۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

قابل توجه آنانی که مکتب ها را می سوزانند!














ببینید در جهان مردم حتی در شرایط نبود کانکریت و آهن گادر و خشت فقط با استفاده از مواد دست داشته به اطفال شان مکتب می سازند ولی بر عکس در افغانستان با تأسف مکاتبی را که با هزار احتیاجی از کمک های جهان ساخته میشود به آتش می کشند.

۱۳۹۰ فروردین ۹, سه‌شنبه

غراب-ادگارآلن پو

مترجم: احمد میر علایی

نیمه شبی دلگیر، که من خسته وخراب،


غرق مطالعه ی مجلدی عجیب وغایب بودم ازدانش ازیادرفته،


درمیان سرتکان دادن ها، وگاه به خواب رفتن ها، ناگهان انگشتی به در خورد،


گویی رپ رپه یی بود، رپ رپه یی نرم که کسی بردر اتاقم میزد


زیرلب گفتم: (میهمانی آمده است ، وبر دراتاقم انگشت میزند –


همین ونه چیزی دیگر.) آه، خوب به یاددارم که شبی زمستانی ودیجور بود،


وهر نیم سوز پا به مرگ شبح خودرا برکف اتاق می تنید.


مشتاقانه آرزومند روز بودم ،- به عبث تلاش کرده بودم


تا از کتاب هایم درمانی وام کنم برای درد وغمم – غم ازدست دادن لنور –


دوشیزه یی بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده اند.


واین جا نامی از او نمانده دیگر. وخش خش محزون وابریشمین هر پرده ی عنابی


دلم را به تپش می انداخت – وجودم را از هراس های وهم آلود می آکند –


هراس هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنانکه اکنون، برای آرام کردن دل،


ایستادم وبر خود تکرار کردم که : ( میهمانی است که بر دراتاق من اذن دخول می طلبد-


میهمانی سرزده که بردر اتاق من اذن دخول می طلبد-


همین ونه چیزی دیگر.) حال دل قوی داشتم،دیگر تردید نکردم،


گفتم: ( حضرت آقا، یاسرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم


حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، وشما چنان آهسته بردرزدید،


وچنان آهسته انگشت بردرزدید ،انگشت بردراتاقم زدید،


که مطمین نیستم آن را شنیده باشم.) – دراین جا دررا چارتاق کردم،


ظلمت بود آن جا و نه چیزی دیگر.


ژرف به درون آن ظلمت نگریستم،مدت ها دودل آن جا ایستاده بودم، می ترسیدم،


تردیدداشتم،رویا هایی میدیدم که هیچ تنابنده یی، جرات نکرده بود ببیند ،


اما سکوت بی خدشه بود، وظلمت هیچ نشانه یی به دست نمی داد،


وتنها واژه یی که شنیده می شد واژه نجوای (لنور!) بود،


این را به نجوا گفتم، وهیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد(لنور!) ،


صرفا همین ونه چیزی دیگر. آنگاه به درون اتاق روکردم، تمامی روحم دردرونم می سوخت،


به زودی باز دق البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.


گفتم( حتما ،مسلما چیزی نشسته است، بر شبکه ی پنجره ی اتاقم،


پس، بگذار ببینم این وبال چیست، واین راز بگشایم-


بگذار لحظه یی دلم آرام گیرد واین راز بگشایم،-


گمانم باد باشد ونه چیز دیگر!) دراین جاکرکره را چار تاق کردم، آنک ، نازان وباپرپرزدن های بسیار،


غرابی غریب از روزگاران متبرک گذشته پا به درون گذاشت


نه کوچکترین حرمتی گذاشت- نه لحظا یی درنگ کرد یا فروماند،


بلکه با کروفری امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست –


فراز نیم تنه ی پالاس درست بالای در اتاقم


جا خوش کرد ، ونشست ، ونه چیزی دیگر. آنگاه این پرنده آبنوسی یه توهم حزن آلود من رنگ خنده زد،


با هییت رسمی وجدی که به خود گرفته بود،


گفتم :( هرچند کاکلت بریده و تراشیده اند هیچ به دل هراص راه نداده ای ،


همان غراب شوم باستانی سرگردان بر ساحل شب گرفته ای –


مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست ؟)


نعیق زد غراب – ( نه دیگر! ) چه شگفت زده شدم که این مرغ نا هنگام چنین راحت حرف می شنود


هر چند پاسخش نه چندان معنایی داشت – ونه ربطی،


زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده یی


تاکنون از این نعمت بر خوردار نبوده که پرنده یی را بالای در اتاقش ببیند-


پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم تنه بالای در اتاقش


با چنین نامی چون (نه دیگر) اماغراب تنها ، نشسته بر نیم تنه ی بی رنگ فقط آن یک کلمه را


ادا می کرد، چنانکه گویی جانش را در آن تک واژه میریخت.


چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-


تا من آهسته زیرلب گفتم: "یاران دیگر پیش از این پرکشیده اند-


او نیز فردا ترک مان می گوید ، چنان که آمال من پیش از این پر کشیده اند"


نعیق زد غراب، "نه دیگر" شگفت زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،


گفتم: "بی شک، آنچه او می گوید سر تا تهِ ذخیره ی واژگانی اوست،


فرا گرفته از استادی نا شاد که سرنوشت غدّار


او را پی کرده و تند تر هی کرده –چنان که چون امید را فراخوانده،


یأس جان گزا بر او آغوش کشیده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده-


با آن پاسخ غم بار، "نه دیگر" اما غراب به تمامی روح غم‌ زده ام رنگِ لبخند می‌زد،


کرسی تشک‌داری را یک ‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛


آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ


پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-


این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن


چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر» این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم


خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛


نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم


بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،


اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی


زیر سر اوست، آه، نه دیگر! آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا


تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد


فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان


بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!


بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»


نعیق زد غراب: "نه دیگر" گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-


چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،


سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-


در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-


آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»


نعیق زد غراب"نه دیگر" گفتم: "ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-


سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم


به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،


به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-


به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند."


نعیق زد غراب "نه دیگر" از جا جسته، جیغ زدم:"پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!


به درون طوفان و به کرانه ‌ی دوزخی شب بازگرد!


هیچ پرِ سیاهی را به نشانه ‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!


تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!


نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!"


نعیق زد غراب "نه دیگر" و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،



بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛


و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،


و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ ی او را بر زمین می‌اندازد؛


و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ ی جاری بر زمین


روزی جدا شود- نه دیگر! ۱۸۴۵

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

بیایید رضاکارباشیم نه آقا وسیاستمدار!

نوشته :داود سیاووش
درک وبرداشت سیاستمداران کنونی ازسیاست آنست که سیاستمدا ر حتما باید زیاد حرف بزند، ستیژ بگیرد،درصدرمجالس بنشیند،حرف های تازه بزند،ازمعاملات پشت پرده بگوید،آینده را به نفع خود پیشگویی کند،وعده بدهد ، بترساند،امکانات خود را به رخ دیگران بکشد،سفارش کند وزیر وسفیر مقررکند وبلاخره در هرگوشه وبیشه وفن ومسلک ازمسایل ریش وبروت مردم تا برنامه تولسی وتاامورتدبیر منزل دخل وغرضی داشته باشد.چهره اش باید از طریق تلویزیون ها دیده شود،به طوراشتهاری نشریه داشته باشد، ضیافت های مجلل ترتیب کند، پارتی بازی وپره وجنبه را خوب بلد باشد،باگرگ گوشت بخورد وبا چوپان نوحه کند،در تشیع جنازه آرزوی بودن در تابوت ودر مراسم عروسی آرزوی نشستن به جای شاه را داشته باشد. مسلما که دراین وضعیت نمیتوان ازمکتب وفکر واندیشه حرفی مطرح نمود.چون ملاک همه مسایل خود سیاستمدار میباشد لاغیر.
دراین حال متفکرین جامعه در خدمت سیاست های روزمره قرار میگیرند. در همین روال برای اعمال غلط سیاستمداران روشنفکران مجبوراند توجه بتراشند . درشوروی سابق برای اعمال کارگر کم سوادی چون ستالین درسنامه های تیوریک مینوشتند وبرای زمامداران پس از هفت ثور وشش جدی کسانی بیانیه های شان را می نوشتند که در خانه مخالفان شان بنا بر مجبوریت طور کرایی اقامت داشتند وپس از اداره موقت حتا یک بیانیه از قبل تنظیم شده را مردم نشنیده وحوادث داغ کشوررا به شکل روزمره در شکل عواطف واحساسات مطرح شده، روشنفکران راست ،چپ، راست افراطی وچپ افراطی اطراف قصر توجهه میکنند، بدتراز آن دردوره نجیب وپس از آن در دوره مجاهدین یک روز شخصی واجب القتل ومباح الدم وروز بعد دوست وبرادر خطاب می شد آنهم از روی مصلحت نه از روی صداقت.
انتقاد از آن دوره هاهیچ دردی را دوا نمیکند وهدف از یادآوری آن اینست که باید از آنها درس گرفت. روشنفکران افغانستان در دهه های سی، چهل وپنجاه خورشیدی افکار آماده دیگران را جویده از خود طرح، نظر وبرنامه مستقلی نظیر اندیشمندان اروپا وجهان اسلام نداشتند.
درموضعگیری چپ کلیات ومنتخباتی را روشنفکران از بر میکردند که حتا در خود شوروی قابل تطبیق نبود ودر جناح راست
از مصر وپاکستان مسایلی وارد سیاست می شد که حتا درخودجامعه الازهرمورد بحث بود.
درشرایط کنونی سیاستمداران دهه های قبلی وبرسر اقتدار کنونی چند مسوولیت تاریخی دارند:
یکی آنکه با گذشته باید برخورد انتقادی نموده انتقاد از دیگران را با انتقاد از خود آغاز کنند .
دوم روحیه دوران جنگ سرد و خصومت های نا خواسته را به نسل بعدی منتقل نسازند
سوم همگان ازستیژ غرور پایین آمده به عوض امر وهدایت به فعالیت های رضاکارانه اجتماعی بپردازند
آنچه را این بزرگان میتوانند انجام دهند تا پیروان شان از آن بیاموزندقرارذیل اند:
رهبری بیلی به دست گرفته تعهد بسپارد که حداقل یکی از نواحی شهر کابل را سرسبز می سازد.
لیدری دست وآستین برزده اعلان نماید که در یک منطقه شهر آب صحی به مردم مهیا میسازد.
رهبری لباس کار پوشیده اعلان نماید که بخشی از شهر راتنظیف مینماید.
رهبری تعهد بسپارد که با طرفدارانش در تنظیم ترافیک سهم میگیرد.
رهبری تعهد نماید که به مریضان بی بضاعت کمک میکند.
رهبری حداقل قبول کند که از دفتر تا منزل پیاده رفت وآمد میکند.
رهبری هدفش را خدمت به مهاجرین اعلان کند.
رهبری هدفش را کمک به خانواده های بی سر پرست اعلان کند.
با این اقدامات از یک طرف فرهنگ خدمت عملی به مردم ترویج یافته کلی گویی ها جایش را به خدمت بی ریا میسپارد واز سوی دیگرغرور وتکبر جایش را به اعمال رضاکارانه و تواضع وانزوای عالمانه خالی میکند.

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

به آنانی که درحفظ محیط توجه ندارند!











بدا به حال شاروال ،وزیر ،وکیل و موسسه محیط زیستی که با دیدن این فواره ها تکان نمی خورد وبه خاطر بهبود هوای آلوده کابل تصمیمی نمی گیرد

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

سال 1389 را کس تحویل نگرفت


نوشته :داود سیاووش
سال 1389 در آخرین لحظات تحویلی، با حالت کوفته و با کوله باری از پشتاره دم دروازه سال 1390 زانو زد و در حالی که عرق از سر و رویش سرازیر شده بود، العتش گویان نخست یک گیلاس آب خواست و بعد در حالیکه نیمه یی از گیلاس را سر کشیده بود به سال 1390 با حالت نفس زنان گفت:
از شما خواهش می کنم این پشتاره را از شانه ام تحویل بگیرید.
سال 1390 که از مشاهده آن حالت دردناک و خسته گی مفرط سال 1389 به وحشت افتاده بود گفت:
نه برادر، من این پشتاره بسته را بدون تشریح تسلیم نمیشوم، لطفاً یکایک آنرا به من تشریح کن.
سال 1389 که نمیخواست با چنان سوالی مواجه شود، بالاجبار زبان به سخن گشوده چنین گفت:
در این کوله بار، مشکلات، بگو مگو ها، اختلاف ها، فساد، عملیات انتحاری، جرگه های بی نتیجه، قاچاق های مواد مخدر، کشمکش ها با جامعه جهانی، اختلافات قوه اجرائیه با پارلمان و مسایل گوناگون از این قبیل می باشند که یکایک آنرا برایت شرح میدهم.
و بعد در حالیکه سال 1390 دست زیر الاشه به سویش خیره شده بود ادامه داد:
- این اسناد کنفرانس لزبن است که نمیدانم با کدام امکانات مسوولیت امنیتی را افغانستان به دوش خواهد گرفت.
- این دوسیه عملیات انتحاری و انفجاری و اعتراف شخصی میباشد که در کابل بانک جلال آباد پس از کشتن چندین نفر به زبان خود میگوید که از کشتن انسان ها لذت می برد.
- این دوسیه رهایی زندانیانی میباشد که از زندان ها رها شدند
- این ماجرای افتتاح نکردن پارلمان، به تعویق انداختن نتیجه انتخابات پارلمانی، تشکیل محکمه ویژه و کشمکش های مربوط به قوۀ اجرائیه و قوه مقننه میباشد.
- این پرونده مبلغ گزاف بودیجه شورای عالی صلح است، که رییسش حتی تا چهار آسیاب هم رفته نمیتواند.
- این اسناد تیوریک کنفرانس کابل میباشد که به غیر از نشست های تشریفاتی و گزارشات روی کاغذ، اثری از آن در عمل مشاهده نمیشود.
- این لیست قاچاقبران مواد مخدر است که شما هم آنرا افشا نکنید و به عوض گرفتاری برایشان موقف هایی هم داده میشود.
- این نوار، نوار های کنفرانس های مطبوعاتی مربوط به اختلاف های آقای کرزی با جامعه جهانی در رابطه به انحلال شرکت های خصوصی میباشد که به نتیجه نرسید.
- این کست اظهارات آقای کرزی است که به مخالفان می گوید، اگر هر قدر آنها خرابی کنند باز هم به آنها مراجعه خواهد کرد.
- این کست های سفر بارک اوباما به بگرام میباشد که به دلایلی از رفتن به کابل و ملاقات با آقای کرزی صرف نظر کرد.
- این نوار های سفر یوسف رضا گیلانی صدر اعظم پاکستان به کابل می باشد، که یک روز بعد از سفر اوباما به بگرام بطور سمبولیک مورد استقبال گرم رهبری افغانستان قرار گرفت.
- این سند ادعای مقامات جامعه جهانی مبنی بر کمک ایران به طالبان و اظهارات وزیر داخله افغانستان مبنی بر اینکه سندی در این رابطه وجود ندارد میباشد.
- این بگو مگو های پیمان استراتیژیک با ایالات متحده میباشد که آقای کرزی آن را در میدان فوتبال مردم انداخته پاس و شوت می کند.
- این کست ثبت شده توافق رحیم وردک، امرالله صالح و حنیف اتمر به ضرورت اتحاد استراتیژیک با ایالات متحده و مخالفت اسماعیل خان با آن می باشد.
- این یک نوار تاریخی مربوط به کنفرانس مطبوعاتی آقای کرزی با رییس جمهور کرویشیا میباشد که به طور کاملاً شگفت انگیز رابطه اتنیکی میان قوم خروتی افغانستان و قوم کروات در آن کشف شده.
- این اسناد کار بالای شهر غزنی به صفت پایتخت کشور های اسلامی می باشد که به اثر آن( برج بالا بین) آن شهر سقوط کرد.
- این اسناد دیوار های تاریخی کابل است، که در چند قدمی شان مردم منازل مسکونی اعمار میکنند و آن دیوار ها را تخریب میکنند.
- این اسناد مصارف بودیجه حکومت میباشد که حتی 30 فیصد آنرا به درستی مصرف نکرده و پول ها را به دنیا مسترد می کند، در حالیکه کشور هنوز ویرانه و مردم فقیر و آواره و بیچاره استند.
سال 1390 از شنیدن این همه گزارشات دل آزار یکبار مثل بمب انفجار نموده فریاد کشید:
بس! بس! بس! من سالی را که در آن یک کشور فقط ماجرا آفریده و حرف زده اصلاً تسلیم نمیشوم، بهتر است سال 1389 یکبار دیگر تکرار شود.

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

چند عادت نوروزی مردم دهات و روستا های افغانستان


نوشته: داود سیاووش
مردم در روستا ها ، قرأ و قصبات افغانستان از زمانه های دور، نوروز را گرامی میدارند. در این روز دهقان ها قلبه کشی می کنند و گاو های شان را (سره) می کنند.زنان بالای دروازه خانه های شان با رنگی که از سبزه ترکیب شده «نیکی در آی و بدی بر آی» گفته تصویری می کشند. پهلوانان با اسپان کوه پیکر به صحرا ها رفته، مسابقه بز کشی به راه می اندازند. مادر ها در شب سال نو برای پسران شان به شکل داس و برای دختران خانواده به شکل مهتاب و غیره اشکالی از خمیر ساخته، در تندور می پزند. اکثر خانواده ها هفت میوه مشهور را قبل از رسیدن نوروز تر می کنند. در روز اول نوروز مرغ جنگی، بودنه جنگی و غیره مسابقات جنگ حیوانات را به راه می اندازند وتخم جنگی میکنند. فامیل ها به خانه نامزد دختر، چیز هایی طور تحفه می بردند. مادر کلان ها به نواسه ها و نواده ها قصه می گویند که در آستانه نوروز عجوزک سر و تن می شوید، به درخت ها گاز می خورد، خوشی ها می کند، تا نوروز با او ازدواج کند، اما نوروز در روز (نوروز) از ازدواج با عجوزک امتناع می ورزد و آن وصلت صورت نمی گیرد. در زیارت های افغانستان، توغ ها، جنده ها و بیرق های مزارات در این روز بلند می شود که مشهورترین و بزرگترین گردهمایی نوروزی در شهر مزار شریف و در مزار حضرت علی صورت می گیرد. در این روز از شهر های مختلف افغانستان فامیل ها مریضان شل، نابینا و صعب العلاج را به زیارت شاه مردان می برند و این بیت را بر لب دارند:
روز نوروز است یاران، جنده بالا می شود
از کرامات سخی جان، کور بینا می شود
بعضی خانواده ها در این روز عنعنه یی به نام سبزه لگد کردن دارند که بر اساس آن حتماً باید از خانه بر آمده و سوی صحرا ها و تفریحگاه ها بروند و چنان فکر میکنند که اگر در نوروز از خانه نبرایند، تا آخر سال در خانه خواهند ماند. خانواده ها در این روز همه اتاق هایشان را در شام روشن می گذارند و نزد بعضی فامیل ها این باور وجود دارد که ارواح در شب سال نو به خانه شان می آید و به این مناسبت به ارواح گذشتگان دعا می کنند و تلاش می نمایند فضای رابطه اعضای خانواده در شب اول سال خوش باشد تا ارواح خوش بروند.

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

بیایید کوچه،محله،ناحیه وشهرمان راسبز سازیم


دی شد و بهمن گذشت، فصل بهاران رسید
جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود
شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست شد ز خدا داد خواست
لطف خدا یار شد دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل سیم شماران رسید
مولانا

۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

اندرز به حکومت که نمیگذارد در فصل بهار در مکروریان چهار نهال شانی شود


به دست خود درختی می نشانم
به پایش جوی آبی می كشانم
كمی تخم چمن بر روی خاكش
برای یادگاری می فشانم

درختم كم كم آرد برگ و باری
بسازد بر سر خود شاخساری
چمن روید در آنجا سبز و خرم
شود زیر درختم سبزه زاری

به تابستان كه گرما رو نماید
درختم چتر خود را می گشاید
خنك می سازد آنجا را ز سایه
دل هر رهگذر را می رباید

به پایش خسته ای بی حال و بی تاب
میان روز گرمی می رود خواب
شود بیدار و گوید : ای كه اینجا
درختی كاشتی روح تو شاداب

حکومت زور سر نیزه اش را به روی مدافعان محیط زیست ومیدان سپورت کشید!

نوشته: محمد داود سیاووش

اگر حکومتی فکر کند که به رخ مردم کشیدن چند موتر رنجر و فرد مسلح میتواند خواسته ها و مطالبات مردم را برای همیش سرکوب کند، اشتباه میکند. در حالیکه در سر لوحه برنامه آن حکومت هم چنین مسأله یی نوشته نشده، مانور با زور سر نیزه به روی مردم بیچاره، غیر مسلح و مدنی در مکروریان چهار و کتابفروشی های پل باغ عمومی، خیلی ظالمانه میباشد. اگر این حکومت توان مانور دارد، حد اقل آنرا در دروازه های شهر کابل به روی مخالفین بکشد، در حالیکه هیچ باشنده مکروریان نمیخواهد در میدان فوتبال برای خود خانه بسازد، حکومت بخاطر چند نفر پولدار، که میخواهند در آن منطقه بلند منزل آباد کنند، امر حمله و کندن درخت های ناجو را در فصل بهار در آن منطقه صادر کرد. این آقایان چرا امر کشف، دستگیری و خنثی نمودن پلان های دهشت افگنان و تروریستان را نمیدهند؟ این آقایان چرا لپ تاپ ها، تیلفون ها و وسایلی را که از زندان پلچرخی با آن در شهر کابل فعالیت های تروریستی سازماندهی میگردد، نمیگیرند؟ سوال اینست که آیا پولیس و اردو بخاطر سرکوب مردم باید اکمال شود و یا بخاطر دفع و تردد دشمن؟
قوه اجرائیه باید بداند، که با این سرکوب ها، نا رضایتی مردم صد چندان بالا میبرد। در حکومت های استبدادی، سرکوب مردم با قیام ها، کودتا ها و فعالیت های مسلحانه بر علیه حکام ظالم پاسخ می یابد. شهروندان کابل نه مسلح هستند و نه مرتکب کدام فعالیت تخریبی، انفجاری و انتحاری، مانند بعضی مناطق افغانستان شده اند. اگر کتابفروشی میخواهد در شهر غرفه کتابفروشی داشته باشد، این فعالیت جداً یک فعالیت فرهنگی-مدنی است و نباید با زور سر نیزه با او پیشآمد شود. و اگر شهروندان مکروریان چهار میدان سپورتی و ساحه سرسبزی برای اطفال شان میخواهند این مطالبه یک مطالبه مدنی و معقول است، که بخاطر تربیه سالم اطفال و جوانان و دفاع از محیط زیست به عمل می آید، ولی حکومتی که تمام زور و قوت خود را بخاطر کندن درخت هایی که مردم آنرا داوطلبانه در فصل بهارغرس کرده اند به مصرف میرساند، باید بداند که یک عمل ظالمانه، زورگویانه و استبدادی انجام میدهد। این آقایان باید بدانند که در تاریخ افغانستان این مردم استبداد های خشن حفیظ الله امینی، ملا عمری و غیره را دیده اند و هر گز تسلیم آن نشده اند. و این بار نیز بادوختن لب اعتراض مردم انتظار یک انفجار بزرگ نفرت از ظالمان را داشته باشند.
بدا به حال کسانی که بر خلاف ماده پنجاه و دو قانون اساسی، به عوض میدان سپورت از مافیای زمین دفاع میکند!
بدا به حال کسانی که بر خلاف ماده پانزده قانون اساسی محیط زیست را تخریب میکند!

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

دام تزویر


شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید ازدهان ودست گرگی
شبانگاه کارد درحلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که ازچنگال گرگم درربودی
چودیدم عاقبت خودگرگ بودی
سعدی

بر اساس فرمان آقای کرزی نهال های منطقه سبز مکروریان چهار درفصل بهار کنده شد

نوشته :داود سیاووش

در دوره حکومت های قبل از مجاهدین مکروریان های اول، دوم، سوم و چهارم ساخته شد. در این مکروریان ها بلاک های رهایشی با مکاتب، کودکستان ها، میدان های سپورتی، مساجد، محل مرده شویی، ساحه سبز، آب گرم و غیره به مردم مهیاء گردید.
این شهرک های مجهز با امکانات آب، برق، ترانسپورت شهری و تسهیلات اجتماعی، در دوره طالبان نیز، چندان به خطر مواجه نشد و به استثنای برق و آب و امکاناتی که بر اثر جنگ ها تخریب شده بود در سایر موارد حتی طالبان در مکروریان های اول، سوم و چهارم، به کمک موسسه حمایه اطفال، میدان مصئون بازی برای اطفال ساختند. اما پس از تشکیل اداره مؤقت، بر خلاف انتظار مردم که در نظر داشتند شاید در این دوره آب گرم قبلی و انرژی آفتابی برای بلاک ها تأمین شود در ابتدا دکان های یک منزله یی را که قرار بود در مکروریان چهارم ساخته شود، خلاف نقشه به یک بلند منزل غیر معیاری، حکومت امر داد، بعداً در مکروریان چهار دو بلاک خلاف معیار های ساختمان، از خشت و پایه بلند کرد و در حالیکه اپارتمان های معیاری قبلی( را مثلاً) سه اتاقه را به قیمت یازده هزار و هفتصد افغانی آنهم با اقساط طویل المدت بالای مأمورین به فروش میرساندند،در این دوره اپارتمان خشتی و غیر معیاری را بیش از چهل هزار دالر بالای افراد نا معلوم به فروش رساندندو در مقابل فابریکه خانه سازی را سقوط دادند.
در روز هایی که در جوهانسبورگ مسابقات بین المللی فوتبال بود، بلدوزر های غاصبان زمین میدان فوتبال مکروریان چهار پایه های گول را از جایش کنده به دور انداختند اما با توجه به عکس العمل دسته جمعی باشندگان مکروریان و توجه برخی مقامات دست دوم حکومت کار تخریب میدان متوقف شد.
در ماه حوت امسال، اهالی مکروریان چهار از پول شخصی شان چند صد اصله درخت ناجو خریداری نموده، اطراف میدان فوتبال را به شکل یک پارک، جویه کشی نموده، نهال شانی و آبیاری کردند. اما روز بیست و چهار حوت اهالی مکروریان چهار وقتی از خواب برخاستند، مشاهده نمودند که همه درختان را حکومت از جا کنده و نابود کرده است و در عوض چند موتر نیرو های امنیتی منطقه را محاصره نموده که چند لحظه بعد کرین های زورگویان وارد محل شده بار دیگر وسایل سپورتی را به دور انداخته به حفر تهداب بلند منزل ها در میدان فوتبال پرداختند.
وقتی مردم علت را پرسیدند برایشان گفته شد که رییس صاحب جمهور چنین فرمانی را داده، یکی از اهالی میگفت :عجب حکومتی داریم، به عوض اینکه در فصل بهار به ما درخت کمک کند که غرس نماییم نهال های ما را می کند و با سرسبزی مبارزه میکند. شخص دیگری که نخواست نامش افشا شود گفت: در جاهایی دیگر به افراد مسلح رییس صاحب جمهور عذر و زاری میکند و به حالشان گریه میکند ولی ما که در چند قدمی ارگ ریاست جمهوری قرار داریم و سلاح نداریم، رعیت میباشیم و با اقتصاد ضعیف زندگی میکنیم، به عوض اینکه به ما کار بدهد، ساحه سبز و ساحه سپورت اولاد ما را از بین میبرد. شخص دیگری میگفت: حکومت اولادان انتحاری و انفجاری را بوسیده اززندان رها میکند، ولی اطفال ما را از داشتن منطقه سبزو میدان سپورتی محروم میسازد. باشنده دیگر میگفت: اینکه اولادان ما را نمیگذارند سپورت کنند و ساحه سبز داشته باشند شاید هدف شان این باشد که اولادان ما هم پودری و قاچاقبر شوند. باشنده دیگری میگفت: عجب یک دوره بی قانونی آمده تغییر نقشه مکروریان از نظر قانون حتی در صلاحیت رییس جمهور هم نیست. جوانان مکروریان از این عمل زورگویانه حکومت خیلی متأثر اند. یکی از راکبین موتر تکسی میگفت: او برادران ! شما فکر کنید که همین حکومت و همین موسسات محیط زیست، همین رادیو ها و تلویزیون ها آیا ضد سر سبزی نیستند، محیط زیست ما را به دسته خراب نمیکنند؟ شخص دیگری میگفت: او برادر ها وقتی رییس جمهور فرمان کندن درخت را بدهد ما از کی گله کنیم؟ و به کی عرض کنیم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

حکومت دیوار دموکراسی را در پل باغ عمومی ویران کرد



عکس ها از بابک سیاووش
برای نسل کتاب خوان و اهل مطالعه دهه های سی و چهل خورشیدی شاید تکان دهنده تر از این خبر نباشد که بشنوند یا بخوانند، «کتابفروشی های روی بازار پل باغ عمومی» ویران شد।
این کتابفروشی های محقر که از دهه های سی و چهل خورشیدی، با داشتن بیش از نیم قرن سابقه کار محل رفت و آمد نسل کتاب خوان و اهل مطالعه بود، به دلیل موقعیت حساس آن در ایستگاه آن زمان موتر های پوهنتون و دستیابی کتاب های متنوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، هنری، علمی، ادبی، تاریخی، دینی و غیره مورد توجه و علاقه روشنفکران افغانستان میباشد.
از همین به قول معروف «سر دیوار پل باغ عمومی» رؤسای جمهور، صدر اعظمان، وزراء، استادان، محصلان، رهبران سیاسی و مسوولان اول مملکت در دوره تحصیل یا فعالیت های مدنی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شان، کتاب می خریدند. روشنفکران از بالای این دیوار با آثار کافکا، بالزاک، همینگوی، جک لندن، گورکی، ویکتور هوگو، داستایوسکی، صادق هدایت، الفرد هیچکاک و دیگران آشنا شده ، وآثار راهیان شعر نو را از بالای این دیوار میخریدند.
در حالیکه فروشندگان این بازار اکثراً اهل مطالعه نیستند و نبودند، اما بطور کاملاً عجیب و باور نکردنی در بالای این دیوار کتابهایی پیدا میشد، که در سایر نقاط شهر وجود نداشت. در گذشته ها به این دیوار لقب دیوار دموکراسی را داده بودند که در آنجا هر نوع کتاب چپ، راست و کتب ممنوعه و خلاف پالیسی حکومت پیدا میشد.
چند سال قبل حکومت امر ویران نمودن این کتابفروشی ها را داد، اما به اثر داد و فریاد کتابفروشان و برخی رسانه ها حکومت از تصمیمش منصرف شد و اجازه داد کتابفروشان غرفه های کوچک دیواری در مقابل کتاره ها نصب کنند. اما اینک چنان آن غرفه ها را حکومت از جا کنده که گویی اصلاً کتابی در آنجا به فروش نمی رسید و کتابفروشیی وجود نداشته. برای مسوول فرهنگ یک کشور شاید دردناک تر از این در حافظه تاریخ خاطره یی ثبت نشود که بنویسند «کتابفروشی های پل باغ عمومی در دوره فلان وزیر ویران شد». این محل به دلیل مرکزیت آن در شهر و بخاطر اینکه اهل مطالعه در رفتن به آن عادت نیم قرنه دارند، اهمیت کسب نموده.
قابل یادآوریست این کتابفروشی ها در حالی ویران میشوند که هنوز در پایتخت افغانستان یک کتابخانه عامه بزرگ نظیر پایتخت های کشور های همسایه وجود ندارد. و جالب آنست که انجمن های کتابداران، نویسندگان، ژورنالیستان، وزارت اطلاعات و فرهنگ، نهاد های مدنی و رسانه های آزاد اصلاً به این مسأله تا کنون متوجه نشده اند.
در حالیکه بخاطر تدویر یک نمایشگاه فرمایشی که از تدویر آن هیچکس خبر نمیشود مبالغ گزاف از طریق نوشتن پروپوزل ها به مصرف میرسد، برخلاف از ویرانی یک نمایشگاه رایگان کتاب که نیم قرن سابقه دارد، هیچ مسوولی خم به ابرو نمی آرد. یکی از شهروندان که نخواست نامش ذکر شود گفت : بخاطر مقبولی پارکی که اصلاً وجود ندارد، غرفه های کتاب را ویران میکنند، ولی در چند قدمی این غرفه ها انبار زباله ها و کثافات را در روی سرک و دریای کابل مسوولان نمی بینند. عابر دیگری که از این محل عبور میکرد گفت : این کتابفروشی ها را به دلیلی ویران کردند که مردم به کتاب های ارزان و خلاف پالیسی حکومت دسترسی نداشته باشند، چون در این جا هم کتاب ارزان بود و هم کتب نایاب پیدا میشد، یک جلد کتاب اوانس اوانسیان را اینجا 350 افغانی میدادند در حالیکه در کتابفروشی چارراهی صدارت آن را 3800 افغانی نرخ گذاشته اند.
قشر اهل مطالعه شهر از این اقدام نا راحت اند، چون در شرایط کنونی افغانستان آنانی که کتاب میخوانند پول ندارند و بنابران در پی بازار ارزان میباشند، اما بر عکس کسانی که پول دارند به کتاب کمتر علاقه دارند ورنه دست آن مسوولی که این غرفه ها را از جا کند باید می لرزید چون این جا نه مواد مخدر، نه تریاک و چرس و بنگ، نه بمب و راکت بلکه کتاب یعنی چیزی به فروش میرسید که او را به آن مقام رسانده است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

درس هایی از پنج گنج فارسی

گردآورنده: داود سیاووش
در مدح کرم
کرم نامدار جهانت کند
کرم کامگار امانت کند
کرم مایه شادمانی بود
کرم حاصل زندگانی بود
در صفت سخاوت
به لطف سخاوت جهانگیر باش
در اقلیم لطف و سخا میر باش
سخاوت بود کار صاحبدلان
سخاوت بود پیشۀ مقبلان
در بدی بخل
بخیل ار بود زاهدی بحر و بر
بهشتی نباشد به حکم خبر
بخیل هر چه باشد توانگر به مال
به خواری چو مفلس خورد گوشمال
در صفت تواضع
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
تواضع کلید در جنت است
سر افرازی و جاه را زینت است
تواضع ز گردن فرازان نکوست
گدا گر تواضع کند خوی اوست
در مذمت تکبر
تکبر عزازیل را خوار کرد
به زندان لعنت گرفتار کرد
کسی را که خصلت تکبر بود
سرش پر غرور از تصور بود
در فضیلت علم
چو شمع از پی علم باید گداخت
که بی علم نتوان خدا را شناخت
میاموز جز علم گر عاقلی
که بی علم بودن بود غافلی
در امتناع از صحبت جاهلان
ز جاهل نیاید جز افعال بد
وزو نشنود کس جز اقوال بد
سر جاهلان بر سر دار به
که جاهل به خواری گرفتار به
در صفت عدل
جهان را به انصاف آباد دار
دل اهل انصاف را شاد دار
جهان را به از عدل معمار نیست
که بالاتر از معدلت کار نیست
در مذمت ظلم
ستمکش گر آهی بر آرد ز دل
زند سوز او شعله در آب و گل
مکن بر ضعیفان بی چاره زور
بیندیش آخر زتنگی گور
به آزار مظلوم مایل مباش
ز دود دل خلق غافل مباش
در صفت قناعت
اگر تنگدستی ز سختی منال
که پیش خردمند هیچ است مال
قناعت به هر حال اولا ترست
قناعت کند هر که نیک اخترست
ز نور قناعت بر افروز جان
اگر داری از نیکبختی نشان
در مذمت حرص
مکن عمر ضایع به تحصیل مال
که هم نرخ گوهر نباشد سفال
هر آنکس که در بند حرص اوفتاد
دهد خرمن زندگانی به باد
در صفت طاعت و عبادت
ز طاعت بود روشنایی جان
که روشن ز خورشید باشد جهان
پرستنده آفریننده باش
در ایوان طاعت نشیننده باش
در مذمت شیطان
دلا هر که محکوم شیطان بود
شب و روز در بند عصیان بود
کسی را که شیطان بود پیشوا
کجا باز گردد به راه خدا
اگر بر نتابد ز عصیان دلت
بود اسفل سافلین منزلت
در صفت وفا
ز راه وفا گر نپیچی عنان
شوی دوست اندر دل دشمنان
مگردان ز کوه وفا روی دل
که در روی جانان نباشی خجل
در فضیلت شکر
نفس جز به شکر خدا بر میار
که واجب بود شکر پروردگار
ترا مال و نعمت فزاید ز شکر
ترا فتح از در در آید ز شکر
در بیان صبر
صبوری بر آرد مراد دلت
که از عالمان حل شود مشکلت
صبوری کلید در آرزوست
گشاینده کشور آرزوست
در صفت راستی
مزن دم به جز راستی زینهار
که دارد فضیلت یمین بر یسار
به از راستی در جهان کار نیست
که در گلبن راستی خار نیست
در مذمت دروغ
دروغ آدمی را کند شرمسار
دروغ آدمی را کند بی وقار
ز کذاب گیرد خردمند عار
که او را نیارد کسی در شمار

منه دل براین دیر ناپایه دار
زسعدی همین یک سخن یاددار

اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

شهريار وسيمين بهبهاني

سال1355است.استاد شهريار دوسال است كه همسرش به خاك سپرده شده وخود بيمارگونه در گوشه اي افتاده است و نه خورد وخوابي دارد ونه اختيار سخن گفتن. اعصابش به شدت پريشان است. مدام گريه ميكند و گاهي اين اين ابيات خودرا زمزمه ميكند
گر جگرسوز بود داغ يتيمي باطفل
...پير زن مرده يتيمش جگرسوزتراست
...همه گفتند كه جانسوز بود ناله ني
ناله من نشنفتند كه جانسوزتر است
هر دل اندوخته اي دارد از اين غم ليكن
شهريار از همه كسباز غم اندوزتر است
سيمين شاعره بزرگ بی خبر به بالين استاد شهريار مي ايدوبا تبسم نمكين غزلي را زمزمه ميكند:
ای با تو درآمیخته چون جان، تنم امشب!‌
لعل گلِ مرجان زده بر گردنم امشب‌

آتش نه، زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست!‌
تنها نه به صورت که به معنا زنم امشب.

مریم‌صفت از فیض تو ای نخل برومند
آبستن رسوایی فردا منم امشب
ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود
روشن شودت چشم که تردامنم امشب
مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم
از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب
آن شمع فروزندۀ عشقم که برد رشک
پیراهن فانوس به پیراهنم امشب
گلبرگ نیم شبنم یک بوسه بسم نیست
رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرم‌تر از آتشم ای دوست
تنها نه به‌صورت که به‌معنا زنم امشب
پیمانۀ سیمین تنم پُر می عشق است
زنهار! از این باده که مردافکنم امشب!
شهريار بسيار حساس تنها وبيكس وبيماردربسترش خزيده واتش دلش اوراهمچون پرده خاكستر كرده استاين شيرزن هنرمند اين ابستن عيساي فصاحت واين مريم عيسا نفس به عيادت شهريار مي تابدبا اين اوصافتصور كنيد كه به شهريار عشق واحساس چه حالي دست مي دهد واين را بايد از زبان خود استاد شنيد:
بنازم نعره همسنگرم را

كه درهم كوفت ديوار ودرم را

به غيظي زد نهيبم برسرخاك


كه از جاكندسنگ مقبرم را

چنان اسيمه جستم كه درگور


به سنگ سينه كوبيدم سرم را

مسيحم بود بر بالين بيمار


كه بر چيدان بساط بسترم را

چه شيرين او زن زني شيرين حماسه


كزو ارجوزه زايد كشورم را

در ان سينه به سيمين ابگينه


سهيلم باز داد وگوهرم را

نه تنهاگوهرگم كرده جستم


كه با وي مهد گوهر پرورم را

پدر مادرهم از وي ياد كردم


دو هم پيمانه دانشورم را

من اورا دخت خردي ديده بودم


كنون مهدي است ماه واخترم را ‍‍

امان يارب از اين ياد جگرسوز


كه اخگرميكندخاكسترم را

دل دلسوز بود ويادم اورد


صداي اوصداي همسرم را

صدايي كه در او مي يافتم من


هميشه دست يار وياورم را

فلك با داغ همسر بر سرم كوفت


سراي بي در وبي پيكرم را

من واو هر دو شاخ يك درختيم


شريكم با وي اين برگ وبرم را

بماليدم به چشم وبوسه دادم


دو دست نازنين دخترم را

به شوقش در اشكي بر فشاندم


چه پاداشي دهم تاج سرم را

اگر من اهل ايمانم اگر كفر


گرفتم از كف او كيفرم را

سر من سرورمن چون سپارم


به هربي دل سر بي سرورم را

بنازم شير ا ن پستان شيرين


كه سازدمهدشير ابشخورم را

به افسون قلم گويي قلم كرد


نخست ان خامه افسونگرم را

سپس با ان دم غيرت بر افروخت


دمادم كوره اهنگرم را

كه چونين خامه چون خنجرم داد


بتا شمشيرسازدخنجرم را

چه گويي شهرياراز شعرسيمين


كه ديوان درنوشت ودفترم را

منبع: كتاب در خلوت شهريار جلد سوم

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

مخالفین ومدافعین دولت راه را گم کرده اند

نوشته : داود سیاووش
هر مرحله سیاست تیم کاری، ایجابات، شعار ها و فرهنگ سیاسی خود را دارد. اگر چنان واقع شود که یک شخص از دهه دموکراسی تا دوره جمهوری داود خان، دوره هفت ثور، دوره شش جدی، حکومت نجیب، هشت ثور، طالبان، اداره موقت، انتقالی، انتخابی و تا کنون بخواهد زنده باشد و در صدر همه این دوره ها تکیه بزند در پایان کار نه تنها سیمایش برای خودش خسته کن خواهد بود، بلکه برای مردم هم یک معمای تاریخی جلوه خواهد کرد.
اگر قذافی چهل و دو سال حکومت کرد و حالا میرود، معلومست که با یک دوره آمد وحالا میرود. اگر حسنی مبارک پس از سی سال رفت، مرحله اش هم به پایان رسید. اگر گرباچف از قدرت کنار رفت، دوره اش هم پایان یافت. ولی اگر اشخاصی چون گرباچف بخواهد درحکومتی که خودش زمینه استقرار آن را مساعد ساخته بر سر اقتدار باشد برای مردم قابل قبول نیست.
هر مرحله تاریخ اشتباهات، افتخارات، مدافعین، مخالفین، تیم کاری و سیاستمداران خود را دارد، که کسی به آن افتخار می کند و کسی از آن اظهار انزجار.
در افغانستان نیز باید مراحل تاریخی و شخصیت ها از هم متفاوت باشند. اگر شخصی به دهه دموکراسی افتخار میکند باید به طور طبیعی از دوره جمهوری داود خان منزجر باشد. و اگر کدری در دوره داود خان در رهبری حاکمیت بود، طبعاً هفت ثور را باید اداره غاصب جمهوریت بداند. به همین ترتیب حتی رهبران هفت ثور، شش جدی و نجیب در قبول و رد ارزش های آن دوره ها از هم متفاوت اند. در حکومت مجاهدین عده یی که این حکومت را راکت باران میکردند به آن افتخار نمیکنند. طالبان به مجاهدین لقب دیگری داده بودند. اما پس از تشکیل اداره مؤقت صحنه سیاسی افغانستان کاملاً عوض شد و شرایط طوری آمد که از نظر سیاسی به قول معروف در آن «شیر و بز آب را به هم میخورد» و وضعیت بعدی هم طوری انکشاف کرد که حتی سیاستمدارانی که بالای چوکی خواب شان برده بود خود را غیر قابل تعویض برای تمام دوره ها و فصول می دانند.
خصوصیات اداره مؤقت
در این دوره مانند فرا رسیدن فصل بهار، یخ های تحجر و استبداد آب شد و در کوه و دره و دشت و صحرای افغانستان شگوفه های گوناگون امید ها و آرزو ها در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی به الوان مختلف جوانه زد، اما حتی در همان روز های اول از زبان رهبر آن زمان کلمات جوان پسند و مدنی چون مردمسالاری، تساوی حقوق زن و مرد، جامعه مدنی، حقوق بشر و غیره که در آن روز ها مود روز و خواست جهان بود شنیده نشد و وقتی خبرنگار بی بی سی از آقای کرزی علت این مسأله را پرسید، از شنیدن آن نا راحت شده، آنرا یک سوال ساده خواند.اداره انتقالی نیز با کنار نرفتن قدرت هایی که باید تعویض میشدند به جای خودش ماند در لویه جرگه قانون اساسی، انتخابات ریاست جمهوری دوره اول و دوم و انتخابات پارلمانی، مسایلی بروز کرد که به عوض حل مشکلات، انبوه سوالات را در اذهان مردم به وجود آورد در تمام این دوره ها فقط یک تیم خاص که مرکب از افراد راست، چپ، افراطی، تفریطی، قوم گرا، سلطه جو بودند در ابعاد مختلف در رأس چوکی ها ابقا شدند و تفاوت این دوره ها فقط در تعویض چوکی های اشخاص و تغییر و تبدیلی های شان میباشد لا غیر ورقبای چوکی طلب فقط به قول معروف زنده خوش اند وحکومت هرکی را بخواهد خاموش سازد با چوکی دهنش را پت میکند. با این حال امید های مردم افغانستان به یأس مبدل شد و مردم که از بی کفایتی، نا توانی، تعصب قومی، سمت گرایی و سلطه جویی تیم حاکم به ستوه آمده اند، اینک از دستگاه بر سر اقتدار هیچ امید و آرزویی در زمینه تحولات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ندارند، که دلایل آن قرار ذیل است:
1- این رهبران و طیف های اطرافشان دارای دیدگاه مشخص و ارزشهای مشخص نیستند. از افراطی ترین چپ تا تفریطی ترین راست، فقط به شرط رسیدن به چوکی و مقام چون برادران دو قلو در اداره بی کفایت کنار هم می نشینند.
2- در این دوره حرف های مسوولان به دل مردم چنگ نمیزند، چون آنان میبینند، شخصی که نیمی از افغانستان تحت عنوان مبارزه با تروریزم دردوره وی به ویرانه مبدل شده، پس از ده سال از صدر کشور به یاد آن برادرانش اشک میریزد و معلوم نیست، اگر آن کار خراب بوده، کی باید محاکمه شود و حتی میخواهد محاکمه را خودش دایر کند.
3- رهبران این دوره در سیاست خارجی، دوست، دشمن، متحد و مخالف ندارند و مانند بازار اسعار هر روز این متحدین و مخالفین در نوسان و تغییر میباشند.
4- به نظر میرسد حکومت کردن برای رهبران کنونی هدف است نه وسیله. ورنه کسیکه دیروز خود را بانی آزادی بیان میگفت و اکنون میخواهد زبان مردم را با صدور پالیسی ها قطع کند و یا کسی که دیروز از کنفرانس بن مستقیماً به مقام رهبری کشور آمده و به حمایت بی 52 تا کنون حکم میراند، امروز این نیرو ها را اشغال گر میخواند. معلوم نیست به کدام چشم به سوی مردمی که این سخنان را می شنوند نگاه خواهند کرد ؟
5- رهبران احزابی که در چند جلد کتاب شناسنامه وزارت عدلیه نمی گنجند و همه به دروازه اولیای امور آونگان اند، تا چوکی و مقامی در یک اداره آغوشته به فساد اداره و قاچاق مواد مخدر دریوزه کنند. معلوم نیست هدف شان از تشکیل این احزاب چه بوده.
6- نیرو های بین المللی که تا دیروز تحت نام مبارزه با تروریزم فعالیت میکردند و اکنون میخواهند راه آشتی با طالبان جستجو کنند، معلوم نیست حد اقل جواب خانواده های فرزندان خود شان را که در این جنگ کشته شده اند چه خواهند داد.
باید متذکر شده که مردم با هیچ حزب و سیاستمدار در شرایط کنونی حرفی ندارند، بلکه این سیاستمداران اند که با نام مردم تجارت میکنند. وضعیت طوری آمده که حتی مردم از حکومت به خاطر بی کفایتی و کم کاری هم گلایه و شکایت نمیکنند. چون میدانند که این سیاستمداران کفایت و توانایی ندارند، بنابران از شخصی که توان ندارد نمیتوان توقع داشت. و از جانبی مردم به این دلیل از این سیاستمداران دلتنگ اند که راه آنان از راه مردم جداست و دستگاه بر سر اقتدار به غیر از اسکلیت ظاهری که آنهم هر روز رنگ نو میگیرد، در سایر زمینه ها چیزی از مردم در خود ندارد. آخرین محک این رهبران بر سر اقتدار چند حرف روی کاغذ بود که اکنون از آن میخواهند انکار کنند، بنابران وضعیت کشور را میتوان در یک بن بست کامل ارزیابی نمود که مدافع و مخالف آن راه خود را گم کرده است.