ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

آزادی بیان چیست؟

آزدی بیان شاید همسویی و همخویی با طرح های به قدرت رساندن آن و این باشد که اگر با آن واین رفتید به سوی رشد و ترقی در حرکت میباشید.
آزدی بیان شاید کانال و شبکه تلویزیونی یا ماهواره و انترنتی باشد که با بستن آن به پایان میرسد.
آزادی بیان شاید ماده یی از قانون باشد که با پس و پیش گذاشتن کامه در جمله ، آن را نا بود میسازند.
آزدی بیان شاید نشر چند جریده و روزنامه باشد که با نبود فند متوقف میشوند.
آزادی بیان شاید خوش آمد گویی با مقامات و بلند پایگان ارکان دولت باشد که با پیشانی ترش شان خاتمه می یابد.
آزدی بیان شاید اشتراک در چند جرگه و جلسه و مرکه انجیویی باشد که با مصارف گزاف تدویر می یابد.
آزادی بیان شاید ارزیابی مثبت نتایج کنفرانس کابل باشد که با نگاه منفی به آن به پایان می رسد.
آزادی بیان شاید حرکت در مسیر های از قبل تعیین شده یی میباشد که با نرفتن به آن راه ها خاتمه می یابد.
آزادی بیان شاید برقی باشد که در خانه ها جاریست و با خموشی آن تمام نشرات رادیو ها و تلویزیون ها متوقف میگردد.
آزادی بیان شاید نشرات امواج اف ام رادیو ها باشد که با یک فرمان به طول عمرش پایان داده میشود.
آزادی بیان شاید تشکیل شورای صلح با طالبان و جلسات خسته کن مکرر پارلمان باشد که بخاطر به قدرت رسانیدن بعضی جناح ها در جریان است.
آزادی بیان شاید سفر های خارجی، معاشات گزاف دالری و خریدن منازل قشنگ در دبی و سایر شهر های بزرگ باشد که صاحبان شان از این مدرک صاحب حشمت و جاه و جلال شده اند.
آزادی بیان شاید سخنان بی محتوایی باشد که در کنفرانس های مطبوعاتی به مردم تحویل میدهند.
آزادی بیان شاید پوشیدن فردی در صبح نکتایی، در چاشت، دستار، در عصرکرته و ایزار ودر شب داشتن کیبل به دست باشد، که بدون همکاری با آنها از رمق می افتد।
آزادی بیان شاید سفر های فعالان مدنی و رسانه های واسطه دار به کشور های خارجی باشد که هر روز صورت میگیرد.
آزادی بیان شاید اسنادی باشد که در مراکز دولتی برای قیچی کردن زبان مردم بالای آن کار هایی جریان دارد.
آزادی بیان شاید تعیین مدت جزا به کسانی باشد که پایشان را از گلیم شان فرا تر میگذارند و در مراکز مقامات مطبوعاتی در جریان است.
آزادی بیان شاید مهمانی و تطمیع چند روشنفکرباشد که توسط مقامات صورت میگرد.
آزادی بیان شاید اندوه سترون روشنفکری باشد که اگر برایش شرایط خوب بود همه چیز بر قرارو دنیا گل و گلزار است و اگر به او نرسید کشور در بند استبداد ناچار است.
آه! که مردم از چنین صحنه های مزورانه چقدر خسته شده اند و میخواهند زبان ساده برای آزادی بیان معمول شود که ازطریق آنان انسان های گرسنه، تشنه، آواره و بی واسطه فریاد بکشند و کاخ مستبدین، زورگویان، عوام فریبان و آرتیستان سیاسی را بلرزاند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

برگی از نوشته های یک شاعر دوره گرد : ویلیام هنری دیویز

ای بینوایانی که فکر میکنید ثروت شادی می آورد!
آن طعمه که خوشی را به دام می اندازد،
همان خوشیست.
از وقتی زاده شدم، خوشی هم مرموزانه مرا در بر گرفت
به جای طلب کردن، این منم که آن را به زمین میبخشم
بر دشمن خود ترحم میکنم:
با این حال هربار پیروزی هایم او را بیشتر می آزارد
ای مرگ، بهترین پایان زندگی را به من ارزانی دار
مرا در بر بگیر
آنزمان که آسوده خفته ام
و هیچگاه بیدارم نکن.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

مولانا ماراپیوند میدهد

از ملمعات توركي-فارسي مولانا
دانى كه من به عالم٫ يالنيز سنى سئوه رمن
چون در برم نيايى٫ اندر غمت اؤله رمن
من يار باوفايم٫ بر من جفا قيليرسين
گر تو مرا نخواهي، من خود سني ديله رمن
روئى چو ماه دارى٫ من شاددل از آنم
زان شكرين لبانت٫ بير اؤپگونو ديله رمن.
تو همچو شير هستى ٫ منيم قانيم ايچه رسين٫
من چون سگان كويت٫ دنبال تو گزه رمن
فرماى غمزه ات را٫ تا خون من نريزد
ورنه سنين اليندن من يارغي‌يا بارارمن
هر دم به خشم گويى: بارغيل منيم قاتيمدان!
من روى سخت كرده٫ نزديك تو دورارمن
روزى نشست خواهم٫ يالقيز سنين قاتيندا
هم سن چاخير ايچه رسين٫ هم من قوپوز چالارمن
روزى كه من نبينم آن روى همچو ماهت
جانا! نشان كويت٫ از هر كسى سورارمن
آن شب كه خفته باشى٫ مست و خراب و تنها
نوشين لبت به دندان٫ قاتى قايى يارارمن
ماهى چو شمس تبريز٫ غيبت نمود و گفتند:
از ديگرى نپرسيد٫ من سؤيله ديم٫ آرارمن
گردآورنده: مهران بهارلی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

به آنانی که در خیالات گذشته زندگی میکنند و گپ نو برای امروز ندارند


فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر

سخن نو آرکه نورا حلاوتیست دگر

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

دنیای رجاله ها

داستان رویایی و کنایه‌آمیز” بوف کور” از دو بخش مجزا که در پایان داستان به‌هم می‌آمیزند تشکیل شده است. در بخش اول، نقاش قلم‌دان، قهرمان اصلی داستان، شاهد آمدن دختر مطلوب خود به پستوی محقر خویش و مرگ اوست. مرگ دختر را هدایت با جزییات شومی توصیف می‌کند: تجزیه بویناک یک پیکر کرم‌زده که در حوالی آن دو زنبور درشت می‌چرخند، اوج کابوس هدایت را از مرگ انسانی مجسم می‌کند. اندیشه مرگ که آن‌را “ Thanatopsis” می‌نامد در نزد هدایت نه تنها در این قصه، بلکه همه جا حاضر و نیرومند است. درواقع برای موجود زنده تصور آن‌که روزی دیگر برای ابد نخواهد بود، تصور مطبوعی نیست، ولی چرا باید آن را به کابوسی برای تاریک کردن نقدینه عمر بدل ساخت؟
نقاش دست به تصویر مرده دختر می‌زند و چون مایل است راز چشم‌های او را نیز بر صفحه بیاورد ناگاه بر اثر اعجازی چشم‌های فروبسته دختر گشوده می‌شود و نقاش آن نگاه سحر‌آمیز را نیز ثبت می‌کند. سپس با گزلیک پیکر را قطعه قطعه می‌کند و آن را د رچمدانی می‌گذارد و با کمک پیرمرد نعش‌کش و کالسکه او دختر را در قبرستان چال می‌کند. آخرین بار که چمدان را می‌گشاید در میان خون دلمه شده و پیکر تجزیه شده بار دیگر درخشش چشمان زنده و نگران معشوقه رویایی خود را می‌بیند.
در بخش دوم داستان نقاش قلم‌دان از دالان واپس‌نگری به گذشته و دوران کودکی و جوانی خود می‌اندیشد. در این‌جا، پدر، عمو، مادرش رقاصه هندی به نام بوگام‌داسی، دایه‌اش موسوم به “ ننه‌جون” و زنش ملقب به “ لکاته” و شهرش که در آن دنیای رجاله‌ها زندگی می‌کنند، پیرمرد خنزرپنزری که پیرمرد مرده‌کش بخش اول را به یاد می‌آورد، قصاب که لش خون‌آلود را با حرص جانورانه‌ای برانداز می‌کند و به رجاله‌ها می‌فروشد، تصاویر و چهره‌های اساسی هستند.
“ دنیای رجاله‌ها” را هدایت در جاهای مختلف داستان خود توصیف می‌کند: دنیایی که به او ابداَ ربطی ندارد، وجود مادی‌اش تنها نوعی سرحد بین دنیای درونی او و دنیای رجاله‌ها است که در آن همگی به دنبال پول و شهوتند. زن او ، لکاته، از همین رجاله‌هاست و همین رجاله‌ها را دوست دارد چون “ بی‌حیا، احمق و متعفنند”. رجاله‌ها موجوداتی هستند تندرست و پروار، خوب می‌خورند، خوب می‌خوابند: “ حس می‌کردم این دنیا برای من نبوده، برای یک دسته آدم‌های بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. برای کسانی‌که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان، مثل سگ گرسنه که جلوی دکان قصابی برای یک تکه لثه دم جنباند گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند”.
روشن است که این دنیای” رجاله‌ها” جامعه رسمی زمان رضاشاهی است، در این مفهوم مبهم البته نوعی برخورد از بالا و” الیت” ‌مآب هدایت به مثابه “ تافته جدابافته” به تمام اجتماع آسیایی و عقب‌مانده‌ای که او در ایران می‌دیده احساس می‌شود، و هم، به شکل قوی‌تر و اساسی‌تر، نوعی برخورد اجتماعی و انسانی به هر چیزی است، کاسب‌کارانه، مبتذل و فرومایه। با شناختی که از هدایت داریم باید گفت، محتوی دوم در روح او اندیشه‌دارتر است و همانست که او را به جانب جنبش خلق کشانده است. زیرا طراح چهره‌هایی مانند” داش آکل”، “ منادی‌الحق”( حاج آقا)” احمدک”( آب زندگی) ، “ مهدی زاغی”( فردا) نمی‌تواند به مجاهدت‌های شریف روحی مردم احترام نگذارد
ا.ط

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

تاریخ تکرار میشود

تاریخ تکرار میشود
نوشته : محمدداود سیاووش
نجیب در آخرین سال حکومتش به نحوی از متحد اصلی خودرا کنار کشیده درپی تامین ارتباط با مجاهدین شد. روس ها با توجه با آن وضعیت درسرک بین پلخمری وبغلان افسران قوای مسلح را بارعایت رتبه دربدل پول به مجاهدین میفروختندو یلتسن با درنظر داشت تلاش های نجیب مستقیماً با مجاهدین تماس گرفته ، با هیئت مجاهدین به رهبری برهان الدین ربانی درمسکو ملاقات نمود که درواقع با این کار دروازه تماس مجاهدین را برای همیش به روی نجیب بست . کارشناسان درهمان زمان آغاز مذاکرات مجاهدین را با مسکو به مفهوم پایان طول عمر حکومت نجیب میدانستند
اینک چند سال بعد درافغانستان بار دیگر همان سناریو به شکل جدید تکرار میشود. آقای کرزی از متحدی که اورا به قدرت رسانده بریده با مخالفین نزدیک میشود ودر مقابل ایالات متحده مستقیماً با طالبان باب مذاکره را میکشاید که در این حال آقای کرزی دوشکست را همزمان متحمل میشود ، یکی آنکه طالبان درسطح جهانی موازی با دولت افغانستان به صفت یک طرف قضیه مطرح میشوند که در واقع نقش کابل کمرنگ میشود ودوم آنکه در مقابله با طالبانی که درسطح جهان مطرح شده متحد دیروز درکنار آقای کرزی ایستاده نیست که با این کار دوست از دست رفت وحریف به دست نیامد

خودسوزی تونسی آتش به ذخایر احساسات مردمان شرقمیانه ، منطقه وآسیای میانه خواهد زد

نوشته: محمد داود سیاووش
خود سوزی یک تونسی، جرقه در انبار احساسات مردم و آتشی در ذخایر طغیان هزاران عرب به خواب رفته زد و با سر نگونی بن علی و حسنی مبارک زبانه های این طغیان سراسر شبه قاره عرب را گرفت، قذافی پس از چهل سال حکمرانی یک تنه بر لیبیای خاموش در بنغازی شاهد آتش سوزی دستگاه رادیوی محلی توسط مردم بود ، خیابان های الجزایر پس از سالها سکوت شور و عصیان دوره «بن بلا» را از سر گرفت و مردم به عبدالعزیز و اضطرار برقرار کنندگان اخطار دادند. علی عبدالله صالح از هیبت عصیان مردم در یمن به لرزه آمد و زین العابدین بن علی در اندوه از دست دادن قدرت جان سپرد. حسنی مبارک به دلیل آنکه در هژده روز تظاهرات مصر به عوض دوای معده غصه خورده بود در بستر بیماری افتاد ، ملک های عرب سعودی دست زیر الاشه میزبان حکمرانان فرار و برکنار شده جهان عرب بوده به سرنوشت خود می اندیشند. در اردن مردم از تسلط بانوی اول در حیات سیاسی به غضب آمده به جاده ها ریختند. حاکم بحرین با مرمی های رابری مردم را ترساند اما در خیابان های بحرین موج اعتراضات مردم فرو ننشست. کابینه فلسطینی ها به طور دسته جمعی استعفا داد و سیاستمداران اسرائیلی از اینکه چه کسی بر مسند قدرت مصر تکیه خواهد زد انگشت حیرت و تشویش به دندان گرفته خواهان نقشی در حیات شرق میانه آینده هستند. عراق که در آتش جنگ بوش پخته شده اینبار در طغیان دنیای عرب صدایش را در شکل مارش های خیابانی بلند کرد و شیخ های عشرت طلب خلیج از ترس سر نوشت خود و آینده سرمایه های شان به وحشت افتاده اند.
وضعیت عصیان و طغیان اعراب در شرق میانه و شاخ افریقا نشان میدهد که دوره حکومت های استبدادی، اضطراری، معامله گر و دروغگو در سراسر جهان به پایان رسیده دنیا آبستن یک تغییر بزرگ میباشد و مصر که در محراق معادلات استراتیژیک یک قرن اخیر اعراب قرار داشت اینک پایش در منجلاب بحران سیاسی طوری فرو رفته که حتی شیخ الاازهر هم نمیتواند طغیان مطالبات فاز دوم پس از حسنی مبارک را در میان مردم مهار کند و اخوان المسلمین حاضر شده حتی با تغییر نام و بدون مطالبه قدرت میتامورفوز سیاسی کند.
قدر مسلم آنست که در شرایط نوین جهانی ملت ها، مردمان و انسانهای کره زمین نمیخواهند مانند گله هایی زندگی کنند که چوپانی های عوامفریب بر آنها تسلط داشته باشد ، مردم میخواهند از لوح مقدرات تاریخی و سیاسی شان نام زورگویان، معامله گران، مستبدین، قلدران، اوباشان، بدماشان و باندیستان را پاک کنند.
مصرف رهبران کنونی شرق میانه ، منطقه وآسیای میانه به پایان رسیده و این رهبران اکسپایر شده باید جای شان را به نیرو های سیاسی جوان بدهند. در ایران مهدی کروبی و میر حسین موسوی میخواهند مهر سکوت را از لبان مردم دور کنند مردم را از شر زمامدارانی که با دنیا قصد جنگ دارند خلاص کنند. ترکیه با یک دست بیرق سیکولار و با دست دیگر بیرق پان اسلامیزم را به اهتزاز آورده میخواهد وارد صحنه سیاست جهان عرب گرددو رهبران مذهبی بر سر اقتدار ایران تلاش دارند از دروازه اختلافات شیعه و سنی جای پایی در کشور هایی چون بحرین پیدا کنند. اما آنچه قابل یاد آوریست اینکه زمان تغییر نموده و مردم با سیاست های جدید میخواهند جهان آراسته شود.
برای بسیاری افغان های ناظر بر تحولات شرق میانه این سوال مطرح است در حالیکه تفکیک قوای ثلاثه در کشور جایش را به تسلط قوای اجرائیه بر قوای مقننه وقضایی در کشور میسپارد، قلب سیاست خارجی کشور با رویارویی رهبری با جهان از تپش افتاده و این سیاست تا آن حد کشور ضعیف ساخته که دست به شانه ممالکی چون کروشیا میگذارد. در این حال اگر مردم بخواهند این طلسم را شکسته با کابوس ها و صحنه های هیپنوتیزم خدا حافظی کنند در فردا چه واقع خواهد شد؟
آنچه قابل درک است اینکه دیگر نمیتوان در برابر ارادۀ ملت ها و مردمان با زور، معامله و دیماگوژی ایستاد. پاکستان تا دندان مسلح آبستن یک تغییر بزرگ است، تغییری که انفجارش شاید به مراتب خطرناک تر از مصر برای دولتمردان منطقه باشد و آسیای میانه با رهبران قدیم در دنیای جدید با فقر دست و پنجه نرم میکند و سیاستمدارانش بالای معادن طلا، آهن و تیل نشسته ملت های شان را به سوء تغذی و گرسنگی دچار کرده اند که دردراز مدت بایدشاهد تحولات بزرگی باشیم

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

شاروال و عمله شهرداری کابل! لطفاً دست بکار شوید

نوشته : داود سیاووش
اکنون که در آخر ماه دلو قرار داریم، شهرداری یا شاروالی کابل باید از همین حالا به جویه کنی، ایجاد سیستم های آبیاری، تشخیص محلات ایجاد پارکهای جدید و تهیه نهال آمادگی بگیرد.
از نظر کارشناسان محیط زیست دامنه های کوه ها، اطراف محلات زیست، کمربند اطراف شهر کابل و خیابان های شهر در اولویت نهال شانی باید قرار گیرند. دانشمندان محیط زیست میگویند در غرس نهال ها در سال نو باید توافق نهال با زمین جداً مد نظر گرفته شود و شهرداری در سال جدید باید تلاش کند سیستم های دایمی آبیاری را از طریق حفر چاه ها، نصب واترپمپ ها و سایر شیوه ها فعال نگهدارد. سرسبزی از طریق آبیاری با موتر در گذشته نتیجه مثبت نداشته و با توجه به عوارض تخنیکی موتر ها، سرقت تیل موتر و سایر موارد اهمال و تغافل باعث خشکیدن نهال ها گردیده است.
بعضی شهروندان میگویند اگر در سال نو در هر محله از شهر نهال ها رایگان به خاطر غرس به اختیار مردم قرار داده شود و از جانبی مسابقه سرسبزی میان نواحی، پارکها و مناطق مختلف شهر اعلان گردد شاید در سرسبزی شهر نتایج مثبتی به جا بگذارد.
بعضی شاگردان مکاتب به این باور اند که باید در مکاتب کمیته های سرسبزی ایجاد شود و به شکل مسابقه مواظبت از سرسبزی مکاتب میان شاگردان راه اندازی گردد.
کارشناسان به این باور اند که در دو طرف دریای کابل باید در سال نو نهال غرس شود و جداً از آن مواظبت صورت گیرد. عده یی از باشندگان شهر میگویند که رسانه ها به خصوص تلویزیون ها و رادیو ها باید از همین حالا به نشر اسپات ها در ارتباط غرس نهال بپردازند و خانواده ها و مردم را به غرس نهال و مواظبت از آن تشویق کنند.
بیایید اگر در عرصه سیاسی توفیقی نصیب ما نشده حد اقل برای سرسبزی شهر کابل کاری انجام دهیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

هدایت ما را برق ‌زده کرد


محمدعلی اسلامی‌ندوشن
در اردیبهشت 1951«م» بود كه خبر مرگ ناگهانی صادق هدایت در میان ایرانیان مقیم پاریس پیچید. روزنامه لوموند، خبر آن را در چند خط انتشار داد، نوشت كه صادق هدایت، شاعر معروف ایرانی، با گاز به زندگی خود خاتمه داد. آیا اشتباه بود یا عمد از جانب لوموند كه هدایت را شاعر خوانده بود، در حالی كه او شعری به مفهوم رایج، در عمر خود نگفته بود، ولی در معنا پر بی‌راه هم نبود، بوف كور كه معروف‌ترین كتاب او در فرانسه بود، بیشتر به شعر سر می‌زد تا به نثر.
خبر، ما را برق‌زده كرد، هر چند كه نمی‌بایست چندان متعجب می‌شدیم. تفكر و نوشته‌های هدایت، زندگی را از مرگ نشأت می‌داد. نوشته بود كه تنها یك مسئله جدی در زندگی بشر وجود دارد و آن مرگ است. یك‌بار دیگر در دورة جوانی و دانشجویی اقدام به خودكشی كرده بود. بعد از نگارش و انتشار بوف كور، نویسنده‌اش بیشتر مایة مرگ شناخته می‌شد تا واقعیت زنده. كسی كه آثار هدایت را خوانده بود، در وجود او بیش از هر فرد دیگر در ایران، به یاد نیستی می‌افتاد، با دیدن او كسی را می‌دید كه از دنیا دیگر آمده، و در خیابان‌های تهران، شبح وار در گذار است. همان‌گونه كه شب پاورچین پاورچین می‌رفت، او نیز در طیف زندگی خود را می‌لغزاند.
یك بار در خانه‌اش، در خیابان روزولت، از او پرسیدم: كافكا چند سال داشت كه مرد؟ گفت: 42 سال. گفتم: چه كم! گفت دو سالش هم زیاد بود.
خود او هنگام مرگ چهل و هشت ساله بود. از قراری كه شنیدیم با آرامش زندگی را ترك كرده بود. آن‌چه به ما گفته شد، داستان این بود: آپارتمان كوچكی در مونپارناس اجاره می‌كند. توی آشپزخانه تمام منفذهای پنجره را با پنبه می‌گیرد كه گاز به بیرون نشت نكند. آن‌گاه شیرهای گاز را باز می‌كند، كف زمین به پشت می‌خوابد و ملافه‌ای به روی خود می‌كشد. یك دوست ارمنی جسد او را روز بعد كشف كرده بود. گفتند كه گویی به خواب رفته بود.
اورا در گورستان معروف پرلاشز به خاك سپردند. من چون به موقع خبر نشدم، در مراسم شركت نجستم. در پاریس كه خاطرات جوانی و شخصیتش در آن شكل گرفته بود، به خواب ابدی رفت. به قول فردوسی نه جنبید هرگز، نه بیدار گشت. بعد از آن حرف‌های متعدد در باره‌اش گفته شد، گفتند كه پیش از آن كه به اروپا بیاید گفته بود: چون به پاریس برسم بر سنگ‌های آن بوسه می‌زنم. درست یا نادرستی آن را نمی‌دانم، اما آن‌چه مسلم است سرخوردگی‌ای از این سفر پیدا كرده بود. دیگر آن‌گونه كه پاریس را در گذشته یافته بود، نیافته بود.
نه امكان مالی و دل ماندن داشت، و نه میل بازگشت به ایران، زیرا زندگی در ایران به حد اعلی بیزارش كرده بود. یكی از آشنایانش برای من حكایت كرد كه در همان سفر به او گفته بود: من مانند عنكبوتی هستم كه برای دفاع از خود، با بزاقش گرد خود تار می‌تند، اكنون این بزاق ته كشیده و چیزی برای تنیدن به گرد خود ندارد. منظورش این بود كه هیچ نقطة اتكا و دلخوشی برایش نمانده بود. نوشتن كه غشاء دفاعیش و تنها رشته ارتباطیش با زندگی بود، دیگر در او برانگیخته نمی‌شد. به قول شكسپیر نه زن او را دلخوش می‌داشت، نه مرد، نه این و نه آن . چون چشمه‌اش خشكید، او نیز دیگر موجبی برای ماندن نیافت. ذوق نوشتن در او بتدریج فروكش كرده بود. از شهریور بیست تا اردبیهشت سی، نزدیك ده سال چیز قابل توجهی كه انتشار داد، داستان فردا و حاجی‌آقا بود با دو سه مطلب پراكنده و ترجمه. پر حاصل‌ترین دوران كار او در دورهء پهلوی اول بود، كه به رغم او یك دورة اختناقی بود، و همین‌طور هم بود. اما بعد از شهریور بیست كه آزادی در نوشتن پیش آمد و قلم‌ها رها گشتند، او به كم‌حاصل ترین دورانش تنزل كرد.
دو باری كه برحسب اتفاق او را در پاریس دیدم، بیش از همیشه حالتش از مرگ خبر می‌داد، بر حالت بوف كوریش افزوده بود. شبیه شده بود به ناخدای سرگردان واگنر، كه تنها یك عشق بزرگ می‌توانست او را نجات دهد، و آن هم نبود.
یك یا دو سال بعد از مرگش بود كه ترجمة فرانسوی بوف كور به قلم رژه لسكو، انتشار یافت و مورد بحث و حرف زیاد قرار گرفت. این حسب حال كوچك كه تا حدی شرق و غرب و قدیم و جدید را به هم وصل می‌كرد، می‌شد گفت كه در ادبیات جهان، از لحاظ موضوع، نظیری نداشت. كتابی افسون‌كننده و بیزاری انگیز.
بوف كور، از زاویة خاصی، چكیده و فشردة گوشه ای از عمر قوم ایرانی بود، كه به نظر نویسنده، رشحه‌ای از بوف كور را در خود جای داشت. این چنگ‌زدگی به گذشته، این چسبندگی به عشق، مانند نر و مادة مهر گیاه ، این حالت اشباحی، این نوسان میان زوال و زندگی، و آن‌گاه، لكاته، هم افسونگر و هم خانه‌برانداز، گاه جانِ جانان و گاه پیام آور مرگ، پیچ و خم‌های تاریخ ایران را می‌نمود، و پیرمرد خنزرپنزری جنبة منفی و تباه‌گر آن را تجسم می‌داد. همه چیز در همة تاریخ، در دالان خواب و بیداری، و در لایة وجدان نیم‌آگاه می‌گذشت، و روایت گونه‌ای بود از زبان كسی كه تناوب، یك مسیر كابوس و رویا را طی كرده.تا حدی سبك آن می‌پیوندد به شطحیات عارفان ایرانی، كه آنان نیز، از دیوانگان عطار، تا روزبهان بقلی، در همان فضای گرگ و میش ، عالم قبول و ناقبول و مرز شوریدگی و روشن بینی دم زده بودند.
انتخاب نام بوف كور معنی‌دار بود ؛ مرغ شوم تنها، خاصه آن‌كه كور هم باشد كه دیگر بریدگی از زندگی پیش می‌آید. آیا در وجود او و در این نام، غربت مرز و بوم،با غربت زندگی شخصی هدایت جمع نشده بود؟
چرا هدایت خود كشی كرد؟ جوابش هم آسان است و هم دشوار. آسان است برای این‌كه او در زندگی به بن‌بست رسیده بود، نه تنها جرثومة مرگ را در سرشت خود داشت، بلكه اوضاع و احوال دوران میان سالی زندگیش او را به این سو می‌راند. آخرین تلاشش برای رهایی از این سرنوشت محتوم این بود كه از ایران دور شود، به پاریس بیاید. كه شهر محبوبش بود ؛ ولی دیگر پاریس به او جوابگو نشد. نه پول داشت نه امكان ماندن و نه امید بازگشت.
ایران آن زمان قیافة بسیار نامطبوعی به او نشان می‌داد. بعد از سوء قصد به شاه در دانشگاه، سیمای عبوس به خود گرفته بود. و این حالت چندی بعد، تبدیل به تشنج شد كه منجر به قتل رزم آرا گردید. از سوی دیگر، حزب توده كه زمانی هدایت نسبت به آن روی خوش نشان داده بود، كارنامة چند ساله‌اش برای روح حساسی چون هدایت جز دلزدگی و نومیدی چیزی نمی‌توانست به بار آورد، مقدمه‌ای كه او بر ترجمة«گروه محكومین» كافكا نوشت، این احساس در آن بوضوح بیان شده است.
فرانسه دیگر آن فرانسة پیشین نبود كه او دیده بود. بر اثر جنگ و اشغال، گران، فشرده و بداخم شده بود. گذشته از همه این‌ها، عمر به دورانی می‌رسد كه پیری آغاز می‌شود، فرسودگی همراه با كم طاقتی روی می‌نماید، و همة این‌ها طبایع شكننده را، یك تلنگر كافی است كه از پا درافكند. سوالی كه در پیش است آن است كه آیا هدایت به قصد خودكشی از ایران بیرون آمد، و به خاطره‌گاه اولش روی برد كه در آن‌جا زندگی را وداع گوید، یا این فكر در پاریس در او قوت گرفت؟ جواب آن درست روشن نیست. پیش از رفتنش، در تهران، زمانی كه عزم سفر داشت نوشته‌ای به من نشان داد كه تصدیق طبیبی بود، حاكی از این‌كه وی به بیماری نوراستنی ( اختلال اعصاب) دچار است، و باید برای معالجه سفر كند. به اتكاء این نوشته توانست شش ماه مرخصی استعلاجی از اداره اش (دانشكده هنرهای زیبا) بگیرد، این نوشته را قدری با پوزخند خاص خود نشان می‌داد، یعنی ببینید، مرا دیوانه خوانده‌اند.
گمان می‌كنم كه سفر پاریس برای او یك سفر موقت بوده، یك آزمایش بوده كه ببیند می‌تواند از بن‌بست روحیش نجات یابد یا نه، و شق دوم پیش آمد.
از نظر مالی،گویا حق تجدید چاپ كتابهایش را به مبلغ ناچیزی فروخته بود كه همان خرج سفر شش ماهه او را تامین می‌كرد(معادل پانصد لیره انگلیسی)؛ بنابراین وقتی این پول تمام شد دیگر منبع درآمدی نمی‌داشت و او كسی نبود كه برای طلب شغلی دست به سوی دولت فرانسه یا دولت ایران دست دراز كند.
این چند ماهه را در پاریس سرگردان بود. دو سه تن از دانشجویان ایرانی گردش را گرفتند ولی هیچ یك از آنان كسی نبودند كه او را از تنهایی بیرون بیاورند. سفری به آلمان و سویس كرد كه آن نیز آخرین تلاش‌ها برای انصراف بود.
از قراری كه می‌شنیدیم گفتند كه دو سه ماه آخر در كتاب‌خانه سنت ژنویو پاریس كتاب‌های مربوط به خودكشی را مطالعه می‌كرده تا نوع آرام آن را بتواند انتخاب كند. مرگ برای صادق هدایت یك خواب ابدی بود و اگر هیچ تاثیری نداشت لااقل از رنج حیات رهایش می‌بخشید. این دو بیت منسوب به سنایی زبان حال او بود:
اگر مرگ خودهیچ راحت ندارد نه بازت رهاند همی‌جاودانی
اگر خوشخویی از گران قلبنانان وگر بدخویی از گران قلبتانی
نوع مرگ هدایت نشان میدهد كه او نسبت به آن‌چه نوشته بود صداقت داشت و وفادار بود. واعظ غیرمتعظ نبود. كتاب حاج‌آقا(اخرین اثر كتابی او) كه با نام مستعار‌ِ«هادی صداقت» منتشر كرد، نامش حاكی از كنایة اتفاقی‌ای بود كه خوب جا افتاد: صداقت، انتهای زندگیش را رقم زد. خود او نمی‌دانست كه نام شوخی‌گونه، روزی حقیقت وجود او را به عمل خواهد پیوست. زمانه ندانسته او را تبدیل به‌هادی كرد و صداقت.
برگرفته از: كتابِ«روزها»، خودزندگی‌نامه محمدعلی اسلامی‌ندوشن

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

در بن بست انتخاب رییس مجلس


بند بگسل رأی آزاد ای وکیل
می نشو گنگ قرار دادی تیل
کوزه چشم حریصان پُر نشد
تا وکیل قانع نشد پُر دُر نشد
گر بریزی بحر در جیب کسی
چند گنجد قسمت روزی رسی
رأی خود مفروش پیش خاص و عام
در نظر دادن مشو گنگ کلام
با زبان خنجرینت سر بکش
صفحه تاریخ را در بر بکش
رأی خود میریز بر خدمتگری
نی به صاحب قدرت و اهل زری
رأی ده آنگاه خدا را یاد کن
بهر عدل و داد دلها شاد کن
«داود سیاووش»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

نسل ماهیان دریای پنجشیر در خطر است

نوشته: داود سیاووش
شاهدان عینی میگویند که از منطقه صیاد تا پل گلبهار هر روز ده ها نفر به دریای پنجشیر مواد سمی، بمب، دینامیت و لین برق جنراتور را به خاطر شکار ماهی به کار میبرند که با این شیوه های غلط ممکنست نسل ماهی از دریای پنجشیر نابود شود.
ساکنان محل میگویند در گذشته ماهیگیران با استفاده از تور، جال و قفسک به شکار ماهی از این دریا میپرداختند که برای بقای حیات ماهیان چندان خطرناک نبود و لانه آنان را تخریب نمیکرد، ولی اکنون موادی را به دریا می ریزند که چند لحظه بعد صد ها ماهی خرد و بزرگ به شکل مرده بالای دریا ظاهر میشوند، که با این کار نسل ماهی به کلی از آن محل نابود می شود و یا عده یی از افراد بمب و دینامیت را به دریا می اندازند که باعث کشتار دسته جمعی ماهیان میگردد.
شیوه عجیب دیگری که در این اواخر در شکار ماهی معمول شده آنست که سیم جنراتور را به زیر سنگ ماهی خانه تمدید نموده، جنراتور را روشن میکنند که با این کار مرده صد ها ماهی همزمان به روی آب ظاهر میشود. طرفداران حفظ محیط زیست به این باور اند که چنین شیوه های غلط شکار ماهی ممکنست نسل ماهی را در دریای پنجشیر به کلی به مخاطره اندازد. باید مسوولین جلو این شیوه های غلط شکار را گرفته از حیات وحش دفاع کنند.
قابل یاد آوریست که در گذشته در کناره های دریای پنجشیر مخصوصاً در باغ عمومی گلبهار در روز های جمعه و رخصتی هزاران نفر در میله هایشان از ماهیان لذیذی خریداری و استفاده میکردند که به شیوه های معقول و مناسب توسط ماهیگیران از دریا شکار میشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

سترون ها با مفکوره دزدی پروژه ها را خنثی میسازند

نوشته :داود سیاووش
در طی سالهای پس از تشکیل اداره موقت بعضی افراد سترون که از خود فکر و طرح و نظر و پیشنهاد ندارند، اما در عین حال با دونر ها و موسسات بین المللی شناخت و سر و کار دارند، طریقه عجیبی را در بدست آوردن پروژه ها به کار میبرند. آنان مفکوره و طریق تحقق برخی اهداف را در مشوره با متخصصین و کارشناسان میشنوند، بعد فوراً پروپوزل آنرا نوشته به دونر ها میبرند و با احداث آن پروژه به دست کسانی که اصلاً نه علاقمندی و نه تخصص تحقق آن مفکوره مفید را دارند آنرا در نطفه خنثی میکنند، که با این عمل جفای بزرگی به مردم افغانستان صورت میگیرد.
این کار که در واقع به هدف زر اندوزی و به شکل کلاهبرداری انجام میشود ریشه اصلی علت ناکامی پروژه های بین المللی را در افغانستان تشکیل میدهد. این افراد سترون به شکل استثماری متخصصین را در آن پروژه ها طوری استخدام میکنند که به قول معروف «از گاو غده آنرا به آنان بپردازند» در فرهنگ مردم چنین افراد را «نراد» و «کلاهبردار» و دونر های فریب خورده را «اپند» و چیزی را که به این ترتیب به دست می آورند «وند» میگویند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

برف پاک نازنین خوش رسیدی بر زمین

در گرامیداشت از مقدم دومین دانه های برف در کابل

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

میلیارد ها دالر در خانه ویرانه یی بنام افغانستان حیف ومیل شده

نوشته: داود سیاووش
برای کشور هایی که سربازان شان را به افغانستان فرستاده اند و آن سربازان با افراد ریش انبوه، لنگی دار و سر و وضع آشفته می جنگند شاید سیمای مردم افغانستان آن باشد که مردم اینکشور با تمدن و فرهنگ معاصر اصلاً آشنایی نداشته و هیچ نوع طرز مدنی زندگی را نمی فهمند بنابران اگر درسی به سربازان شان میدهند شاید آن باشد که با فرهنگ قرون وسطایی این مردم کاری نداشته باشید و هر چه پول دارید به اختیار شان بگذارید تا زنده بمانید.
اما از بعد دیگر اگر مناطقی را در افغانستان مد نظر گیریم که در آن جنگ و شورش موجود نیست، معلوم نیست به کدام دلیل خارجی ها دست زیر الاشه نشسته، خشتی روی خشت در بازسازی نمیگذارند و در مقابل در کنفرانس ها از مصارف گزاف بازسازی در افغانستان بالای مردم این کشور منت میگذارند.
روزی به منطقه صیاد رفتیم، صیاد که از تفریحگاه های نزدیک به کابل میباشد، اکثر مردم در روز های رخصتی آنجا میروند. باور کنید از دیدن چند غرفه مضحک و کاریکاتور های هوتل و سماوار عرق شرم از پیشانی انسان بیرون میشود، سربازانی که در کشور های خودشان تفریحگاه ها را خوب میشناسند، از بالای پل عبدالله برج میبینند که مردم در کناره های آن دریا با چه حالت اسفباری نشسته، لحظه یی غم غلط میکنند. در حالیکه رهبران این سربازان در جهان اعلام میکنند که شصت میلیارد دالر به مصرف بازسازی افغانستان رسیده، آنطرف تر فابریکه نساجی گلبهار را میبینید که به حالت ویرانه افتاده است. در این فابریکه در دهه سی و چهل کازینو،سینما ، حوض شنا، میدان های فوتبال، والیبال، تینس و... وجود داشت. کلوپ مشهور به خانه رییس که در آن شاهان مهمان میشدند، با مهمانخانه های نمبر یک و نمبر دو آن مطابق استاندارد های بین المللی ساخته شده بود. از هوس تعمیرات عصری چارده کوتی، پنجاه کوتی و ششصد کوتی آن آب از دهن مأمورین در پایتخت میریخت. آنجا برای اطفال مأمورین مکاتب دخترانه حتی در دهه سی و چهل ساخته شده بود و برای پسران ودختران موتر سرویس به خاطر انتقال از خانه تا مکتب وبر عکس آن وجود داشت. مأمورین هر روز پنجشنبه با موتر فابریکه از گلبهار به کابل میرفتند و روز شنبه واپس بالای وظیفه شان انتقال داده میشدند. ادویه شفاخانه این فابریکه از کمپی بایر جرمنی وارد میشد.
اما افسوس که فعلاً این فابریکه به یک مخروبه تبدیل شده، پل های گلبهار و جبل السراج به هدایت امیر حبیب الله خان توسط انگلیس ها آنچنان مستحکم ساخته شده بود، که یکی از آنها در جبل السراج تا کنون پس از یک قرن بهترین و مستحکم ترین پل به حساب می آید. اولین فابریکه برق افغانستان در جبل السراج در دوره امیر حبیب الله ساخته شد. در جبل السراج در دوره شاه امان الله مطبعه یی وجود داشت که از آن جریده آزاد ستاره افغان به مدیریت میر غلام محمد غبار به نشر میرسید. اولین فابریکه نساجی افغغانستان در جبل السراج احداث شد و فابریکه سمنت آن یکی از معادن مهم افغانستان به شمار میرفت. در جبل السراج کلوپ سمنت خانه، کلوپ فابریکه نساجی و ده ها تفریحگاه وجود داشت، برای مأمورین ششصد کوتی ساخته شده بود. باغ عمومی گلبهار محل تفریح زعما و رهبران پایتخت بود. یادم هست که وقتی( رادا کرشنا) به گلبهار می آمد به مردم قرأ شیرخانخیل و عزتخیل که درجوار فابریکه قراردارند حاکم محل هدایت داد از پشته جبل السراج گل سفید آورده، خانه های گلین شان را رنگ کنند تا( رادا کرشنا) فکر کند که همه خانه های این مردم پخته کاری میباشد.در دهه سی خورشیدی «مستر پتو» جرمنی لین برق را از سروبی و نغلو به گلبهار آورد و شهرک گلبهار را با فابریکه آن چراغان ساخت.
اما حالا چی؟
اکثر آن تأسیسات ویران، مردم بیکار و جهان در دهه هشتاد خورشیدی در افغانستان سرگردان است. وقتی کنفرانسی دایر میشود و دونر ها از مصارف گزاف در افغانستان لاف میزنند، مردم عادی و عامی افغانستان را خنده میگیرد، آنان میپرسند:
آقایان اگر دروغ نمیگویید شما با ویرانه فابریکه نساجی گلبهار، با ویرانه نساجی جبل السراج، با ویرانه نساجی پلخمری، با فابریکات غیر فعال کشمش پاکی، با نفت و گاز از پا مانده شبرغان، با معادن تیل سر پل، با سمنت غوری، با سمنت جبل السراج، با معدن کرکر و ده ها فابریکه و معدن قابل استخراج دیگر که در شرایط امن قابل بازسازی و احداث اند چه کردید؟ و اگر کاری نکردید این پول ها را در کجا مصرف کردید؟
سوال آنست که اگر این پول ها در مناطق امن به مصرف نرسیده پس به کجا مصرف شده؟ مردم سوال میکنند که آیا از این میلیارد ها دالر، حد اقل با پنجصد هزار دالر در صیاد، سالنگ، گلبهار، گلغندی، خوجه سیاران، استالف، کاریز میر، چاردهی و غیره مناطق اطراف پایتخت چند تفریحگاه ساخته نمیشود و یا اگر دلسوزی وجود میداشت بخشی از پرابلم های کمبود آب، برق، تیل، سرک، شفاخانه، پل، کثافات و زباله ها مردم پایتخت حل نمیشد و درحالیکه این کار های کوچک نشده، پس این پول ها چه شد؟ مردم حق دارند بر لاف و گزاف چند افغان و خارجی بخندند، چون آنان در بالای دسترخوان شان و در محیط اطرافشان اثری از این مصارف گزاف نمیبینند، بنابران نتیجه گیری آن میشود که پول ها به نام افغانستان از دروازه وارد و از کلکین خارج میشوند.