خوان و اهل مطالعه دهه های سی و چهل خورشیدی شاید تکان دهنده تر از این خبر نباشد که بشنوند یا بخوانند، «کتابفروشی های روی بازار پل باغ عمومی» ویران شد।
این کتابفروشی های محقر که از دهه های سی و چهل خورشیدی، با داشتن بیش از نیم قرن سابقه کار محل رفت و آمد نسل کتاب خوان و اهل مطالعه بود، به دلیل موقعیت حساس آن در ایستگاه آن زمان موتر های پوهنتون و دستیابی کتاب های متنوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، هنری، علمی، ادبی، تاریخی، دینی و غیره مورد توجه و علاقه روشنفکران افغانستان میباشد.
از همین به قول معروف «سر دیوار پل باغ عمومی» رؤسای جمهور، صدر اعظمان، وزراء، استادان، محصلان، رهبران سیاسی و مسوولان اول مملکت در دوره تحصیل یا فعالیت های مدنی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شان، کتاب می خریدند. روشنفکران از بالای این دیوار با آثار کافکا، بالزاک، همینگوی، جک لندن، گورکی، ویکتور هوگو، داستایوسکی، صادق هدایت، الفرد هیچکاک و دیگران آشنا شده ، وآثار راهیان شعر نو را از بالای این دیوار میخریدند.
در حالیکه فروشندگان این بازار اکثراً اهل مطالعه نیستند و نبودند، اما بطور کاملاً عجیب و باور نکردنی در بالای این دیوار کتابهایی پیدا میشد، که در سایر نقاط شهر وجود نداشت. در گذشته ها به این دیوار لقب دیوار دموکراسی را داده بودند که در آنجا هر نوع کتاب چپ، راست و کتب ممنوعه و خلاف پالیسی حکومت پیدا میشد.
چند سال قبل حکومت امر ویران نمودن این کتابفروشی ها را داد، اما به اثر داد و فریاد کتابفروشان و برخی رسانه ها حکومت از تصمیمش منصرف شد و اجازه داد کتابفروشان غرفه های کوچک دیواری در مقابل کتاره ها نصب کنند. اما اینک چنان آن غرفه ها را حکومت از جا کنده که گویی اصلاً کتابی در آنجا به فروش نمی رسید و کتابفروشیی وجود نداشته. برای مسوول فرهنگ یک کشور شاید دردناک تر از این در حافظه تاریخ خاطره یی ثبت نشود که بنویسند «کتابفروشی های پل باغ عمومی در دوره فلان وزیر ویران شد». این محل به دلیل مرکزیت آن در شهر و بخاطر اینکه اهل مطالعه در رفتن به آن عادت نیم قرنه دارند، اهمیت کسب نموده.
قابل یادآوریست این کتابفروشی ها در حالی ویران میشوند که هنوز در پایتخت افغانستان یک کتابخانه عامه بزرگ نظیر پایتخت های کشور های همسایه وجود ندارد. و جالب آنست که انجمن های کتابداران، نویسندگان، ژورنالیستان، وزارت اطلاعات و فرهنگ، نهاد های مدنی و رسانه های آزاد اصلاً به این مسأله تا کنون متوجه نشده اند.
در حالیکه بخاطر تدویر یک نمایشگاه فرمایشی که از تدویر آن هیچکس خبر نمیشود مبالغ گزاف از طریق نوشتن پروپوزل ها به مصرف میرسد، برخلاف از ویرانی یک نمایشگاه رایگان کتاب که نیم قرن سابقه دارد، هیچ مسوولی خم به ابرو نمی آرد. یکی از شهروندان که نخواست نامش ذکر شود گفت : بخاطر مقبولی پارکی که اصلاً وجود ندارد، غرفه های کتاب را ویران میکنند، ولی در چند قدمی این غرفه ها انبار زباله ها و کثافات را در روی سرک و دریای کابل مسوولان نمی بینند. عابر دیگری که از این محل عبور میکرد گفت : این کتابفروشی ها را به دلیلی ویران کردند که مردم به کتاب های ارزان و خلاف پالیسی حکومت دسترسی نداشته باشند، چون در این جا هم کتاب ارزان بود و هم کتب نایاب پیدا میشد، یک جلد کتاب اوانس اوانسیان را اینجا 350 افغانی میدادند در حالیکه در کتابفروشی چارراهی صدارت آن را 3800 افغانی نرخ گذاشته اند.
قشر اهل مطالعه شهر از این اقدام نا راحت اند، چون در شرایط کنونی افغانستان آنانی که کتاب میخوانند پول ندارند و بنابران در پی بازار ارزان میباشند، اما بر عکس کسانی که پول دارند به کتاب کمتر علاقه دارند ورنه دست آن مسوولی که این غرفه ها را از جا کند باید می لرزید چون این جا نه مواد مخدر، نه تریاک و چرس و بنگ، نه بمب و راکت بلکه کتاب یعنی چیزی به فروش میرسید که او را به آن مقام رسانده است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

درس هایی از پنج گنج فارسی

گردآورنده: داود سیاووش
در مدح کرم
کرم نامدار جهانت کند
کرم کامگار امانت کند
کرم مایه شادمانی بود
کرم حاصل زندگانی بود
در صفت سخاوت
به لطف سخاوت جهانگیر باش
در اقلیم لطف و سخا میر باش
سخاوت بود کار صاحبدلان
سخاوت بود پیشۀ مقبلان
در بدی بخل
بخیل ار بود زاهدی بحر و بر
بهشتی نباشد به حکم خبر
بخیل هر چه باشد توانگر به مال
به خواری چو مفلس خورد گوشمال
در صفت تواضع
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
تواضع کلید در جنت است
سر افرازی و جاه را زینت است
تواضع ز گردن فرازان نکوست
گدا گر تواضع کند خوی اوست
در مذمت تکبر
تکبر عزازیل را خوار کرد
به زندان لعنت گرفتار کرد
کسی را که خصلت تکبر بود
سرش پر غرور از تصور بود
در فضیلت علم
چو شمع از پی علم باید گداخت
که بی علم نتوان خدا را شناخت
میاموز جز علم گر عاقلی
که بی علم بودن بود غافلی
در امتناع از صحبت جاهلان
ز جاهل نیاید جز افعال بد
وزو نشنود کس جز اقوال بد
سر جاهلان بر سر دار به
که جاهل به خواری گرفتار به
در صفت عدل
جهان را به انصاف آباد دار
دل اهل انصاف را شاد دار
جهان را به از عدل معمار نیست
که بالاتر از معدلت کار نیست
در مذمت ظلم
ستمکش گر آهی بر آرد ز دل
زند سوز او شعله در آب و گل
مکن بر ضعیفان بی چاره زور
بیندیش آخر زتنگی گور
به آزار مظلوم مایل مباش
ز دود دل خلق غافل مباش
در صفت قناعت
اگر تنگدستی ز سختی منال
که پیش خردمند هیچ است مال
قناعت به هر حال اولا ترست
قناعت کند هر که نیک اخترست
ز نور قناعت بر افروز جان
اگر داری از نیکبختی نشان
در مذمت حرص
مکن عمر ضایع به تحصیل مال
که هم نرخ گوهر نباشد سفال
هر آنکس که در بند حرص اوفتاد
دهد خرمن زندگانی به باد
در صفت طاعت و عبادت
ز طاعت بود روشنایی جان
که روشن ز خورشید باشد جهان
پرستنده آفریننده باش
در ایوان طاعت نشیننده باش
در مذمت شیطان
دلا هر که محکوم شیطان بود
شب و روز در بند عصیان بود
کسی را که شیطان بود پیشوا
کجا باز گردد به راه خدا
اگر بر نتابد ز عصیان دلت
بود اسفل سافلین منزلت
در صفت وفا
ز راه وفا گر نپیچی عنان
شوی دوست اندر دل دشمنان
مگردان ز کوه وفا روی دل
که در روی جانان نباشی خجل
در فضیلت شکر
نفس جز به شکر خدا بر میار
که واجب بود شکر پروردگار
ترا مال و نعمت فزاید ز شکر
ترا فتح از در در آید ز شکر
در بیان صبر
صبوری بر آرد مراد دلت
که از عالمان حل شود مشکلت
صبوری کلید در آرزوست
گشاینده کشور آرزوست
در صفت راستی
مزن دم به جز راستی زینهار
که دارد فضیلت یمین بر یسار
به از راستی در جهان کار نیست
که در گلبن راستی خار نیست
در مذمت دروغ
دروغ آدمی را کند شرمسار
دروغ آدمی را کند بی وقار
ز کذاب گیرد خردمند عار
که او را نیارد کسی در شمار

منه دل براین دیر ناپایه دار
زسعدی همین یک سخن یاددار

اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

شهريار وسيمين بهبهاني

سال1355است.استاد شهريار دوسال است كه همسرش به خاك سپرده شده وخود بيمارگونه در گوشه اي افتاده است و نه خورد وخوابي دارد ونه اختيار سخن گفتن. اعصابش به شدت پريشان است. مدام گريه ميكند و گاهي اين اين ابيات خودرا زمزمه ميكند
گر جگرسوز بود داغ يتيمي باطفل
...پير زن مرده يتيمش جگرسوزتراست
...همه گفتند كه جانسوز بود ناله ني
ناله من نشنفتند كه جانسوزتر است
هر دل اندوخته اي دارد از اين غم ليكن
شهريار از همه كسباز غم اندوزتر است
سيمين شاعره بزرگ بی خبر به بالين استاد شهريار مي ايدوبا تبسم نمكين غزلي را زمزمه ميكند:
ای با تو درآمیخته چون جان، تنم امشب!‌
لعل گلِ مرجان زده بر گردنم امشب‌

آتش نه، زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست!‌
تنها نه به صورت که به معنا زنم امشب.

مریم‌صفت از فیض تو ای نخل برومند
آبستن رسوایی فردا منم امشب
ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود
روشن شودت چشم که تردامنم امشب
مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم
از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب
آن شمع فروزندۀ عشقم که برد رشک
پیراهن فانوس به پیراهنم امشب
گلبرگ نیم شبنم یک بوسه بسم نیست
رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست
تنها نه به‌صورت که به‌معنا زنم امشب
پیمانۀ سیمین تنم پُر می عشق است
زنهار! از این باده که مردافکنم امشب!
شهريار بسيار حساس تنها وبيكس وبيماردربسترش خزيده واتش دلش اوراهمچون پرده خاكستر كرده استاين شيرزن هنرمند اين ابستن عيساي فصاحت واين مريم عيسا نفس به عيادت شهريار مي تابدبا اين اوصافتصور كنيد كه به شهريار عشق واحساس چه حالي دست مي دهد واين را بايد از زبان خود استاد شنيد:
بنازم نعره همسنگرم را

كه درهم كوفت ديوار ودرم را

به غيظي زد نهيبم برسرخاك


كه از جاكندسنگ مقبرم را

چنان اسيمه جستم كه درگور


به سنگ سينه كوبيدم سرم را

مسيحم بود بر بالين بيمار


كه بر چيدان بساط بسترم را

چه شيرين او زن زني شيرين حماسه


كزو ارجوزه زايد كشورم را

در ان سينه به سيمين ابگينه


سهيلم باز داد وگوهرم را

نه تنهاگوهرگم كرده جستم


كه با وي مهد گوهر پرورم را

پدر مادرهم از وي ياد كردم


دو هم پيمانه دانشورم را

من اورا دخت خردي ديده بودم


كنون مهدي است ماه واخترم را ‍‍

امان يارب از اين ياد جگرسوز


كه اخگرميكندخاكسترم را

دل دلسوز بود ويادم اورد


صداي اوصداي همسرم را

صدايي كه در او مي يافتم من


هميشه دست يار وياورم را

فلك با داغ همسر بر سرم كوفت


سراي بي در وبي پيكرم را

من واو هر دو شاخ يك درختيم


شريكم با وي اين برگ وبرم را

بماليدم به چشم وبوسه دادم


دو دست نازنين دخترم را

به شوقش در اشكي بر فشاندم


چه پاداشي دهم تاج سرم را

اگر من اهل ايمانم اگر كفر


گرفتم از كف او كيفرم را

سر من سرورمن چون سپارم


به هربي دل سر بي سرورم را

بنازم شير ا ن پستان شيرين


كه سازدمهدشير ابشخورم را

به افسون قلم گويي قلم كرد


نخست ان خامه افسونگرم را

سپس با ان دم غيرت بر افروخت


دمادم كوره اهنگرم را

كه چونين خامه چون خنجرم داد


بتا شمشيرسازدخنجرم را

چه گويي شهرياراز شعرسيمين


كه ديوان درنوشت ودفترم را

منبع: كتاب در خلوت شهريار جلد سوم