۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013
3

نوشته: گل احمد شیفته
- "بلي، زيبا جان،مي شنوم، توهم گپ مرا براستي مي شنوي"؟
- "من به درواز هستم، زيبا جان..."
- "درواز؟ درواز در بدخشان است”
- "بدخشان؟ بدخشان در بدخشان است" تودر كجاهستي،زيبا"؟
- شُتل. شُتل در كجاست"؟" در پروان" پروان در كجاست"؟
- "توهم جواب مرا تكرار مي كني، زيبا! ما چطور صداي يك ديگر را خوب مي شنويم. من اين مطلب را هيچ نمي فهمم. تو چطور مرا شناختي"؟
- "عجب است، تو صحبت مرا با استادم شنيدي، كه استاد نام مرا گرفت... تو چطور ازين فاصله دور حرف ها ي مرا مي شنوي؟..."
- ”فهميدم، فهميدم، تو تنها صداي مرا مي شنوي كه من يك جمله عربي را از زبان دري اين طور ترجمه مي كنم: اسم من شيرخان است و تو حرف مرا شنيدي، اما چطور؟... چرا خاموش هستي، زيبا ، زيبا، چه شدي؟
سكوت.
استاد صدرالدين تمام اين صحبت عجيب را از پشت در شنيده بود.
زيبا، درواز، بدخشان، شتل، پروان. ترجمه جمله عربي به خاطرش آمد. اين واقعا چنين بوده است. واقعيت دارد، اما چه قدر عجيب است. بايد در زمينه با استادان روان شناسي مدرسه بزرگ تخارستان تماس گرفته شود . صبح روز بعد ميرزا صدرالدين سوار به اسپ رهسپار مدرسه معروف تخارستان در قندوز گرديد. وقتي به مدرسه رسيد، فورا مساله را بااستادان و دانشمندان مطرح نمود. گفتگو و مناظره علمي مبسوطي ميان شان در گرفت. بگو مگوها به درازا كشيد. يكي اين حادثه را تمارض و اغواگري فكر مي كرد. ديگري آن را يك خلسه مي دانست. بعضي آنرا عارضه رواني تصور مي نمود ، اين و آن چيزي و نظري اظهار كرد. ميرزا صدرالدين دلايلي براي اقناع آن ها ارايه نمود. يك استاد روان شناسي كهن سال، كه تا آن وقت حرفي به زبان نياورده بود، آغاز به سخن كرده گفت: " اين سلسله مسايلي است، كه باري از دانشمندان عهد عتيق به آن تماس گرفته" براي روشن گردانيدن اذهان مردم آن زمان شمه اي از آن را ياد كرده، ولي همين انكشاف تازه در لابلاي تاريكي هاي زمان محووبه فراموشي ها در انبار انديشه هاي رد شده سپرده است. غافل از آن، كه روال انديشه هاي بشري خصلت يك پديده را دارد و پديده ها به حكم قانون طبيعي نابود نمي شوند.
چنانچه، زمان حال يك آن فاصل است، كه آرام و يك نواخت از گذشته فرومرده و فراموش شده به آينده تازه عبور مي كند. ولي پديده هاي اندوخته زمان گذشته را با خود مي آورد. فرضيات و قوانين به يك اندازه برلبه لغزشگاه اند و قانون اثبات شده جاويداني در علم نشان نمي توان داد. اكثرا معلوم غير مسبوق و شكار انديشه هاي عريان گذشته اند.
اكنون ما به پديده هاي برخورده ايم، كه ريشه اش تا ژرفاي زمان گذشته مي رسد، پديده انتقال فكر از فاصله بعدي، بعضي از انسان ها داراي چنين استعداد عجيب مي شوند. اين يك حقيقت ثابت تاريخي است، كه افلاطون يوناني فاصله چهار صد ذراع دور از مقر باغ اكاديمي اش به يكي از شاگردانش مبادله افكار مي كرد. شايد دانش فردا ازين پديده بهره بردارد، ولي ما امروز اجازه نداريم منكر آن شويم. زيرا به آن رابطه رواني به درستي پي نبرده ايم و قصور هم نداريم. انتقال افكار از فاصله بعدي، كه يك نام قديمي لاتيني هم دارد و من درين جاي كتاب آن را دارم، ولي فعلا بيادم نيست.
اين مرد جوان شاگرد استاد صدرالدين بنام شيرخان و آن دخترك مفهوم بنام زيبا هم احتمالا داراي همين استعداد هستند. جناب صدر الدين، شما به يقين روي اين موضوع جالب بررسي خواهيد كرد، از موجوديت آن محل، يعني شُتل در سرزمين پروان آغاز كنيد. ببينيد، جايي، محلي، بنام شتل در پروان، كه از روي تاريخ و علم الارض با نامش آشنا هستيم وجود دارد يا ندارد. از شما مي پرسم، كه شما گاهي هم در درس تان از علاقه بنام پروان به شاگرد تان چيزي گفته ايد؟نه، خير . . پس حرف من هم تمام شد..
جلسه استادان مدرسه بزرگ تخارستان هم پايان پذيرفت. ميرزا صدرالدين سوار به اسپ شده، به درواز برگشت. بدون اينكه ازسفرش واز مذاكره با استادان حرفي به زبان بياورد. به شرف بانو ويكي دو فرزندش بعدا گفت نبايد چنين فكر كنند، كه شيرخان دچار اختلال دماغي شده است. زيرا براساس بررسي هاي شخصي او، نقيصه فكري در شيرخان متصور نيست وچاره اصلي مساله اينست تا هر گونه خواست و آرزوي اين پسر جوان بر آورده شود. فرضا اگر خيال كدام سفر را داشته باشد، استادش اورا در هر كجا، كه بخواهد همراهي خواهد كرد و چنين و چنان... گفته هاي معقول استاد صدرالدين تا حدي قناعت اعضاي خانواده را فراهم كرد، ولي تشويش قلبي يك مادر بخاطر فرزند به اين گفته ها رفع نمي شد. زيرا خود ديده بود، كه شيرخان با خود حرف مي زد. دختري با نام زيبا در منطقه درواز باين شرايط وجود نداشت. دُربانو روز ها در پي اين امر تلاش كرد، ولي به جز دو زن به سن هفتادو چهل ساله كسي را به اين نام نيافت.
بارديگر همان نداء به شيرخان افسرده دل آمد:
- " شير جان... تو حالا كجاستي؟ چه مي كني" ؟
- " من سر كشتزار ها هستم، زيبايم،به درواز" .
- " شيرجان، مگر نمي شه كه از كسي پرسان كني، درواز از شتل چقدر دور است"؟
- " اين كار را حتما مي كنم، زيبا جان"
- "مي خواهي چيزي برايت بگويم"؟
- " هان، بگو ، زيبا، بگو"؟
- "من در دنيا تورا ..."
- "بگو، زيبا، بگو"
- "اول تو بگو..."
- " من تورا ، تنها تورا دوست دارم، زيبا!"
- " دوري راه درواز را از شتل از كسي پرسان مي كني" ؟
- " بلي،بلي ، همين امروز ".
- شيرجان، مادرم مرا مي گويد وسواسي شدي. دلم مي شود يكبار برويت، به سرت و دستها و پاهايت دست بكشم، كه براستي تو، تو هستي" .
- زيبا جان، من يك آدم زنده هستم، من هم آرزو دارم، كه ترا يك بار از نزديك لمس كنم، ترا ببينم، به مو هايت دست بكشم... " .
- "راستي، شيرجان ، تو چند ساله هستي" ؟
- "نوزده ساله"
- " واي، خدا، من هم نوزده ساله هستم" .
سلسله ارتباط مربوط قطع گرديد. در سيماي شير خان مغموم يك شادي پديد آمد. آن روز صبح اشتهاي بيشتر به ناشتاي صبحانه داشت. خواهر كوچكش گلبانو خنديده گفت:
- برادر جان، امروز هر قدر مي خوري سير نمي شوي.
مادر به گل بانو گفت:
- عوض اين گپ ها، بياور، مسكه و عسل ونان ديگر بيار، كه برادرت نوش جان كند.
شيرخان در تمام روز خوشحال به نظر ميرسيد، روي كارگاه مي نشست و پارچه حريرابريشم مي بافت. اطفال در بانو را در آغوش مي گرفت، با برادرانش كمك مي كرد. ساعتي بعد سوار به اسپ شده، به نزد استادش رفت. پس از پايان درس نا گهان از استاد پرسيد:
- استاد، ممكنست بپرسم، فاصله راه بين بدخشان و پروان چقدر است؟
- نام پروان از كجا مي داني، شيرخان عزيز؟
- من ديروزم را به كتابخانه سپري كردم.
- خيلي عالي، شيرخان، گمان مي كنم به تخمين قريب به يقين بسواري اسپ تا رسيده به پروان حدود يك ماه و چند روز را در بر مي گيرد. پروان تا كاپيسا نزديك است،همجوارش دره اي پيچيده بنام كچكن يا كچكنه (پنجشير) وجوددارد، مي گويند مناطق خوش آب و هوااست...
- درين جا كدام دره يا محلي بنام شُتل وجود دارد ؟
- فعلا نمي دانم، شايد باشد، چرا؟
- هيچ، همين طور...
- شيرخان، ميل داري روزي به پروان سفر كنيم؟
- اوه، استاد عزيز، يكي از آرزوهايم همين است...
- خوبست، منتظر فرصت بمانيم، من بندو بست كار را آماده مي سازم، گپ بين ما باشد، فهميده شد؟
- بلي استاد عزيز...
- بلي رفتن باين سفرعزم و نيرومندي مي خواهد. تو كه اين طور خاموش و افسرده و مغموم باشي، سفر برايت مشكل خواهد بود.
- نه، نه، استاد، من... من ديگر ناجور نيستم و براي اين سفر تمام نيروي خود را آماده خواهم ساخت.
- اميد وارم چنين باشد!
هفته ها يكي پي ديگر مي گذشتند. ابعاد زمان به سرعت از آينده هاي مملو از آمال و آرزوها، تنگناي حال را پشت سر گذاشته، به ماضي و گذشته هاي اندوخته از خاطر ه ها مي گراييد، خاطره هايي كه يكي را تلخ كام و ديگري را شيرين كام مي ساخت.
در يكي از روز ها ار تباط نا مكشوفي مجددا برقرا ر گرديد:
- " شيرجان، شيرجان عزيزم، چه حال داري"؟
- " زيبا جان، من خوب هستم، تو چطور"؟
- " من تب داغ دارم، جانم را مي سوزاند"همين حالا روي چارپايي به بستر افتاده و تب دارم. به من مي گوبند كه گاهي هذيان مي گويي، ولي من باتو حرف ميزنم، مريض هستم
شيرجان، نشود كه يك روز تورا نديده چشمم پت شود. واي، خدايا، چطور كنم؟ تو، تو نمي تواني پيشم بيايي؟ . شير جان، به خدا پيشم بيا، باز پيشيمان مي شوي... "
- زيباي عزيزم، اگر زمين به زمان بخورد، قسم به خدا و به جان تو، كه من پيشت مي آيم. مي آيم و پيشت ميمانم. تا زنده هستم، باتو خواهم بود...".
- "شيرجان، تو اشكهايم را نمي بيني؟ ... هر وقت تنها باشم، گريه مي كنم... يا مگر... شيرجان، اگر بيايي زنده مي مانم. "
- زيبا، زيبا جان ، حوصله مند باش . من هم مي خواهم از درواز بال كشيده پرواز كنم و خود را بتو برسانم... من فيصله ام را كرده ام، پيشت مي آيم . مي خواهم تورا زنده و سلامت و تندرست ببينم...؟
- " مي آيي؟ قول است؟"

" هان، مي يايم، قول است".Ÿ بقیه در آینده

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 133/ پنجشنبه 27 سرطان 1392/ 18 جولای 2013
نوشته: گل احمد شیفته
2
Shefta-2pg
درواز هواي خوش داشت، كشتزار هاي گندم و جو، درختان ناك و انار، رمه هاي گوسفند و اسپ هاي اصيلش شهرت داشتند، مردم درواز خوش زبان و با محبت، زحمتكش و در عين زمان با شهامت، پهلوان و شجاع بودند، شعر مي سرودند، علم مي آموختند و تجارت و مالداري كارشان و كان هاي لعل ثروت شان.
غالباً در كپه ها مي زيسته اند، از بيرون به يك نوع ني بشكل مخروطي و از درون با قالين پوشيده بود، دامنه كوه ها چراگاه سرسبز براي گله هاي مواشي شان شمرده مي شد. روغن زرد و كنجد مسكه و ماست و قروت و عسل و خربوزه در هر منزل وافر بود. آب هاي روان و چشمه هاي شفاف درواز را سرزمين افسانوي و مهد پريان ساخته بود. پشم ريسي، بافتن قالين و گليم و نمد، صنعت موزه سازي، پارچه بافي، مسگري، زراعت، ذوق تربيت اسپ، پيله ابريشم، شكار و بالاخره تجارت و پيشه وري رونق در سرزمين درواز داشت.
قلعه بلند و برج دار شاه در ميان كشتزار ها نمايان بود. شخصي كه پس از قتل شاه مرحوم زمام امور درواز را به زور سر نيزه بدست آورده بود، قليج نام داشت كه از رهزني و غارت گري به امارت رسيد. اين مرد بد طينت بنابر ارادتي، كه مردم به شاه سابق شان داشتند، نتوانست ملك و مال او را تصاحب كند و از افراد وابسته به شاه سابق در باطن مي هراسيد، با آنهم اكنون قلیچ شاه درواز، پادشاه درواز بود. گروه بي بند و بار را به اطراف خود گرد آورده از مردم باج مي گرفت، البته به جز از خانواده شاه سابق، كه به او سر و كاري نداشتند.
يكي- دو بارافراد قليچ خواستند شبانه به سوي قلعه شاه سابق هجوم آورند، ولي همسر شجاع شاه با پسران جوان و افراد وفادارش، آنها را چنان عقب راندند و سرزنش كردند كه قليچ ديگر جرات حمله را از دست داد.
همسرشاه سابق شرف بانو زني بود بسيار شجاع ، بادانش و درايت، و در نوشتن خط خوش شهرت داشت. علوم متداول را از نزد استاد بادانش ميرزا صدرالدين آموخت. ميرزا صدر الدين از وابستگان مادري شرف بانواز اهل بهارك(بدخشان) بود. مدتي سمت استادي مدرسه بزرگ تخارستان را به عهده داشت، ولي بعدا با همسر و يگانه فرزندش به قلعه شاه جاگزين گرديدوبه تدريس افراد خانواده شاه اشتغال يافت. به پسران و دختران شاه، تفسير، منطق، رياضي، ادبيات، خطاطي و ساير علوم را بياموخت. پسران شاه علاوتا وارد مدرسه بزرگ تخارستان(در قندور) شدند، و از آنجا هم كسب دانش كردند.
از شرف بانو هفت پسرودودختر بدنيا آمده اند. پسر بزرگ شان عزت خان علاوه بردانشي كه فرا گرفت، ذوق نجاري نيز داشت، ميرزا صدرالدين وسايل اين كسب را براي او تهيه كرد. عزت خان با ذوق سرشارش درين رشته انكشاف نمود ، شبكه كاري ومنبت كاري ، ساختن وسايل معمولي منزل و قنداني سازي سرگرمي خوبي برايش بود واز آن نفع هم مي برد. پسردوم ناصر خان بود، كه اوهم مثل ساير برادران از علم و دانش بهره مند بود، بيشتر به كشت وزرع شوق داشت وبا دهقانان يك جا كار مي كرد. كشت گندم، جو، جواري، شالي كاري، باغ داري، نهال شاني و… جمع آوري غله، اعمار گدام ها، تقويت كشتزار هاو اصلاح نوع ميوه جات را فراگرفت. مرد خوش خلق، متبسم، بذله گوو شوخ بود. دركارش به قدري پيش رفت كه قريبا ناظر املاك شده بود. خشت ريزي، سنگ كاري، بنايي، ترميم داخل قلعه و اطراف منزل همه به او سپرده شده بود.
پسران سوم و چهارم، كه دو گانگي و در ضمن با جه هم ديگر بودند، پاتخان و عبدي خان نام داشتند. پاتخان و عبدي خان داراي ذوق مشترك به تربيه گاو، گوسفند ،مرغ واسپ بوده، شماره مواشي با همت اين دو برادر در منزل شان بالا گرفت و مرغ داري را انكشاف و سيع دادند.
تهيه گوشت، تخم و پشم و امثال آن به آنها مربوط بود . كرم پيله را اين دو برادر در بين مردم درواز رواج داده و از استحصال ابريشم در آمد خوب براي آنها ميسر گرديد. زنبورداري و توليد اسپ توسط اين دو برادر رونق يافت. سبد هاي بزرگ تخم مرغ و مرغابي روزانه به مشتريان بازار عرضه مي كردند و بهترين نسل اسپ درواز در طويله هاي مرتب تربيه مي شدند، شير و روغن و لبنيات آنها خريداران فراواني را به خود جلب مي كرد.
پسر پنجم سواد خان و پسر ششم محمد آغا مردان آزاده، شكاري، يكه تاز، چاپ انداز، پهلوان و شمشير بدست بودند. در واقع حفاظت و امنيت املاك خانوده بدوش اين دوبرادر سپرده شده بود. در ورزش بزكشي كسي تاب رقابت با سواد خان و محمد آغا را در تمامي سرزمين آن منطقه نداشت. سواد خان و محمد آغا روي قله هاي بلند رفته، آهو شكار مي كردند و تيرشان هرگز به هدر نمي رفت . دزدان و شرارت پيشه گان منطقه با شنيدن نام اين دوبرادر بخود مي لرزيدند، مردان خوش قلب، سخاوت پيشه وغم خوار بيچاره گان شمرده مي شدند. هر گاه مشكلي خلق مي شديا كدام حيوان وحشي مواشي مردم را مورد حمله قرار ميداد، سواد خان و محمد آغا بلادرنگ به سروقت مي رسيدندو غايله رافرو مي نشانيدند.
پسر هفتم شاه درواز، شير خان جوان ترين فرزند دودمان شاه بود . چون ازدواج نكرده بود، مجرد و نزد مادر بسر مي برد، به اصطلاح نازدانه فاميل به شمار مي آمد. يك احساس نا آرام كننده مادرش شرف بانو را همواره رنج ميداد. مادر ميديد كه شيرخان هميشه مغموم و گرفته به نظر مي يايد، به همين خاطر به عزت خان و ناصرخان هدايت داد، تا كار گاهي از چوب در باغ بسازند، پشم و ابريشم و نخ تهيه كردند و به شيرخان جوان طريق بافتن پارچه هاي نفيس را آموختند و مادر به او هدايت داد، تا با خواهران و برادران و همسران آنها پارچه لباس تهيه كند. شير خان به مرور زمان به بافتن پارچه مهارت زيادي حاصل و تكه هاي ساخته و بافته دست شيرخان در درواز و نواحي آن طرف پسند آمد و مورد محبوبيت مردم قراز گرفت. زن و مرد به شوق اين كه از پارچه بافته شيرخان، پسر شاه سابق لباس به تن داشته باشند، در خريد آن از هم ديگر سبقت مي جستندو، اما، اين همه كار و مصروفيت شير خان از همان حالت مغموم وركود دروني و خاموشي دايميش نكاست و اين وضع شيرخان شرف بانو را سخت دچار تشويش كرده، شبها در نزد او مي نشست و دليل غم و اندوه اورا جويا مي شد، ولي شيرخان اكثرا خاموش مي ماند ودر گوشه آرامي پناه مي برد.
دختراول شرف بانو، كه پس ار ناصر خان بدنيا آمده بود، دربانو نام داشت وبا جوان متين و هوشيار بنام عصمت ا لله، از خانواده سرشناس و ثروت مند علاقه كشم ازدواج كرده بود. دربانو زن عفيف و با همت بود. يكي از مميزات در بانو اين بود، كه نصف اول كلام مجيد را حفظ داشت و در حديث ورياضي نزد استاد صدرالدين اندوخته شاياني حاصل نموده، مانند مادرش خوش نويس بود، در مطالعات ، به خصوص»مثنوي معنوي» مولانا ي بلخ علاقه زيادي داشت. حساب و كتاب معاملاتي خريد و فروش در خانواده را در بانو اجرا مي كرد.
دختر دوم كم سن ترين فرد دودمان شاه، كه پس از شير خان به جهان چشم باز كرد ، گل بانو نام داشت. اين دختر جوان امور آشپزخانه، دوختن لباس هاي فرزندان برادران و خواهرو تنظيم داخل قلعه را پيش مي برد و دختر زيبا روي نيرومند بوده و در عصمت و پاك دامني و يكتا پرستي شهرت داشت، و مانند افراد خانواده قامت رساو بلندو موهاي خرمايي رنگش طويل ترين موي بين زنان و دختران فاميل بود. خنده هاي معصومانه اش اندوه اطرافيانش را از ميان مي برد. استاد صدر الدين اورا ذكي ترين شاگردش خطاب مي كرد. درسش به كتاب»هدايه» رسيده و ذوقش در پختن و قالين بافي بود.
عصر يكي از روز ها، زماني، كه خورشيد به سوي افق در پس پاره هاي روشن و تاريكي ازابرهاي مغرب فرو مي نشست ورنگ حاشيه ابرها را قرمز مي ساخت، جوان ترين فرزند خانواده شيرخان خوش سيما در حاليكه، آرام- آرام با لباس سفيد ساده محلي به تن، پاپوش هاي چرمين ظريفي به پا داشت ، روي پلوان شالي زار قدم مي زد، تنها بود، از دور اسپ هاي برهنه را كه روي علف زارها ايستاده بودند تماشا مي كرد، ناگهان يك احساس مرموزاورابه خود آورد، احساس عجيب كه هزگر سابقه نداشت. حس مي كرد كه كسي اورا بنام صدا مي زند.
به اطرافش نظر افگند، ولي هيچ كس در آن نزديكي ها نبود، با خود گفت، گهي چنين احساس بر شخص پيش مي آيد، ولي بازهم همان حس ظهور كرد.
» شيرجان، شيرجان…»
شيرخان به جلو و عقب ديد، او تنهابود، اما اين صدا…
“شيرجان… خاموش هستي؟»
اين بار شيرجان با دقت تمام گوش فرا داد.
“شيرجان …. توره به خدا حرف بزن، شيرجان!!»
ناخودآگا ه شيرخان آهسته گفت:
«كيست، كيستي؟”
صدا تكرار شد:» شيرجان …. اين توستي، كه حرف مي زني»
«اين چيست؟ خدايا من كسي را اين جا نمي بينم. «
اين صدا، مثليكه از دور،ُ خيلي دور، از جاي نامعلوم مي آيد. در واقع او اين صدا را با گوش خود نمي شنيد، ازنهاد خود، ازضمير و درون خود، در فكر خود حس مي كرد، صداي بسيار خوش آيند، پر آهنگ… يك دوختر بود.
» شير جان… شيرجان»
شيرخان به صداي اندك بلند، بي اراده گفت: چه صداي زيبا. زيبا…
بلادرنگ صدا را بارديگر شنيد، درك كرد.
-واي… شير جان… توهم مرا مي شناسي؟
-نه ، من فقط گفتم زيبا …
-نام من زيبااست… شيرجان!
-زيبا؟ راستي؟ نامت زيبا است؟
-» بلي زيبااست”
صدا ديگر خاموش شده بود، ديگرآن را نشنيد.
دو روز پياپي شيرخان در پلوان هاي شالي زار موقع عصر سرگردان بود. ولي از آن صداي خوش و مليح خبري نبود. با خود مي گفت: اين زيبا ..
صداي مجهول، اين زيبا كيست، كجاست ، كه تمامي حواس مرا به سوي خود مي كشد؟
آيا… آيا من اين صدارا، اين پيام نا شناخته را شنيده ام؟ آخر من اين راز را با چه كسي در ميان بگذارم؟ مگر مرا ديوانه تصور نمي كنند؟ با مادرم… با خانواده ام… با استادم… باكي؟ مرا مسخره خواهند كرد. نه، نبايد اين نقص دماغي را با كسي بگويم. پس چه كنم، نمي دانم. ولي ميل دارم اين صدا را صداي زيبا را يكبار ديگر بشنوم . اما اين زيبا، اكنون در قلبم ، در دماغم جا گرفته، حتما بايد وجد داشته باشد، ورنه من چگونه توانستم صدا را بشنوم ، اما چگونه صدايي ؟ چگونه شد كه اين صدا قطع شد.
يك هفته ازين واقعه گذشت، شيرخان اكنون بيشتر و همواره خاموش و اندوهگين بود. مادرش شرف بانو كه در غياب از ديدن وضع پسرش رنج مي برد، يك دوبار به شيرخان پيشنهاد كرد، كه با او نزد حكيم محمد رستم برود، ولي شيرخان امتناع ورزيد. شرف بانو خود نزد حكيم رفت و تكليف پسرش را با او در ميان گذاشت. حكيم محمد رستم به او گفت: علما اين عارضه رواني را خفقان مي گويند، خفقان درديست باطني، عميق و صعب العلاج، بلي درمان اين مريضي ناممكن نيست، منتها چها ر صد تنگه زردركار است تا براي نور چشمي ما شاهزاده معجون و حبوب لازم را اين اخلاص كيش، كمينه، آماده سازد.
شرف بانو هميان سكه را برآورده، به دست حكيم داد. قرار شد ادويه ضد خفقان تا فردا آماده گردد. فرداي آن روز شرف بانو با خواهش زيا د از شير خان خواست، تا دارو صرف كند. شيرخان گولي را خورد، ولي اثر آن چيزي به جز هيچ نبود، شيرخان همان شيرخان خاموش و افسرده باقي ماند.
به مشوره استاد ميرزا صدرالدين، شرف بانو هر روز صبح و عصر شيرخان را با خود به هوا خوري و تماشا مي برد.
يك روز صبح، در حالي كه شيرخان با مادر به تماشاي باغ بزرگي در مركز درواز، كه در دوران شاه احداث شده بود، در گردش بود، ناگهان نداي مرموز به شير خان سرگوشي كرد:»شيرجان …. شير جان، صدايم رامي شنوي» ؟
شيرخان با شتاب زده گي توقف نموده گفت:
-»زيبا، زيبا، توستي؟ چند روز منتظر صدايت بودم…. شكر كه باز همرايت گپ مي زنم»
-»شيرجان ، مرا به جاي دور پيش حكيم برده بودند، به من دوا داد… پيش يك حكيم هندو»
-»زيبا مريض هستي؟ حالا خوب شدي؟ دواي حكيمه خوردي؟”
-»بلي، هان، خوردم… مگر…»
شرف بانو با تعجب قدم هايش را آهسته ساخت، به گوشه چشم نگاه پر حسرت و تشويش به شيرخان افگند. با اطرافش نظر كرد، ولي در آن دور و پيش غير از پسرش كسي نبود، كه با پسرش داخل صحبت شده باشد سرش را تكان داده، آهي كشيد.
-»زيبا جان ، من هم دواي حكيم خوردم، اما…»
-»تو ناجور هستي، شيرخان، خدا نكند…»
-»ني، ني ، من اصلا ناجور نيستم. فقط خاطر مادر…» و حرفش را قطع كرده بسوي مادرش ديد، كه فاصله كمي از او دور تر بود. ولي مادر طوري وانمود كه، غرق تماشاي باغ است و سخنان اورا نشنيده است.
شيرخان آهسته گفت :» فقط به خاطر مادرم دوا را خوردم، من مريض نيستم زيبا…» صدا ديگر قطع بود.
شرف بانو اشك هايش را پنهاني خشك كرد و بسوي منزل برگشتند.
وقتی مادر تنها شد، هاي، هاي گريست. بعد قضيه را به استاد صدر الدين و دخترش در بانو بگفت. در بانو به گريه افتاد، ولي ميرزا صدرالدين به آنها دلداري نموده، وعده داد، كه اين مسئله را عميقا بررسي خواهد كرد.
استاد صدرالدين چندين روز مخفيانه شيرخان را از دور و نزديك زير نظر قرار داد. يك روز، وقت شام، پشت دروازه اتاق شيرخان آمده به در گوش گذاشت. اتاق به سكوت فرورفته بود، يگان سرفه وآه شيرخان را مي شنيد، ولي لحظه بعد سكوت بشكست و صداي هيجان زده شيرخان بلند شد.Ÿ
بقیه در آینده