۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

نگاهی به سیر تاریخی روزنامه نگاری در قلمرو فارسی-دری

شماره 155/یکشنبه 1 جدی 1392/ 22 دسمبر 2013
13
تلخیص و نگارش: محمد داود سیاووش
در آغاز سال 1780 میلادی نخستین بار زبان فارسی دری به روزنامه از طرف کسانی و در سرزمین هایی راه یافت که فارسی دری زبان اصلی شان نبود. دیدیم که روزنامه های دستنویس هند چگونه بودند و قبلاً گفتیم که قبل از آغاز روزنامه نگاری در ایران و افغانستان و امارت بخارا در هند هجده روزنامه فارسی دری و نیمه فارسی دری منتشر میشد. به نظر پروین زبان فارسی دری نخستین زبان از زبانهای مسلمانان است که به روزنامه راه یافته و پس از عربی دومین زبان غیر اروپایی میباشد که در روزنامه نگاری به کار رفته است.
سیر روزنامه نگاری فارسی دری
در جغرافیای پراگنده:
در طی صد و شانزده سالی که در این مبحث مورد نظر ما بود دست کم 74 روزنامه و مجله فارسی دری یا دارای بخش های فارسی دری در سه قاره جهان انتشار یافته است.
با رعایت مرز بندی های کنونی جهان هشت کشور دارای روزنامه فارسی دری شدند که با در نظرداشت ترتیب تاریخی و شمار عنوان های منتشر شده در هر یک از آنها، عبارتند از:
هند 35 عنوان، ایران 24 عنوان، پاکستان 8 عنوان، افغانستان 1 عنوان، ترکیه 2 عنوان، گرجستان 2 عنوان، مصر 1 عنوان، انگلستان 1 عنوان.
20 شهری که در آنها روزنامه فارسی دری انتشار یافته به ترتیب تاریخ انتشار و شمار عنوان های منتشر شده عبارت بودند از:
1- کلکته (هند) 22 عنوان
2- سی رام پور (هند) 1 عنوان
3- تفلیس (گرجستان) 2 عنوان
4- اگره (هند) 2 عنوان
5- لودیانه (هند) 1 عنوان
6- مدراس (هند) 1 عنوان
7- تهران (ایران) 17 عنوان
8- دهلی (هند) 2 عنوان
9- بمبئی (هند) 1 عنوان
10- کراچی (پاکستان) 3 عنوان
11- پیشاور (پاکستان) 3 عنوان
12- تبریز (ایران) 5 عنوان
13- حیدر آباد (دکن-هند) 3 عنوان
14- شیراز (ایران) 1 عنوان
15- کابل (افغانستان) 1 عنوان
16- اصفهان (ایران) 1 عنوان
17- لاهور (پاکستان) 1 عنوان
18- اسلامبول (ترکیه) 2 عنوان
19- قاهره (مصر) 1 عنوان
20- لندن (انگلستان) 1 عنوان
زبان روزنامه ها:
آمار روزنامه های سراسری فارسی دری و دو یا چند زبانه به استناد پژوهش پروین:
52 عنوان سراسر فارسی دری
4 عنوان انگلیسی-فارسی دری
1 عنوان روسی-گرجی-فارسی دری
1 عنوان فارسی دری-انگلیسی و هندی بنگالی
2 عنوان اردو-فارسی دری-انگلیسی
1 عنوان انگلیسی-فارسی دری-بنگالی
1 عنوان انگلیسی-فارسی دری- بنگالی-دوانگاری
1 عنوان انگلیسی-فارسی دری-بنگالی-هندوستانی
3 عنوان فارسی دری-اردو
2 عنوان بنگالی-فارسی دری
1 عنوان فارسی دری-هندوستانی
1 عنوان فارسی دری-ترکی آذری (یا برخی شماره ها فارسی دری)
1 عنوان روسی-گرجی-فارسی دری
1 عنوان فارسی دری-عربی
1 عنوان فرانسه-فارسی دری
1 عنوان فارسی دری-فرانسه-عربی
از مجموع این نشریه ها 29 عنوان دولتی منجمله 23 عنوان توسط دولت ایران، 3 عنوان توسط حاکمیت انگلیسی هند، 2 عنوان توسط دولتهای محلی هند و 1 عنوان توسط دولت روسیه و 47 عنوان غیر دولتی منجمله 27 عنوان خصوصی، 10 عنوان گروهی، 1 عنوان توسط یک شرکت و 9 عنوان با آدرس نا مشخص انتشار می یافت.Ÿ

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 140/ پنجشنبه 14 سنبله 1392/ 5 سپتمبر 2013

قسمت آخر

نوشته: گل احمد شیفته

برگردان به الفبای دری: صاحبنظر مرادی

هر گاه مردم  باشنده يك خطه  بنا بر ايجاب زنده گي  به جاي  ديگري  به مهاجرت  مي پردارند، بديهي  است كه مهاجران  درين سفر ار مغان هايي  با خود نقل مي دهند. باري به مهاجران  دروازي  نگاه اندازيم، كه منجمله  ساير ارمغان ها بخشي از فرهنگ  خويش  را با خود مي آورند.

اجداد  مهاجران  دروازي نيز با چنين  نشانه فرهنگي، لساني، باواژه  هاي مشابه به هم ديگر  صحبت  مي كنند، كه تا نسل  هاي امروز ي مناطقي  چون پروان و كاپيسا ماندگار  شده اثري ازين واژه  هاي لساني  را از زبان  باشنده گان اين مناطق  با وضوح مي شنويم.

وقتي بايك باشنده  كاپيساحرف مي زنيد ، او در ضمن  صحبت  به طور مثال  ميگويد:/  صبحي وقت از خانه بيرون نرود كه اياس است/ منظور او كلمه اياس ، همانا سرما، خنك ويخبندان است. واژه اياس(در شمال افغانستان)، در تاجيكستان، ازبكستان وحتي در قرغيزستان با همين  مفهوم مورد استفاده است.
مهاجران  درواز ي نيز اين  واژه  را با خود آورده اند. اگر يك فرد كاپيسايي مي گويد/چين خود بگير/مي خواهد بگويد/ به انداره خود بگير/گاهي كلمات/ يتيم/ و / اسير را به كار مي برند. اين دو كلمه در سه  كشور نامبرده معني /يتيم / و / بيوه/ را افاده مي نمايد. مردم سمت شمال اسپي را كه دويدن هموار دارد / ايرغه/  مي گويند./ ايرغه/ يك واژه  مشترك چندين  لسان  آسياي ميانه است.
كاپيسايي ها مانند( مردم سمت شمال و تاجيكستاني ها، ازبك ها و قرغيز ها ماست ترش را/جرغات/، غم و جگر خوني را / قيغو/، ابرو  را / قاش / ذورق مشك  داررا/ كيمه/ و شكار چي  را/  ميرگن / مي نامند كه از واژه   هاي مشترك هستند.

بسيار شنيده ايم كه مردم كاپيسا درياچه خشك  را / ساي/و دستاررا/ سله/ ياد مي كنند، وقتي امروز هواگرم  باشد به مهمان  توصيه مي كنند وقت سيرون شد حركت كن. واژه /سيرون / به معني هواي ملايم است.
چون مي گويند: / گليم را توله كن/ منظور از كلمه / توله/ همانا  همواره مي باشد. زماني به نقل دادن چيزي /توشي/ را استعمال مي نمايند وراه مستقيم را /تيك / مي گويندو شي نازك را/تنك/ مي گويند. آدم كم طالع را شور/ طالع / مي گويند.

همه اين كلمات  مشابه  و همچون  گويا  آوردهاي  فرهنگي زبان مشترك  كشور  هاي دوراز كاپيسا مي باشد، كه اجداد  قديم دروازي  ها با خود انتقال  داده اندو در پروان  و كاپيسا ي امروز  معمول شده اند.

امتزاج و آشتي  پذيري مردم يك امر مسلم  حيات بشري  به شمار  ميرود. در خلال سفر هاي تجارتي ، رفت و آمد هاي قبيله اي ، لشكر كشي هاي باستاني ، مهاجرت  هاي دسته  جمعي  در فرهنگ  مردم اثرات  خاصي  را دار ا است . به گونه مثال اكثرواژه ها بر عكس  از سر زمين  افغانستا ن وايران  وارد لسان هاي كشورهاي هم جوار شده و خواهي  نخواهي  در فرهنگ  و زبان  آن مردم پذيرفته  شده است. نمونه هاي مشترك را كه در چهار-پنج كشور آسياي ميانه متداول گريده اند، ذيلا ياد آور مي شويم:

واژه  هاي  مشترك و مشابه/عالم/، / هوا/، / احوال/، /ادبي/، ادبيات/، /آدم/، / آدمي زاد/،  / عادت/، /عرف و عادت/، / عدالت/، /اجداد/،/عذاب/، / آزادي/ ، /آذوقه/، /هزار/، /حيران/، /عينك/، عيب/، / حق/ ، /حقيقت/، /عقل / كلماتي هستند كه همين اكنون  در زبان هاي فارسي در ي(تاجيكي)، ازبكي، قرغيزي، قزاقي و تركمني ممزوج شده اند.

يك ضرب المثل مشترك مردمي كه در كشور هاي نامبرده، مي گويد:/عقل دوست، قهر دشمن/ مي بينيم  كه اين ضر ب المثل  معروف و مشترك لساني ما چقدر مشابه است. تمام مردم آسياي ميانه  كلمات/آخر/، /البته/،/عالم/، /انار/،/ناك/، /خر/، /خراب /، /حركت/ ، / حرام/، / ارزان /، حرف/، /آرمان/، /عريضه/،/عسكر/، / آسمان /، / اسباب/، /اصيل/ ، / عطر/، /آشپز خانه/، / عاشق/، /عيال / وغيره  را مشتركا به كار مي برند. اين وجه مشترك  فرا گرفتن زبان  هاي ازبكي، تاجيكي ، قرغيزي و تركمني را براي يك فارسي(دري )  زبان آسان ساخته است.

در زبان هاي مذكور همچنان  به لغات  مشترك  بيشتربر مي خوريم:/باغبان /، /بادام/، /باجه/،/بيرق/، /بخت/، /بلا/، / بهار/،/ پهلوان/،  / برابر /، /ورق/، /بيان/،/بي طرف/، /بي كار/،/بيچاره/، / بودنه/، /بلبل/، /گل/ و...

بر هر كدام ازين كشور ها كه برويم  اين كلمات مشترك را مي شنويم:/دانه/، /دانشمند/، /طهارت/، /تغاره/، /دليل/،/ در جه/، /درخت/، /دروازه/، /درد/، /دريا/، /دسترخوان/، /دوست/،/ديوار/،/دنيا/، / دكان/، /دوربين /، /دهقان/،/جزا/،/خيلي/، /جمال/، /جنجال/، /روزهاي هفته ازيك شنبه تا پنجشنبه و جمعه/،/جواب/،/جمع/ كلمات متداول  كشور هاي آسياي ميانه  به شمار ميرود.

بسيار جالب است كه در تمام  زبان هاي اين كشور ها /زهر/،/ضعيف/،/ضرر/،/زمان/، /زنبيل/،/زغير/، /زيان/، /سيم/، /زيارت/، قبرستان/، /اجاره/، /عمارت/، /علم/، /قاعده/، /خبر/ به همين گونه استعمال مي شوند.

فرهنگ مشترك  زبان مردم  را باهم مي آميزد، چنانچه  مااين  واژه ها را در سر تاسر سر زمين آسياي ميانه  مي بينيم:/قبول/، /قبرغه/،/كاغذ/، /قلم/، /قدم/،/قدر/،/قضا/، /قيامت/، /قيچي/، /قايق/، /قلعه/، /غربال- غلبيل/، /غلط/، /قالب/، /خالص/، /قمچين /، / خمير /، /خنجر/، /قند/، /قفس/، غارتگر/،/خريدار/،/خرچ/،/قصاب/،/خط- خطا/، /قطار/، /قاشق/، /غافل/،/ كسب/، /كتاب/، كتابخانه/، /قوم/، / كمك/، /كوچي –كوچه/، /قوت/ ، /كلچه /، /قفل/ ، /قمار /، /خرما/، /غصه/، /خوش/، /گوگرد/، /خدمتگار/، /قيمت/، /كينه/، /خرمن/،  /خيال /، /خيانت/.

هر قدر به مكالمات روزمره اين چند كشورهم جوار توجه گردد، ساختار بيشتر در لغات مشترك آنها مي يابيم كه از جايي به جايي ممزوج شده اند. به گونه  آشكار واژه  ها را در ين مناطق مشابه مي يابيم مثلا كلمات /معلومات/، /معني/، / مدنيت، /مجبور/، /مضمون/ ميده/ /ميدان /معيوب/ /مقاله / /مقصد / /مخلوق/ /معامله/ /مملكت/ / منصب/ /مشت/ / مساله /مهمان/ مكتب/ /معلم/ /محتاج/ مناره/ مرغ /ممكن/ مشكل/.

در زبان كشور هاي هم مرز شمال به طور مشترك /نانوايي/نان/نادان /نام/ناراضي/نبات/نطر/نازك/نيزه /نقد/نرخ /نصيحت /نسيه /نتيجه/ ناچار/ نيت / نكاح / نقص /نوروز/ نور/ عين  ساختار زباني دارند.
اگر مردمان از لغت /وصيت/تا /حكومت//هنر/پادشاه/فايده/فكر / پياز/پايه/پياله/ساعت / سبق / سواد / صبر/سلامت/ صندوق/ سفر/صحنه/ سايه/ سايه بان/ سياحت/سبب/صورت/سيماب/- را مشتركا در صحبت و ادبيات خود مي گنجانند. اگر /تاج/طالع/تعليم/تربيه/ طبيعي/طبيعت/تقدير/تجربه/ طلب / طرف / تاريخ / تكبر/توي – عروسي/ توپ/وعده /وقت ./ حقوق/ ستون/  اميد/  چايخانه/ چارپاي/  شهر/ شفتالو/شل/شام/ شالي/ شمال /شرط/شك/ شيره/ شيرين /  شعله/ شوربا/-را كه  معني هر كدام را مي دانيم  در گفتار و نوشتار  خود مي گنجانند. آنها نيز معني هر لغات را با عين مفهوم  ادامي كنند . كلمات/احتمال / اختيار/ ايمان/ راضي /حس/حساب/ولغت/ هيچ / نيز شريك  اين فرهنگ  مي باشد.

در قسمت هاي شمالي  كشور (تاجكستان) اكثر قبايل  ازبك زبان بسر مي برند. اين مردم و جه تسميه محل، جاي و علاقه را به زبان خود شان اسم گذاري كرده اند . چنانچه، ما به نام اين محلات  آشنايي داريم: منطقه/قزل اياق/ به معني پياله قرمزي،/آق تپه/ يعني تپه سفيد،/آق كوپرك/ پل سفيد را گويند . همچنان  مقصداز نام/ينگي قلعه / قلعه نو واسم محلي /چاربولاق/منظور چهار چشمه بوده و/كندز/ روز را معني ميدهد.معني نام/قره دشمن/ دشمن قهر آلوداست(به معني دشمن سياه هم به كار ميرود.)

وقتي جايي را در نزديكي كابل بنام/قرغه /  به زبان مي آوريم مفهوم زاغ  را مي يابيم. شايد زماني قرغه درختان بلند داشته كه زاغ  ها در آنها آشيانه  كرده بودند. اسم /تاش گذر/ از كلمه  تاش يعني  سنگ گرفته  شده،  يعني گذرگاه  سنگي يعني خلمي داشت را افاده مي كندو/آقچه / به معناي پل است همچنان اسم /شينه/ از معناي باد آمده و معناي كمري /پيك/است.

آميزه فرهنگ و كلتور از عوامل ساختاري لسان مليت  ها بود ه و نشان دهنده آ ن است كه مهاجران دروازي  از نخستين زادهگاه شان  فرهنگ خويش را تا كاپيسا-پروان ، جبل السراج ، گلبهار، نجراب و غور بند انتقال داده و اين ثبو تيست كه اجداد  مردم كاپيسا  اصلا از مردمان دروازي بدخشان بوده اند.

درينجا به پايان سر گذشت  قافله پيمايان  درواز به كاپيسا مي رسيم.Ÿ

پايان

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 139/ پنجشنبه 7 سنبله 1392/ 29 اگست 2013
8
نوشته: گل احمد شیفته
برگردان به الفبای دری: صاحبنظر مرادی
وادي كاپيسا به شمول گلبهار ديگر آن سرزمين خشك و باير نبود. هزاران سال قبل اين خطه به اثر فرو ريختن پركاله بزرگي از كوه در تنگناي منتها اليه مسير دريا در جوار تگاب، تمام اين منطقه زير آب قرار گرفت.
زماني كه اسكندر مقدوني از اين منطقه عبور ميكرد، قسمت زيادي از كاپيسا زير آب بود. از حصه بولغين تا اونچو و رقبه سيد خيل سطح موج آب بلند بود. ناگهان بر اثر فرسايش آن مانع، يعني پارچه كوه در دريا، اين آب ايستاده در مجراي دريا به حركت در آمد و به مصداق تاريخ، گل و ريگ نواحي «ريگ شاه مرد خان» گسترده شد. سطح آب دو باره به حال عادي در آمده درياي پنجشير مجدداً با جريان طبيعي اش به راه افتاد.
قرنها بعد مهاجران زحمتكش دروازي دست ها را، به اصطلاح بر زده كار كردند. كشتزارهاي بزرگ گندم، جو، جواري، ماش و شالي سر تا سر كاپيسا را در بر گرفت. درختان توت و ميوه جات رشد نموده، مالداري و دام پروري انكشاف كرد.
مردم ساير بلاد همواره براي دريافت كار و كاسبي و دروگري به اينجا آمدند و قسماً در آن گرد و نواح مسكن اختيار نمودند. گويا پاي زندگي در اين وادي از سر گرفته شد. افراد خانواده در هر گوشه و كنار به اعمار مساجد و مدارس پرداخته، روحيه تازه دانش آموزي را ميان اقشار تأمين نمودند. راه ها به هر سو كشيده شد و تاجران را تشويق به تجارت و سوداگري در اين خطه كردند. عده اي از اهل هنود را در قريه «ده مظفر» جا دادند. نقش آفرين عناصر ساختاري را شيرازه بست، دگر گوني ها شالوده ريزي شد. رشد فزاينده نفوس در هر جا تحت يك نظم كلي در آورده شد. دامان امراض انساني، حيواني و نباتي با ورود حكيمان هندي و دانشمندان كابلي و زراعت پيشه گان ننگرهاري برچيده شد. همه احساس خوشبختي مي كردند. كمك هاي بيشتر از زادگاه اساسي آنها، از درواز و بهارك و از پنجشير مواصلت كرد. رفت و آمد ها از هر جهت آغاز شد. دو تن از پسران ناصر خان، كه غرض تجارت به غوربند رفته بودند، در آنجا ازدواج كرده و مسكن گزيدند. بدينطريق شاخه اي از نسل خانواده درواز را غوربندي ها تشكيل دادند. جشن بزرگ عروسي شيرخان و زيبا در «شيرخانخيل» سه روز تمام برگزار شد. عده از باشندگان شتل وارد كاپيسا شده در اين خوشي اشتراك كردند... بهترين گليم شتل را زيبا مي بافت. تا امروز نوع گليم نفيس و نامي زيبا در آن منطقه شهرت دارد. از شيرخان سه پسر بنام سعادت خان، دلدار خان و مرادخان به وجود آمدند. آنها به جبل السراج امروزه نقل مكان كردند، و قسمتي از مردم جبل السراج را نيز دودمان درواز تشكيل داد. اغلب فرزندان عزت خان به مسلك نجاري گرايش پيدا نمودند. چنانچه ديده مي شود، تا حال بهترين نجاران ماهر در عزت خيل وجود دارند. همچنان فرزندان ناصرخان اكثراً بناء هستند و زراعت پيشه. اهالي خم زرگر، كه اعقاب و بازماندگان پادخان و عبدي خان اند، تمايل زيادي به مالداري و تربيت گاو، گوسفند، مرغ داري و اسپ دارند.
محمد آغا و سواد خان بيشتر اوقات شان را به شكار در كناره هاي قله شميانه و كوه آشيهان ( اصلا بنام عاشقان) روي اسپ سپري مي كردند. دراواسط گرماي تابستان روزي محمد آغا و سواد خان قطار بزرگ اشتران را ديدند، كه ساربانان هندي آنها را در علف چرها و مرغزار هاي جوار دريا مصروف چرا كرده اند، وگاهي به داخل كشت زار ها ي مردم داخل مي شوند. دو برادر از ساربانان سياه چرده علت اين خراب كاري را جويا شده پرسيدند، كه صاحب و مالك اين اشتران كيست؟ و به اجازه كي اينجا آمده اند. ولي ساربانان به زباني تكلم و صحبت مي نمودند كه نه سواد خان و نه محمد آغا با آن آشنا بودند . در لابلاي پرسش ها و ترجماني يكي از هندوان ساكن /ده مظفر/ اين نكته روشن گرديد، كه پادشاه مغولي هندوستان اين شتران را گاه گاه براي چراي تابستاني به اين منطقه مي فرستد. سواد خان و محمد آغا بر آشفته شده، شمشيرها را از نيام كشيده پاي چند ين شتر را قطع و پي كرده، اشتر هاي ديگر را ازآنجا برگردانيده و به سار بانان به وسيله ترجمان تفهيم كردند كه از اين به بعد ديگر اجازه ندارند، چارپايان شاه مغمول را به علاقه فرزندان شاه درواز به غرض چرا بفرستند. محلي كه اين دو برادر اشتران را برگرداندند، بنام/ اشتر گران/ ، يا / اشترا گران/ ، يا بنام امزوره اش/ اشتر گرام/ مسمي گرديد . قصه اين جسارت و شهامت در سراسر كاپيسا پيچيد. اين سرو صدا تنها در محل باقي نماند، بلكه آوازه آن به آن طرف مرزها به گوش شاه مغول رسيده، اهل دربار شاه را مشوش ساخت. پادشاه مغولي هندوستان از عمل اين مردان متحير شد، كه خود را فرزندان شاه درواز معرفي كرده اند، ولي در باطن به انديشه فرو رفت واز وجود اين مردم جسور هراسي به دل داشت، زيرا قطع پاهاي اشتران شاهي مفهوم ديگر در قبال داشت. در ظاهر واكنش مخصوص نشان نداد، ولي در باطن به انديشه فرورفت و از وجود اين مردان جسور هراسي به دل داشت، زيرا قطع پاهاي شتران شاه مفهوم ديگر در قبال داشت . بنابراين، سال ديگر پيامي به اولاد شاه درواز توسط دو نفر فرستاده خويش ارسال كرد. متن پيام احترام كارانه و در شأن شهزاده گان بود. شرف بانو پس از مطالعه پيام به سواد خان و محمد آغا توصيه نمود، كه بدون هراس به دربار شاه مغول بروند زيرا شاه مغول مي توانست با لهجه و شيوه ديگر ي آنها را به هندوستان بخواهد. از فحواي پيام احساس خوش بيني داشت. پس، وقتي شاه مغول آنهارا شاهزاده گان گرامي خطاب كرده، يقينا سرنوشت نويني مقابل آنها قرار دارد و بايد ازين فرصت و شانس استفاده كرد. لذا پسرانش به صفت مردان آزاد و بي ترس عازم هندوستان شود.
دو برادر توصيه مادر دانشمند شان را پذيرفتند وبراي سفر آمادگي گرفتند. يكي از روز هاي زمستان سواد خان و محمد آغا همراه با دو تن فرستاده شاه بسوي هندوستان روان گرديدند. 22 روز شان در راه گذشت. شاه اكبر مغول اين دوبرادر را با اعزازواكرام به دربار خود بار داد. هفته ديگر دوبرادر رانزد خود خواست وضع و حال شان را به تفصيل جويا گرديد، بعد به آنها با لطف زياد گفت، كه اين يگانه وسيله خوبي بود كه او از و جود شان در سر زمين غربت اطلاع حاصل كرده است و هر گاه پاي چند اشتر را قطع نميكردند، از آنها، كه از شاهزاده گانند، سراغي نمي توانست به دست آورد.
شاه مغول متظور ديگري نيز در زمينه داشت، او دانسته بود كه در ميان ساير برادران اين دو تن افراد جسور و سر شار مي باشند. پس آن دو تن را بايد احترام كارانه از برادران شان جدا سازد . به همين منظور به سواد خان چهار پيكار زمين در منطقه كه اكنون بنام / سواد – ت/ و بو نير ناميده مي شود بخشيد.
براي محمد آغا چهار پيكار زمين ديگر در علاقه لوگر امروزه به وسيله يك هيئت مخصوص خريداري و به محمد آغا سپرد. منطقه كه محمد آغا در آنجا صاحب املاك گرديد تاهمين اكنون بنام او / محمد آغه / در لوگر يا د مي گردد.
وقتي اين خبر به كاپيسا رسید، شرف بانو زن و فرزندان و اموال و پسران سواد خان را نزداوانتقال داد و خودش با آنها همراهي كرد. شيرازه زنده گي جديد سواد خان را سر و سامان داده برگشت. بعد خانواده محمد آغا را نيز با اموال و معاشي به لوگر رسانده به حيات شان بنياد آبرومندي نهاد ه برگشت. پسر بزرگ محمد آغا را كه جمال آغا نام داشت، بر سر املاكش نگهداشت و به محمد آغا گفته بود، براي اينكه گاه گاهي ياد از خانواده كنيد ، پسرش را نزد خود نگه ميدارد و جايگاه و املاك پدر را به پسرش جمال آغا واگذار كرد.
اين منطقه تا امروز بنام او سر زبان هاست. مردم لوگر با اهالي كاپيسا فطرتا ارتباط و مراوده داشته، باهم خويشاوندي مي كنند و يك ديگر را قوم مي شمارند.
در كاپيسا آسياب ها ي آبي اعمار گرديد . اولين آسياب در نقطه بين شيرخان خيل وعزت خيل ساخته شده است . ثمر كشتزار ها در كاپيسا بقدري افزايش يافت، كه محصول مازاد به پروان و كابل و ننگرهار صادر مي گرديد.
درخت هاي توت سرتاسر منطقه را فرا گرفته، صنعت پيله پروري خيلي رشد كردكه با تاسف اثري از آن باقي نمانده است .
فرزندان جوان پادخان و عبدي خان ، كه جهت اعمار منازل وقلعه ها از دامنه كوه خم زرگر خاك و گل انتقال مي دادند،در زير گل كنه ها اتفاقا خم پراز زرناب يافتند.پيداشدن اين خم مملو از سكه هاي طلا وضع اقتصادي خانواده را كاملا تغير داد. ازهمين وقت مناطق پاتخيل و عبدي خيل بنام جديد /خم زرگر/ مبدل شد.
در واقع آنها به قسمتي از معبد بزرگ تاريخي (كن – كو )كه از دوره هاي قديم (گريكو بود يك) باقي مانده بود، دست يا فتند، ولي درآن زمان تفحص بيشتر درين زمينه انجام نداده اند. همچنان در محلي به نام موري قلعه مستحكمي اسكندر مقدوني وجود داشت.اسكندر از جبل السراج ( ارگ روي تپه)
گاه به موري مي آمد و داخل ميخانه مخصوص خود مي شد، كه تمام ظروف آن از طلا ساخته شده بود . قلعه موري با دروازه سنگي بزرگش در سا ل 1345 هجري شمسي (1966 ميلادي) توسط باستان شناسان افغاني كشف گرديد.
مقداري از ظروف طلايي به مركز كابل انتقال يافت و سرنوشت ظروف اين ميخانه وارد هاله ابهام شده و كسي نمي داند به آن چه كاري صورت گرفته . تنها اشياء و ظروف سنگي به شمول دو پيكر ه سنگي شير به نساجي گلبهار تحويل شد.
افراد جوان خانواده دروازي جهت تحصيل در كار ساختمان منازل سيستم عنعنوي سقف هاي گنبدي را تغير داده،خانه هار ا چوب پوش كردند. خانه ها رفته رفته دو منزله شد. چونه را از دره پنجشير آورده به سفيد كردن و رنگمالي منازل دست زدند. ديوارها را از داخل و خارج به سيم گل رنگ وزرق مي پوشيدند. خانه هاي سفيد رنگي دورنما از فاصله هاي دور دست مشاهده ميگرديد. به احداث راه ها اقدام نمودند، پارچي هاي اسپي از منطقه ريگ روان ريگ ميده شفاف را انتقال داده ، از آن براي احداث راه ها استفاده مي كردند. ريگ روان شيله نشيب مايلي است پر از ريگ زرد رنگ ، كه در كشور هاي ديگر بهترين ماده خام شيشه سازي شمرده مي شود، كه از انواع سليكت است . صرف نطر ار افسانه ها درين مورد شايد بقاياي يك يخچال تاريخي باشد. در جوار ريگ روان ميله ها و بازار هاي هفته وار را بنا نهادند. امتعه پاي ديوار نكات مختلف روز هاي دوشنبه درين جا معامله مي شود. رو ز پنجشنبه روز بازار جمال آغه بود. كوه هاي اطراف وادي وسيع پوشيده از درخت هاي بلوط بود، قشقار خان علاقه دار خينج جوانه هاي نهال درخت هاي نوع ديگري را به كاپيسا فرستاد ، كه روي تپه ها غرس گرديد. و جنگلي از درخت هاي خينج درين جا افزوده شد.
شرف بانو به منظور انسجام امنيت و دفاع منطقه ، كه هر لحظه گسترده مي شد، اشخاص قابل اطمينان را در هر محل بحيث ملك، مير آب ، قريه دار، گدام دار ، خزانه دار، ناظر سررشته دار، صدباشي بازار ، مير شكار ، دزدبگير، تحصيل دار، وكيل كسبه كاران وغيره تعيين و آنها را در چوكات جرگه هاي محلي متشكل ساخت . گزارش كار هر ملك در مجموع نزد سه نفر علاقه دار كه مقر شان در گلبهار ، كو هبندو ده بالاگي بود، مطرح و حل وفصل مي گرديد . در راس اداره مركزي حاكم جا داشت. تشكيلات اداره مركزي را قاضي، مفتي ، كاتب ماليات، اجراييه و قوماندان فعاليت مي نمودند. حاكم از جانب جلسه اعضاي خانواده بعد ار غور مقرر مي گرديد./ تنخا/ به مفهوم اجرت يا معاش سالانه نقدي و جنسي بود، كه از طريق خزانه و گدام مركزي پرداخته مي شد. عوايد خزانه عمومي را يك نوع ماليه زمين ، تعداد حيوانات و ماليه آسياب ها تشكيل ميداد . فساد، رشوت ، دزدي، قتل، دشمني، حق تلفي، قمار ،ولگردي، بي ديني و گران فروشي به شدت پيش گيري و مواخذه مي شد. گسترش و تامين مدارس و سواد، اعمار مساجد، مكاتب محلي ، رشد هنر ها ، استخدام استادان از سر زمين هاي همجوار بدوش ميرزا صد ر الدين بود . مركز اين كانون علمی در قلعه بزرگ نزديك تل شيدا و شاخه دومش در قريه محمود راقي قرار داشت.
نخستين مسجد جامع كه به اصول گنبدي بامناره بلند ساخته شده در جوار خميده راه /تبه زار/و پناخيل / به نام / با كو خم/ آباد گرديد. نام قديم تر با كوخم اصلا/خم با با كاكو/ بوده است. دومين مسجد جامع درخم گلبهار ايجاد شد و سومين در جمال آغه .
مراسم ورزشي بزكشي در اوايل بهار و روز هاي عيد در پهنا ي دشت شيرخان خيل وناصر خان خيل برگزار ميگرديد.
بازارها به رسته ها منقسم شده رسته بنجارگي، قصابان، غله فروشان، پخته فروشان، كفش دوزان، خياطان، بزازان، زرگران،كلالان، تيل فروشان، نجاران و آهنگران جاي معيني داشتند. در فصل جمع آوري محصولات كشاورزي گروه هايی از ننگرهار براي دروگري به كاپيسا آمده در مقابل اجرت كار مي كردندو برنج را پايكوب مي نمودند.
يك عده اهالي شتل كه مهارت خاصي به تراش سنگ داشتند و استاد كاران ناميده مي شدند، به محلات جاي گزين شده و بعضي هم آسياباني مي كردند. دهقانان سالي دوبار به سر پرستي مير آب داوطلبانه در دو جوي آب ،جوي كشي انجام مي دادند. اهالي آن طرف دريا با چنگك و جال به سيد ماهي مصرف بودند. هر گاه بر مبناي مدارك تاريخي زندگي اين خطه به مطالعه گرفته شود، اين برداشت به فراچنگ ميرسد، كه مهاجران اوليه دروازي با كار غناي سر شار دانش خود گويا از مرغزاري بي ثمر يك سرزمين آباد و پر نفوس از خود به نسل هاي ما بعد شان باقي گذاشتند، اثر ماند گار ونامير ا، كه زمان ها آن را همچون تك واژه هاي پر فروغ روي برگ تازه در كتاب زندگي پويا و نقش آفرين ازوراي چاشني حوادث جور و نا جور با خود آورده است.
بلي ! آنها ساختند و دريغا كه ديگران دست به ويراني آن زده ؛، به بي تفاوتي و نا هنجاري ها سپردندو نا بخردانه گفتند: تقدير چنين بود. نا گفته پيداست كه وقتي شمعي روشن مي شود، همزمان به آن بادي مخالف به وزيدن آغاز مي نمايد . زماني كه يك پديده پر فروغ پروبال مي گيرد و رنگ واژه ها مايه گرفته در عرصه رشد گرايش مي يابد. ناگهان در برابر زيبايي اعلي روبناي فريبنده ، مصيبت كينه توز عرض اندام نموده، آفريده ها را به زوال مواجه مي سازد . گويا روابط ناياب طبيعت به اين سطح كيفي آفرينش ر شك مي برد.
درست 449 سال از مهاجرت دروازي هاي به كاپيسا سپري مي شود. قبل ار ظهور يكي از روز هاي سال 1170 هججري شمسي(1791 ميلادي) به عبار ديگر ، 203 سال پيش از امروز (ختم كتاب) زمين لرزه شديدي سراسر كاپيسا را به لرزه در آورد. دريكي از ديباچه هاي قديم ي شاعري درباره اين زلزله مدهش نوشته بود:
هزارو دو صد و نو دبود ويك
كه چرخ فلك بر زمين حمله كرد
در سال 1291هجري قمري زلزله اي به وقوع پيوست. منازلي ويران گرديد. كشت زار ها به هم ريخت و درزها و شگاف هاي عميق روي زمين دهان باز كرد. هزاران انسان در زير آوارها جان سپردند. چارپايان كشته شدند. يك درز بزرگ از قسمت شمال و غرب منطقه و دامنه هاي كوه ( كه آثار ش به نام/ زلزله كندگيد/ تا حال موجد است) تا دامنه بلند ي هاي سيد خيل روي زمين ايجاد و آب جاري درياي پنجشير را قطع و در ژرفاي خود مي بلعيد. حصه آن طرف درز در دريا براي 21 روز خشكيد. فضارامه غليظ و عفونت باري فرا گرفت . نهرها شكسته و قسمت هاي ديگر را آب با خود برد . مردمي كه زنده بودند، وحشت زده از لرزش و غرش شديد سراسيمه به هر سومي شتافتند. اجسادمرده هاوزنده ها را از ريز سقف هاي فرو پاشيده به مشكل برون مي آوردند. عده اي باچارپايان به سمت پروان و پنجشير و نحراب فرار كردند . اين فاجعه، آفت و قيامت برپاكرد. غله و خوراكه زير آوارو سقف منازل ، كه اكثرا آتش گرفته گردودود از آن بلند مي شد، محوگرديد. مدتي زمين مي لرزيد دراين گيروادار علي شاه نواسه سواد خان با پنچ صد تن از (علي شينگ) لغمان و نادر خان نواده ناصر خان از دره غوربند باسه صد نفر ويك عده بزرگ باشندگان پنجشير وارد منطقه آفت زده شدند، دست به كار شده، مواد و خوراكه را كه با خود آورده بودند بين مصيبت ديده گان توزيع مي نمودند. بيل و كلند و جبل و تبربه سر عت بالا و پايين مي آمد.
اين زمين لرزه كه، تاريخ زمين شناسي آن را دومين زمين لرزه شديد در آسياي ميانه وقت به شدت هفت درجه رشيتر ثبت كرده ، فاجعه انساني را در كاپيسا برآورد كه تلفات و خسارت آن شمرده نشده است. هنوز شش ماه ازين فاجعه نگذشته بود، كه اين انسان ها به فطرت طبيعي ياس و نو ميدي را كنار گذاشته به همت ياران و فاكيش مرده ها رادفن و زخمي ها را معالجه نموده، آغاز به بازسازي كردند. منازل وساير بنا هارا بار ديگر اعمار و ترميم و براي زنده گي آماده ساختند. نهر ها دوباره آباد و به زمين تخم پاشيده، را ه ها با كارسراسر قوم اصلاح شده مي رفتند. سهم گيري سحر آفرين و اثر بخش مردمان بدخشان ، تخار، ننگرهار، پروان و پنجشير و كوهدامن باعث شد، تاروي لبان خشكيده( كاپيسائيان ) لبخند زنده گي پديد آيد.
صد ها سال ازين حادثه گذشت واز آثار ويرانه ها به جز خاطرات غمناك چيزي باقي نماند. روال پدرام زنده گي در هركجا از سر گرفته شد.
سروش خوش بختي و حيات عادي دوباره بر افراز منطقه كاپيسا بال گشود وآهنگ خوش آفرينش و كار در فضاي هر خانواده بلند گرديد. قلعه هاي مستحكم جديد در هر گوشه عرض اندام نمود، باغ ها دوباره ثمر گرفتند، قحطي و گر سنگي رخت بربست.
در دامنه كوه صافي قلعه بزرگ/ نورخان/ در جوار چشمه سار نزديك به دشت شيرخان خيل قلعه معروف/ معاذا لله خان/ ، در اشترگرام قلعه/غلام نبي خان/ و عبدالكريم خان/و خواجه ميرزا/ ، در جمال آغه قلعه/ / حميد خان/ و خواجه انور/، در تپه زارقلعه / امير محمود خان/ و شاه سواد خان/، در نواحي خم زرگر قلعه / ارغون خان/ و شاه /علم خان/ و قلعه نور الدين/ در عزت خيل/ قلعه محمد غالب خان/ و / محمد يعقوب خان/ ، در ناصر خان خيل / قلعه سمندر خان/ ، در محمود راقي قلعه/ شاه بابا خان/ و محمد نسيم خان/ در شيرخان خيل / قلعه دلدار خان/ و جانداد خان/، در ملا خيل / قلعه سعادت خان/و / ملانوروز خان/ ، در تپه ملك خان/ / قلعه رستم خان / و كريم خان/ ، در ده بالا(ده بالا ده بابا علي ) / قلعه عبدالقاردرخان/ و / ميران شاه جان/ در گلبهار/قلعه نو رالدين / و فيض محمد خان/و/ قلعه خوا جه شان خان/، در كوه بند/ قلعه هاي علي محمد /و/صفرخان/ اعمار و آباد گرديدند. نسل ها يكي پي ديگر بر مبناي قانون طبيعت در سير زمانها با ويژ گي ها ي خاص خود به راستي بيكرانه پويايي حيات انساني به جلو مي رفتند. هر لحظه رابطه ها بامركز كابل و تماس ها با شهر هاي ديگر برقرار مي شد. مردمان دليراين خطه در مبارزات آزادي خواهي عليه امپراتوري بريتانيا سهم ارزنده اي داشتند. براي تقويت ارتش دولت مقرره جديدي/ هشت نفري/ را پذيرفتند. هشت نفري به مفهوم بسيج يك نفر از بين هشت نفر در خدمت اردوبود.
سده ها سپري مي شد، يك عده جوانان جهت تحصيل دانش و يا كاريابي به كابل وساير ولايات مي رفتند. تجارت رونق گرفت و باذوق زنده گي هماهنگ پديد آمد. جاده ها هرسو كشيده وارتباط يافت. موجوديت نيروي بشري، اراضي مساعد، آب و هواي ساختماني باعث آن گرديد كه ، يك دستگاه عظيم صنعتي در د شت شيرخانخيل احداث شود. چندين هزار ماشين بافنده گي ، نخ تابي و رنگ آميزي توسط كمپني هاي آلماني به كار افتاد، جريان پانزده هزار ولت برق دستگاه سروبي منطقه را تنوير نمود. هشت هزار نفر به كارهاي صنعتي و ساختماني مصروف شدند. سطح زنده گي بالا رفت . توليدات دستگاه نسا جي گلبهار از سطح خود كفايي كشور راه صادرات را به خارج باز نمود.
ناگهان چرخ هاي متحرك و فعال باز ايستاد، جنگ بي مفهوم و نا ملايمات اجتماعي همه را برهم زد و قفل بزرگي بر دروازه عموم اين بناي بي بديل آويختند. محصولات و افزار كار به تاراج رفت. نه جريان برقي باقي ماند و نه روند زنده گي عادي؟ چه درد ناك است مشاهده چنين منابع سرشار، كه خشكيده و در خواب ركود عقب ماني ها فرومي رود. ارمغان و دست آورد جنگ چيزي به جز بربادي نيست. درين فضاي تاريك و تنهايي و هجران و دربه دري از فاصله دو ر آينده، بارقه اميد مي درخشد، خيلي خفيف، اما نوراني.Ÿ

بقیه در آینده

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 138/پنجشنبه 31 اسد 1392/ 22 اگست 2013

7

نوشته: گل احمد شیفته

برگردان به الفبای دری: صاحبنظر مرادی

- زيباي من ... من حالا نزديك به پروان ، لب درياي پنجشير زندگي مي كنم، سفر ما  پايان يافت. در همين جا همه خانواده ما جابجا شده ايم . اي منطقه را كاپيسا مي  گويند، خدا كند كه خوشحال باشي.

- راست مي گويي، شيرجان ؟ لب درياي پنجشير دركاپيسا؟

-  بلي زيبا جان در كاپيسا... اين ديگر وطن ما شده.

-  ميداني شيرجان جايي كه تو هستي بسيار نزديك به شتل است من نام اينجا را بارها شنيده ام ... خدايا شكر...

- زيبا جان تصميم دارم كه به زودي پيشت بيايم.

-  شيرجان...

وارتباط قطع شد

شب شيرخان با استاد صدرالدين نزد مادر نشسته بود. شيرخان به گونه مفصل از برقرار شدن ارتباط مرموز با صداي دختري بنام زيبا باشنده محلي بنام شتل سخن بميان آورد.

استاد صدرالدين پس از تمام شدن قصه طولاني شيرخان به نوبه خود از رازي كه تا حال پنهان مانده بود، يعني از مذاكرات با استادان مدرسه تخارستان گزارش داد. تا نيمه هاي شب صحبت ها گاه آرام و گاهي جدي ادامه يافت . شرف بانو  حيرت زده و متفكرسوال هايي مي كرد و پاسخ مي شنويد، بالاخره تصميم باين انجاميد، كه فردا درباره فيصله يي اتخاذ شود.

فرداي آن شب تمام اعضاي خانواده نزد شرف بانو جمع شدند وروي اين موضوع عجيب و باور نكردني به مذاكره پرداختند. از يك ارتباط مجهول بين شيرخان و دختري بنام زيبا از پروان واز شتل حرف زده شد. همه بسوي شيرخان كه خاموش بود و استاد صدرالدين كه سخن ميزد نگاه دوخته بودند. گفتگو ها حدود نيم ساعت  ادامه يافت .هر كسي نظري داشت .

شوهردربانو عصمت ا لله اجازه  سخن خواسته گفت:

- براي حل اين واقعه معما مانند بايد جواب اساسي بيابيم . اگر اجازه تان باشد من يك نفر تخم فروش  پرواني را كه همين اكنون به ده ما آمده و سبد تخم بدوش دارد نزدتان مي آورم.از او سوال كنيد شايد راه حلي بدست  آيد.

همه نظراورا تائيد كردند. تخم فروش ميانه سال پرواني را با سبد پر از تخم به داخل قلعه  آوردند. تخم فروش سبد را از دوش  پايين آورده و به دستور   حاضران  نشست .

 شرف بانو تمامي تخم هار ا خريد ه مقداري  غله و روغن زرد هم به او تحفه داده از او پرسيد:

-  برادر تخم ها را از كجا مي آوري؟

-  برادر جان من تخم ها را از چندين قريه و دره مي خرم و چون شنيدم شما از جاي  ديگر به اينجا آمديد آمدم كه تخم هار ا بفروشم و غله و دانه را روي خرم بار كرده به خانه ام در پروان مي برم، همين كار من است...

-  تو از پروان هستي؟

-  بلي ، بي بي جان از پروان هستم از چاريكار پروان

-  گفتي تخم ها را از قريه ها و دره ها جمع ميكني تو قريه يا دره يي را بنام شتل مي شناسي؟

-  بلي بي بي جان! من از دره شتل هم تخم مي خرم  آنجا تخم فراوان و ارزان است . مگر را ه شتل بسيار سربالايي و سرپاياني دارد بسيار تخم ها در بين را مي شكنند . همين دريايی كه همراه درياي پنجشير يكجا مي شوداز شتل مي آيد.

- خوب ما يك كاري  به دره شتل داريم، نشاني راه شتل را به ما گفته مي تواني؟

-  بلي بي بي جان،

راه شتل و بعد تمامي نشانه هاي راه دره شتل را به آنها بيان كرد. تخم فروش با خوشحالي  تمام و دعاي نيك از قلعه بيرون رفت.

درست يك روز شرف بانو وميرزا صدر الدين با شيرخان و عصمت ا لله همراه با سه نفر دهقانان جوان دروازي به سواري اسپ در حاليكه بالاي سه قاطر تنو مند دو سرگوسفند، يك مشك روغن زرد و دو جوال برنج و آرد بار بود، راه دره شتل را در پيش گرفتند. آنها تمام مدت روز را تا حوالي عصر به داخل  دره پرخم شتل بالا مي رفتند . درياي خروشان شتل مقابل شان در جريان بود. در همين فرصت ارتباط عجيبي قايم شد:

-  شيرجان صداي مرا مي شنوي كجاهستي چي كار مي كني

-  زيبا ... ميداني ما به طرف تو مي آييم مادر م با ماست. زيبا جان به درياي شتل بالا ميرويم...

-  چي گفتي ؟ تو حالا به شتل هستي ؟

-  البته كه به دره شتل هستيم  اما چي خوش بختي كه تو همين وقت با من حرف مي زني، زيبا جان مشكل ما اين است به دره بسار بالا آمديم. اما من چطور تو را پيدا كنم؟ نه كسي را مي شناسيم نه خانه تو را بلد هستم ... آخر به من كمك كن.

-  خدا به تو كمك مي كند قربان قدم هايت شيرجان.

-  زيبا جان اگر به من در يافتن خانه تان راهنمايي نكني مادرم مرا ديوانه خيال مي كند. من به مادرم وعده دادم كه جاي تان را حتما پيدا مي كنم.

-  شير جان خوب گوش كن كه چي مي گويم وقتي كنار يك باغچه سر راه مي رسي كه ديوارهاي سنگي دارد به طرف راست باغچه بگرد يك ميدان سر بلند پيش رويت ميآيد به سمت چپ ميدان يك سنگ كلان بنفش رنگ را مي بيني. از پهلوي سنگ بگذر  طرف خانه هاي بالاي قريه ببين خانه ما قلعه ما معلوم مي شود دوركلكين با چونه سفيد شده،  سر بام دو دانه سبد كلان را سربه سر مانده ام همين خانه ماست شيرجان فهميدي يا تكرار كنم

-  فهميدم زيبا جان براي رسيدن به تو اگر تا آخر دنيا ممكن باشد مي آيم و تو را پيدا مي كنم . منتظر باش زيبا، زيبا، زيباجان...

صدا قطع شد . استاد صدر الدين و شرف بانومتوجه حرف هاي شيرخان بودند حالا ديگر رازي در ميان نبود.
شرف بانو و همراهان به دره رو به بالا اسپ را رهنماي مي كردند. نگاهي به شيرخان افگندند. شيرخان به سمت جلو اشاره نمود تا اينكه به ديوار سنگي باغچه رسيدند. شيرخان اسپش را جلو كشيد و به ديگران گفت اورا تعقيب كنند. اكنون شيرخان آن شيرخان افسرده حال نبود. به سمت راست باغچه چرخيد. مقابل خود زمين مايل پر علف بديد. به طرف چپ خر سنگ بزرگي بنفشه رنگ را يافت. دلش قوي ترگشت . با اسپ از كنار سنگ گذشته ، نگاهي به بلندي مقابل افگند. خانه هايي را در آنجا ديد، كه نيمي از سنگ ونيمي از ديوار مهره يي و خشت بنا شده بود. كلكين ها در يكي از خانه ها نظرش را جلب نمودكه اطراف آن سفيد بود. دو سبد بزرگ يك  بالا ديگري روي سقف آن قرار داشت.

-  ما به آن خانه مي رويم مادر دورادور  كلكينش سفيد است.

-  خوب ايست فرزندم هر جا مي گويي مي روم.

آنها به خانه نزديك تر شدند دو مردي قديفه به دور سر پيچيده جلو منزل نشسته، به سوي تازه واردان ناشناس نگاه دوخته بودند.

ميرزا صدر الدين جلو تر آمده از اسپ پياده شد و سلام داد.

-  سلام عليكم، مانده نباشيد

-  شما كجا روان هستيد؟

همسر دربانو عصمت ا لله هم پياده شده و پيش دستي پرسيد:

-  شما پدر زيبا هستيد؟

 مرد از جا آهسته بر خواست  با خشونت آشكار ا گفت:

-  ما خوش نداريم كسي نام زن يا دختر مارا بگيرد. شما چي كاره هستيد؟

استاد صدرالدين نگاهي ملامت باري به عصمت ا لله نموده جواب داد:

-  برادر ما از جاي دور آمده ايم، خسته و مانده مي باشيم، مي بينيد يك سياه سرهمراه ماست كمي با شما كار داريم ممكن است ما را چند لحظه به خانه تان راه بدهيد؟

-  چرا نه؟ خوب بياييد بامن بياييد. مادر زيبا مادر زيبا در واكن مهمان آمد .

 مهمانان ناشناس وارد دهليز شدند، صاحب خانه آنها را به منزل بالا رهنمايي كرد. در حالي كه مادر دم  جلو اسپ ها گرفته به پياده كردن و فرود آوردند بارها و گوسنفدان به مهمانا ن كمك ميكرد شرف بانو ، شيرخان، استاد صدرالدين و عصمت الله داخل يك اطاق شدند. روي دوشك ها نشسته به پشتي ها تكيه زدندو طبق معمول منطقه دست خود را  به دعا بلند كردند.
شرف بانو گفت:

-  اگر اجازه تان باشد، من پيش مادر زيبا مي روم.

-  بسيار خوب برويد.

چند لحظه بين مردان سكوت مسلط گرديد.

مرد پرسيد:

-  اگر اجازه بدهيد ، مي پرسم ... شما چي كار ي با من داشتيد؟
ميرزا صدرالدين با لهجه متين و مهربان گفت:

-  اين رواج دنياست، كه مردم به خانه اشخاص محترم و خوب ميروند، به اميد اينكه يك ديگر خود را بشناسند، به يك ديگر دوست شوند، خويشي كنند. اين رواج از پدر هاي ماست. ما هم از راه دور به همين اميد به خانه شما آمده ايم . البته شما اختيار داريد،  كه مارا به حيث مهمان مي پذيريد يا... رخصت ما مي كنيد . بعدا در اين باره با شما مفصل صحبت خواهيم كرد.

مرد با لحن ملايم تر رو به عصمت ا لله نموده گفت:

-  ميگويند، حرف زدن را بايد از كلان ها ياد بگيريم. اين مرد چي خوب صحبت ميكند. خوب، من مي روم كه چاي آماده كنم، مهمانان بسيار خسته هستند!

از جا بلند شده، به سوي دوكاني، كه چند خانه دور تر باز بود، رفت، تااحتمالا شيريني خريداري كند.
شيرخان ديگر بي طاقت شده از جا  برخواست و از در اطاق بيرون رفت. صداي صحبت زنان را در اطاق مجاور شنيد. در را باز كرد و بي محابا وارد اطاق شد در نخستين نگاه دختري را روي بستر ديد، كه با روكش بدنش را پوشيده بود ... دختر هم با نگاه ذوق زده چشم به در دوخته بود. در چشمان مقبولش اشك مي درخشيد و به شيرخان نگاه مي كرد.

اين زيبا بود، زيباي زيبا، زيباي واقعي، چشمانش، موهايش، لبانش، رخسارش، ابروانش، دستها يش همه زيبا بود.

-  تو... شيرجان هستي؟ شيرجان من، بيا، نزديك

 واز بستر نيم خيز شده بجايش نشست .

-  خوب نزديك بيا ، شيرجان...

شرف بانو و مادر زيبا خاموش بودند، چشمان شان را اشك پوشيد.

-  زيبا جان...

گلويش را عقده گرفت.

-  زيبا، آخر ، تورا با چشم خود مي بينم. زيباي عزيزم. چقدر رنج كشيدم. مرا ديوانه خيال مي كردند. صداي نازنين تورا مي شنيدم ، ولي تورا ديده نمي توانستم، گفت- شيرخان و روي بستر نشست.

-  تو مريض هستي،  زيبا جان؟

-  نه،نه ديگر مريضي را نمي شناسم، من جور هستم... خدايا شكر، كه شيرجان خود را به چشم مي بينم
 و با دست هايش بر چهره شيرخان لمس مي كرد.

-  شيرجان، توهستي، براستي تو هستي، اين خواب و خيال نيست؟

 دستها ي شيرخان هم به چهره زيبا آهسته حركت مي كرد.

-  زيبا جان، تو يك دختر تصوري نيستي ، تو واقعا وجود داري. حالاميدانم، كه تو هم وجودي داري . اين يگانه آرزويم بود...

دست هاي زيبا به دست هاي شيرخان بود، حرارت بدن يك ديگر را با خوش حالي احساس مي نمودند. حالا هر دو لبخندي از مسرت و آرزو ها به لب داشتند.

مادر زيبا آهسته دست به شانه شير خان گذاشته ، با ملايمت گفت:

-  بچيم، حالا ، كه هر دو يكديگر خود را يافتيد،زود به اطاق ديگر برو. اگر پدر زيبا تورا اينجا  ببيند، قهر ميشود.

شرف بانو با تبسمي به شيرخان اشارت  نمود. شيرخان عقب عقب رفته نا گزير از در اطاق بيرون رفت.دست هايش را به هم مي ماليدو مي بوسيد.

ساير مهمانها  پس از جابجا كردن گوسفند ها، جوال ها و مشك ها به داخل  خانه آمدند.

شورباي  گوشت مرغ، كلچه و تخم، ماست و نان گندمي و جواري وتركاري  روي سفره آمد. پذيرايي ساده ولي صحبت ها گرم و پردامنه بود . تا نيمه هاي شب قصه ها و گفتگوها پيرامون سفر خانواده شاه درواز ادامه يافت. ميزرا صدر الدين يكا يك  خانواده را معرفي نمودو موضوع توافق را به فردا موكول داشت.
چاشت روز دگر چندين نفر از موي سفيدان قريه و اقارب نزديك يكجا سفر كردند. يكي از گوسفند ان را ذبح و مقداري از برنج به رواج شتل پخته و به  سفر روانه گرديدند.

به روز ديگر بر مبناي عنعنه محل مردم قريه واقارب به منزل جمع شدند. پدر زيبا پس از معرفي دختر طلبان، مساله شيريني دادن را در ميان گذاشت، بحث هاي معمول خاتمه يافت.

پطنوسي  پر از قند و شيريني و مغز بادام، پوشيده با پارچه سبز نازك مقابل ميرزا صدر الدين ، پدر وكيل داماد گذاشته شد. با قرائت چندآيه مبارك از قرآن كريم، دستها بلند شدو دستاري بسر شيرخان بستند و مبارك باد گفتند.

بدين ترتيب بالاخره شيرخان و زيبا نامزد شدندو آغاز نوين مرحله يك زنده گي آينده دو دلداده لحظه اي بود كه شيرخان پهلوي زيبا نشيند. هر دوساعت ها  به چشم هم ديگر مي ديدندواز رويداد عجيب ارتباط مرموز باطني ، كه مدتها اين دو انسان را بهم پيوند ميداد، حيرت زده بودندو اكنون احساس  خوشبختي  عجيب  تري مي نمودند.

حس تفاهم خاصي ميان هر دو وجود داشت، گاهي با يك نگاه بدون به زبان آوردن حرف منظور هم ديگر را درك مي كردند. اين راز  را به جز ميرزا صدر الدين كسي بيشتر نمي دانست او در نظر داشت، در مورد معلومات مزيدي بعمل آورد.

شرف بانو، عصمت ا لله كاكاي زيبا را به چاريكار فرستاده و پارچه هاي قيمتي لباس و سامان مورد ضرورت عروس را خريده آوردند.

يك انگشتري بسيار درشت و پر قيمت طلا  با نگين لعل بزرگي  به انگشت زيبا نمودند.
سه روز بعد مهمانان از دره شتل به سوي گلبهار حركت كردندو مژده  خوش به خانواده با خود آوردند. در چهره شيرخان سرخي مسرت باري هويدا بود. ديگر اندوهي در سيماي  جوانش به مشاهده نمي رسيد.Ÿ
     بقیه در آینده

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

به یادگار ارغوان

شماره 137/پنجشنبه 24 اسد 1392/ 15 اگست 2013

داستان کوتاه

نوشته: سیاووش نیرو

در باره این داستان: این نه به مفهوم معیاری کلمه داستان است و نه یک فسانه، نه شعر است و نه آهنگ یک ترانه.
پارچه های عصاره ی قلب آگنده از شور و شوق جوانی و صدای تپش قلب من در سالهای عنفوانیست که آنرا 34 سال قبل به عنوان اولین قدمه ی پا گذاشتن به نردبان خاندان مطبوعات رقم زده و با نام مستعار سیاوش نیرو در شماره 3 سال 1358 مجله ی عرفان به چاپ رسانیده ام که هنوز از خاطره ی خوش لحظه ی بر آمدن از چاپ آن لذت میبرم و آنرا به مثابه ی نخستین تخته ی مشق کار مطبوعاتی ارج میگذارم.
داود سیاووش
در دامنه پر شكوه كوه خواجه (الياس)، ورود بهار را با مراسم خاصي برگزار ميكنند ارغوان زار دامنه هاي كوه و كرانه هاي درياي پنجشير منظره دل انگيزي را در حوزه گلبهار بر پا ميدارد.
جوانان قبل از آمدن نو روز تياري لازم را به خاطر آن روز ميگيرند روز جمعه طبق قول و قرار قبلي دوستان سهراب به خانه آنان آمدند تاباهم يك جا به سير گل ارغوان بروند. قمبر دوست نزديك سهراب وقتي به خانه داخل شد گفت:
- بچيم خوابت برده تو بايد كالايته بپوشي
سهراب به اجازه آنان خيلي زود واسكت چرمه يي و چپلي( پوشيده) دستار پاچ خود را به سر بسته آماده رفتن شد و آنان باهم مزاح كرده از ميان باغ هاي توت شير خان خيل راهي ميله گل ارغوان شدند. سهراب از وقتي خزان شده بود، بعد از آن از فاطمه معشوقه دوستدارش خبري نداشت در رفتن خيلي ذوق زده بود زيرا در نظر داشت با استفاده از موقع فاطمه را هم در صف دختران ببيند.
آن رو ز گرم جوشی خاصي در كرانه هاي دريا و دامنه هاي كوه بر پا بود، مرغ باز ها با مرغان كلنگي آمده بودند، بازها بودند. پاي سرك بزكشان اسپ هاي كوه پيكر خود را آورد ه، بازار كشمش پنير و سيخ هاي كباب جگر جوش و خروش خاصي داشت.
سهراب ورفقايش از ميان بيرو بار گذشته و به مجلس جوانان رفتند صداي غچك ودنبوره وشرنگس زنگ ها از دور به گوش ميرسيد.
سهراب با دوستان خود وقتي نزديك شد همه جوانان نيمه خيز شده و احترام كردند. آن ها چون شيران دلاور در صدر جوانان نشستند.لحظه اي گذشت و سهراب از جايش بر خاسته به طرف لب دريا رفته ديد كه فاطمه ميان دختران نشسته . او زيبا تر ازهر وقت ديگري به نظرش ميآمد.
چادر خرمني پيراهن موريكين با پيزار هاي زري فاطمه را درست مانند يك ماه برچه ساخته بود . محفل دختران منظره خاصي داشت . خواهر خوانده هاي فاطمه وقتي ديدند كه سهراب كنار دريا سر سنگ نشسته و به فاطمه نگاه ميكند دايره را به دست فاطمه دادند تا با آواز گيرا و سوزنده اش بيتي بخواند. واو هم اين نغمه جانانه را با دايره سرداده بود:
زدست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازم چنگلي نوكش زفولاد
زنم برديده تادل گردد آزاد
آن آهنگ مستي بخش كه با صداي امواج خروشان دريا مي پيچيد در گوش سهراب خيلي گيرنده ميخورد، او مي شنيد كه فاطمه ميخواند.
دل عاشق به پيغامي بسازد
رياضت كش به بادامي بسازد
مرا كيفيت چشم تو كافيست
خمار آلوده با جامي بسازد
واقعا سهراب با بوي جامي از دور دل خوش ميكرد . اما جوانان او را به حال خو د نمانده مزاحم اش شدند. همه گيراش كردند و گفتند كه بيايد به ميدان سنگ انداري .
او با آخرين چشم اندار به جمع دختران خدا حافظي خود را اشاره كرده و راهي زير چنار پاي مزار شد.
ديد كه سنگ اندازي شرع است و هر كس با تكبر خاصي سنگ را برداشته به پيش مياندارد وقتي سهراب را ديدند هيچكس به طرف سنگ نرفت واو سنگ را به شانه برداشته يك گامي از همه پيش انداخت . هر قدر سنگ انداختند كسي موفق به رسيدن سنگ سهراب نشد و خلاصه سهراب ميدان را برد، آ نروز عطر افشاني گل هاي ارغوان و هواي آرام و نسيم ملايم همه را به شورو هيجان وا داشته بود.
هيبت صداي امواج دريا تصميم جوانان را در مسابقات شان دو برابر ميساخت و چنار پاي مزار در سايه برگان نيمه شگفته خودميزبان صدها جوان قوي پيكر كوهستان هاي اطراف خود بود. جوانان مسرور از اين بودند كه بهار اين زيبايي بخش و پرداز دهنده مقبولي هاي طبيعت يك بار ديگر از پشت برف هاي كهنه ده و نماز جاي سر بر كشيده و يخبندان زمستان را تا كوه را به وزمان كوه پنجشير به عقب نشيني وادار كرده است.
بالاخره نوبت به پهلواني رسيد و هر كس جوره و هم زور خود را پيدا كرده و داخل ميدان شدند. اما هيچكس حاضر نشد با سهراب اعلام مسابقه دهد. هريك صدا مي كردند:
- سهراب قاضي ميدان باشد؛
از پشت سر حاضران صدايي بلند شد كه:
- سهراب چكاره اس كه قاضي باشه . مه همرايش ميگيرم
همه حيرت زده شدند كه اين كيست با سهرات پيكار ميكند . سهراب در ميان حاضران چشم اندار كرده و ديد كه اين صدا را عيسي برادر فاطمه كرده .
گوش هاي سهراب بنگس كرد، دنيا سرش مي چرخيد، رنگ اش لحظه به لحظه تغيير ميكرد. نگاه سرد او به ديد ه عيسي غلطيد و تبسمي دو ستانه به طرف او كرده هيچ نگفت. مگر دل قمبر دوست صميمي سهراب را آرام نگرفته گفت :
- اجل ات رسيده مگم.
عيسي با غرور خاصي گفت:
- پچيم كاكيته ده ميدان صدا كو
قلب سهراب به شدت مي تپيد، يادش ميآمد كه زماني چون عيسي كلان كاري بيمورد كرده ، اورا زده بود. اما فاطمه لب جوي برايش گفت:
- سهراب ! تو آدم خوبي هستي،مه ترا از جانم كده دوست دارم ، مگم عيسي ديوانه اس، به خاطرمه از ديوانگي و خطاي او بگذر.
آوازه پهلواني عيسي با سهراب به گوش ها رسيده همه مي گفتند:
اي ديوانه كيست كه با سهراب پهلواني ميكند و بعضي ها ميگفتند:
از جان خود سير آمده مگم كه كي سهراب ده ميدان ميداريه، از اين آوازه دختران هم خبر شدند، مگر وقتي فاطمه فهميد دلش مثل برگ درخت مي لرزيد و دنيا سرش تاريك شده بود. خواهر خوانده هايش به فاطمه دلداري ميدادند كه نترسد سهراب حتما غالب ميشود، اما فاطمه از اين نمي ترسيد كه سهراب پيكار كند. بلكه او ميدانست كه اين گستاخ عيسي است و سهراب چه خواهد كرد، از خطاي او ميگذرد يانه؟ سهراب در همه اين لحظات مانند شير به چنار تكيه داده به چورت رفته بود، مردم كه به دلاوري او باور داشتند با جوش و خروش خاصي صف بسته و به پرزه رفتن سر حريف سهراب شروع كردند . يكي مي گفت :-
هر كه با پولاد بازو پنجه كرد
ساعد سييمين خودر ا رنجه كرد
ديگري مي گفت:
بيادر تو چه ميگويي آدمه ديده خربوزه ببر ، چه كم داره نام خدا كليش پنج چارك اس
صف بندي ها خلاص شد و نوبت به ميدان در آمدن رسيد. عيسي قبل از سهراب به ميدان رفته آمادگي خودرا اعلان كرد. اما سهراب به چنار تكيه داده به چرت رفته بود . به نظرش ميآمد كه :
- سهراب !تو آدم خوب هستي مه تره از جانم كده دوست دارم مگم عيسي ديوانه است به خاطر مه از ديوانگي و خطاي او بگذر
اين صداي فاطمه بودكه در گوش سهراب طنين مي انداخت . سهراب غرق در رويا بود و دوستان قريب اش هم كه از نزاكت گپ واقف بودند متعجب بودند كه سهراب چه كند همه چشمان به طرف سهراب بود اما او به طرف زمين ميديد. قمبر آمده به شانه اش زد و گفت :
- برو ده ميدان ني.
سهراب به سختي به ميدان داخل شده به همه احترام كرد كه شور و هلهله در استقبال او محشر ي بر پا كرده بود . وقتي نگاه مردانه وعقاب گونه سهراب با چشمان عيسي به هم مقابل شدند به يادش آمد كه: فاطمه گفته بود:
- عيسي ديوانه اس به خاطر مه از ديوانگي و خطاي او بگذر
به طرف حاضران ديده گفت:
بيادران !مه عيسي ره بيادر خود ميدانم . نمي خواهم كه يك دل چركي در بين ما پيدا شوه، مه ازاي معامله تير ميشوم.
مگر عيسي با صداي بلند نعره زد:
- نه مه قبول ندارم، مه سرت صدا كديم ، آدم وقتي عاجز بيايه اين گپ هاره ميزنه
با شنيدن اين گپ ها چشمان سهراب از حدقه برآمده جانش ميلرزيد، دلش ميخواست چيغ بزند. دندان هاي خود را سخت به هم فشرد، مشتان خود را گره كرده و از جايش يك قدم به پيش آمد. درحاليكه دانه هاي عرق از زير تارهاي بروت اش ظاهر بود با صدايي غير عادي گفت:
بچه كاكا خوب گپ نگفتي دلم نمي خواست و نمي خواهد همرايت در گير شوم ، مگر خيلي كوتا برآدم هستي بيا كه ثابت كنيم زور و عاجزه.
آن دو به هم پنجه دادند پنجه هاي مردانه و آهن گونه سهراب به بدن نازك عيسي رسيده و با شدت بي سابقه او را به فرق كشيد، هلهله و شور روز روشن را شب ساخته بود. صدا ها ميرسيدكه:
- بزنش! محكم تر ده اي پوكه! دگه ميكني !
در همين لحطه به ياد سهر اب آمد كه:
- عيسي ديوانه است به خاطر مه از ديوانگي و خطاي او بگذر.
خيلي آهسته عيسي را به زمين گذاشت كه ناگهان عيسي از پايش گرفته اورا خيلي محكم به زمين زد . بابه زمين خوردن سهراب هيچكس خوشي نكرد و همه به عيسي لعنت گفتند. سهراب از جايش بلند شده تفي به روي عيسي انداخت و گفت:
- بچيم نامرد بودي.
بعد از آن روز ديگر هيچ كس سهراب را در صف كاكه ها نديد. او رفت و هيچكس نفهميد كجا رفت . از فاطمه نپرسيد، زيرا هر شامگاهان كه نماز گذاران به مسجد ميرفتند در زيارت پاي مزار فاطمه ديوانه را ميديدند كه شمع ها را در زيارت افروخته و در دم دروازه زيارت باماسه هاي ميدان پهلواني ميكند.Ÿ
پايان

از درواز تا کاپیسا

شماره 137/پنجشنبه 24 اسد 1392/ 15 اگست 2013

6

نوشته: گل احمد شیفته

- زيباي عزيزم! ما بجايي بنام كورآبه هستيم و پيش ميرويم ... من معلومات كردم كه به پروان نزديك شده ايم من صداي تو را طور صاف حس مي كنم مثل اينكه نزديك باشم. حالا از كورآبه پايين مي رويم...

- شير جان دلم مثل صداي تو روشن شد. پدرم يگان وقت به كورآبه رفت و آمد دار د نام كور آبه را از زبان او شنيده ام.

شيرجان!پس تو به شتل نزديك هستي!  زود زود اسپ بتاز كه من در انتظار ديدارتو چشم براه هستم
زود تر بیا كه من به كلي جور شوم شيرجان.

ارتباط مرموز قطع شدو شيرخان با يك نوع دلواپسي آميخته با مسرت روي اسپ تنها باقي ماند. حالانكه شخص ديگر همجوار ش كه روي اسپ بود، تمام صحبت شيرخان را با دلچسپي شنيده بود. استاد صدر الدين لبخندي از رضايت  به لب داشت. در اين فرصت گل بانو از نشيب راه استفاده كرده، اسپ را تندتر به حركت آورد  واز قافله سبقت گرفته از پيچ و خم دره به جلو مي تاخت وبه نقطه بلند نزديك به زاغآويدان اسپش را متوقف ساخته به منظره دور نگاه دوخت.  نظر انداز بس زيبا و مقبول بود . در مقابل يك وادي وسيع و سرسبز نمودار گرديد.

دو درياي خروشان به هم آميخته و رود خانه  عظيمي را تشكيل ميداد. زمين هاي هموار ،دشت هاي وسيع و علف زارهاي بزرگ ،گل بانو را غرق در تقكر ساخت. دلش مي طپيد، چنين منظره يي را كمتر ديده بود. به سمت چپ چهار منطقه سرسبز مرغزار پوشيده از درختان در دامنه كوه ويك دشت بزرگ به مشاهده ميرسيد. در وسعت مسير فرورفته درياي پر غريو  پنجشير، بسو ي راست در امتداد دريا بازهم زمين هاي شاداب و پوشيده از درختان بيد و سفيدار ديده مي شد و در منتهاي وادي دريا بسمت راست چرخيده ميان دره ها و كوه پايه ها ناپديد مي گرديد. گل بانو در انجام دورتر وادي يك نقطه زردرنگي را ديدكه از بالاي شيله كوه با نشيب مايل پايين آمده بود .حيرا  ن بود،  كه اين نقطه زرد چيست... شايد ريگستان باشد ولي چگونه ريگستاني گل بانو اسپ را برگردانده به عقب نگاه نمود، قافله نزديك مي شد. وقتي شرف بانو پهلويش قرار گرفت به گل بانو ديده پرسيد:

-چرا! ترا چي شد گل بانو جان ، به چه چيز مي بيني؟

- مادر! مادرجان  اينجا نزديك بيا... آنجا را ببين .چي جاي مقبولي. چي وادي بزرگي . اين درياي كف آلود، اين زمين ها، اين كوه ها چقدر زيبا است... فكرميكردم، كه من درواز نازنين خودم را يكبار ديگر مي بينم عينا درواز...

-آه خدايا!  راستي كه بسيا ر مقبول است... دخترم گل بانو تو اولين فرد خانواده هستي كه اين سرزمين مقبول را به من نشان دادي. بيا كه  بالاي اينجاي نامي بگذاريم. بنابرين من نام اين وادي را هم بنام توو هم بنام زادگاهم بهارك اسم گزاري مي كنم يعني از گل بانو گل و ازبهارك بهار را يكجا مي كنيم ازاين بعدما اين منطقه را گلبهار يا د مي كنيم بلي گلبهار نام خوبيست چطور استاد؟

ميرزا صدرالدين فكر نموده جواب داد:

- بلي البته نام مناسبي است گلبهار اما ازين و جه تسميه هدف شما چيست؟

-استاد فرزندانم همه گوش كنيد. اگر خدا بخواهد و مشكل موجود نباشد، ما بالاخره جاي اقامت خود را اينجا انتخاب مي كنيم . ماو فرزندان ماو نسل هاي آينده ما در همين جا زندگي تازه خود را آغار خواهيم كرد.

 آهي كشيده ، روبه قافله نموده گفت:

-يا ا لله حركت مي كنيم . قافله درواز از سنگلاخ هاي كنار درياي خروشان پنجشير از تنگناه زاغآويدان  آهسته آهسته به نشيبي  پيش آمدند. وقتي از دهانه درياي تنگ بيرون آمدند، سواد خان به قافله دستور داد، پياده شوند، خرگاه و خيمه ها را بر پا كنند.

ده نفر جوان پنجشيري كه شناوران و آب بازان ماهر بودند، با سواد خان و محمد آغا به مشورت پرداختند. ساعت بعد حدود بيست و پنچ جوان  تبرها و تلوردها و اره ها را به شانه گرفته به  سمت دامنه كوه بر آمده به قطع دراز ترين درختان شروع كردند، درختان ضخيم را با ريسمان هاي كيندري  يك به ديگر بستند، پهلوي هم به درازي يك ديگر در سه طبقه   محكم كردند. جوانان  شناور انجام چوب ها را به دريا كشيده روي خر سنگ  هاي وسعت دريا قرار داد ه اطراف آن را به سنگ هاي كوهي استوار ساختند.

از روي يك خرسنگ بروي خر سنگ ديگر ، كه از ميان آب سر بدر آورده بودند، چوب ها  ي بسته شده را به نظم و تر تيب  نصب نموده در كم عر ض ترين نقطه دريا، بالاخره پل اعمار كردند. رويش ر ا با شاخ و برگ درختان و جغل سنگ ريزه چم پوشيده ، خاك خشك بالاي آن هموار كردند. چند روز متواتر كار ساختار پل ادامه داشت . بالاخره كار پل به اكمال نهايي رسيده، آماده عبور افراد و مواشي گرديد. در واقع اين نخستين پلي بود روي درياي توفنده پنجشير.

صبح روز ديگر رديف قافله با احتياط از پل استنادي به آن سوي دريا عبور كردند، آخرين كسيكه ار روي پل ابتدايي گلبهار گذشتند دو جوان پنجشيري بود كه تا آن زمان داخل دريا بوده از آنجا قسمت تحتاني پل را مراقبت مي نمودند. قافله بعد از  وقفه مختصر بسوي دامنه تپه شمالي بالارفتند وروي تپه خرگاه زدند. بارها را از پشت چارپايان فرو د آوردند. فرداي آن شرف بانو نوك شمشيرش را با گفتن بسم ا لله بر زمين فرو برده رو به فرزند و اطرافيان نموده گفت:

-ما قلعه خود را اينجا آباد مي كنيم . ده ما دهكده ما قريه ما از همين جا آغاز مي شود.

اين نقطه روي تپه بعدا به كهنه ده معرو ف گرديد به دستور شر ف بانو اين زن قهرمان ميدان پايين تر از قلعه براي اداي نماز و نيا يش اختصاص يا فت، نماز جاي.

بلي اين نام تا امروز ماندگار ماند.گرچه نماز جاي اكنون  مبدل به منازل رهايشي و كشتزار گشته است.

سنگ تهداب قلعه كهنه ده را استاد صدرالدين گذاشت. يك هميان سكه از طلايي تنگه  بين يك صندوقچه آهني زير تهداب نهاده شد . كه در سال1333هجري قمري ، مطابق به 1954 ميلادي تصادفا كشف و سكه ها به موزه كابل منتقل و در غرفه آثار باستاني كاپيسا جاداده شد.

كار اعمار قلعه به  شدت پيش مي رفت . خان بزرگ  پنجشير عده از ماموران و تجاران را جهت بناي مذكور به آنجا فرستاد . دوصد چوب دستك وتير چوب را بوسيله جريان آب دريا وبه مراقبت افراد به اين جا ارسال داشت. تنظيم امور تعمير را ناصر خان وعزت خان بعهده داشتند. در كنار درياي محلي براي غرس نهال هاي جوان توت و ميوه كه خود آورده بودند انتخاب و عملي گرديد. گويا نخستين باغي بود كه در وادي كوهستان ايجاد مي شد.
اهالي بومي ساده و مطيع و سياه جرده اين سرزمين از اطراف واكناف با شنيدن م‍ژده مهاجران تازه دروازي آهسته-آهسته بدور آنها گرد آمد ه انس گر فتند و ترس و هراس شان زايل گرديد. ديگر از ديدن اين مردم تازه وارد نمي رميدند. به اثر تلقين و تشويق، مهاجران حاضر شدند، كه يكجا با آنها كار كنندو در عوض غله و خوراكه بدست آورند.

اين مردمان بومي سياه جرده در جوار بود وباش بومي ها را چشم سياه گك ها مي ناميدند، كه البته صبغه تبعيضي نداشت. لسان بومي هاي كوه بندي آميخته از پراچي  پشه اي و نورستاني و خال خال يكنوع زبان اردوي مغشوش را تشكيل ميداد. زنان بومي از قريه دورمي آمدند و گاوها و گوسفندان  مهاجران را ميدوشيدند. جاي بود و باش اين مردم را سنجن نام نهاده بودند، كه به معناي دوشنده ها است .زيرا به زبان مردم درواز" سن "دوشيدن شير را افاده مي كند.

در جوار سنجن در چشمه سار كوچكي ، يكعده بوميان بلندقامت زيست داشتند، كه بسيار فعال و پر شور بودند . دروازه ي ها اين محل را بولغين مي ناميدند. زيرا" بوله" قدبلند معني داشت .  اين مردم بومي از قريه ها مي آمدند و همراه با مهاجرين درواز بناي دوستي و كار را گذاشتند.

ساختمان ده جديد يا همان كهنه ده به سرعت پيش رفت . چندين قلعه بزرگ و كوچك و طبيله وآغيل و انبار و باغچه و كرد تركاري و مزرعه و مسجد در ظرف سه ماه آنجا  و در نكات پائييني اينجا و آنجا منازل و قلعه هاي متعدد ديگر بنا شد.

زمين باير ولي مناسب خيلي زياد بود، اما مشكل بزرگ آنهامساله آب بود. اعضاي خانواده نزد شرف بانو جمع شده، موضوع را تحت مداقه قرار دادند.شرف بانو با همراهان به طرف پل گلبهار رفته، به فيصله عمومي بادر نظر گرفتن ارتفاع و نشيبي اراضي نقط اي را انتخاب نمودندو دستور داده شد، از همان جا جوي نهر آبي به سمت زمين هاي موازي به دريا احداث كنندو بند آب گردان آبا د نمايند.

كار جوي كني با سرعت عجيبي به جلو مي رفت ،عجيب براي اينكه در  ظرف چهل روز تكميل و جريان آب و افربه جويبار پايين روان گرديد و انجا مش رفته- رفته امتداد يافته به فاصله هاي بيشتري انكشاف مي يافت و قسمت اعظم منطقه سيراب شد.

وقتی كار احداث جوي اول پايان يافت، جلسه خانواده مجدداً داير و به وحدت نظر ايجاب احداث يك جوي دومي بزرگ تر را بالاتراز نهر اولي پيشنهاد كردند، زيرا قسمتي از اراضي بالايي تا فواصل دور تر وادي آب جويبار اولي ناكافي بود.

به مشوره همه به زودي كار احداث بالايي به موازي جويبار اولي را زير دست داشتند. احداث جوي دومي در ضمن با مشكلات مواجه گرديد. سنگ هاي بزرگي در مسير جوي مانع پيشرفت كار شد. قسمتي را تاحد امكان شكستندو عده ديگر به همت مردم زحمتكش از گل ولاي به كلي برهنه كرده توسط تنه هاي درخت از جا كنده ولولان لولان از نهر اولي  عبور داده به نشيب زمين ها افگنده شد و مانع  كار رفع گرديد. دو ماه بعد جريان كافي آب از دريا به نكات دور دست وادي كوهستاني و نزديكي هاي زمين هاي آخري منطقه كاپيسا رسيد.

جريان آب پاكيزه انگيزه تازه اي به جريان زنده گي  بخشيد. آب زنده گي ، زندگي و آب دو عالم لا زم و ملزوم هم ديگر اند. صفحه ديگر براي كار و زندگي برگردانيده شد.

شرف بانو اين زن دانشمند اكنون به دومين مرحله طرح جديدش دست زد. وبه  فرزندانش گفت:

- شما  از دهي كوچ  نموده ايد وارث اين ارض گسترده را كه حالا سرشار از آب است سر براه سازيد.

بنا بر آن  طرح تازه اش را به آنها  طبق ذيل توضيح نمود:

عزت خان پسر بزرگش در نزديك مسير دو جويبار (در محلي كه بعدا بنام( عزت خيل) يا د گرديد اقامت اختيار كرد که به وارث قسمت بپردازد. براي خود و خانواده اش بكارد، بدرود و زندگي كند. ناصر خان آن طرف كوه كم ارتفاع بنام كوه بچه كه  پسانتر نامش را منطقه ناصر خان خيل ياد كردند جايگزين شد. قريه و كشتزارش را آباد و سرو سامان دهد و مستقلانه زيست نمايد. تا خود خانواده اش انكشاف كند.

پادخان و عبدي خان مي بايست در منطقه پادخيل و عبدي خيل بنام تازه تري بعدي خم زرگر زمين ها را مثمر ساخته به تربيه حيوانات و مرغداري اشتغال نموده با پشت كار و عرق ريزي آ برو مندانه  زندگي را سازمان بدهد.
براي محمد آغا و سواد خان به منظور حفظ امنيت منطقه وسيع در دو انجام با اهميت سر زمين ، يعني در محلي كه پسانتر بنام پسر آغا  جمال آغه مسمي گرديدو براي سواد خان قسمت هاي كنار دريا از سيد خيل تا سيدان معين گرديد اين دو مرد قوي، اين دو برادر در واقع مرزداران منطقه شناخته مي شوند.

در بانو با همسر ش عصمت ا لله در قريه ، كه در بلند دامنه واقع بود و بنام در بانو ياد مي گرديد به شمول نقاط سرسبز همجوار آن گوراخو و پوفدام و نواحي دو چشمه سار كه اين زن و شوهر به اين قسمت ها علاقه زياد داشتند، جا گرفتند. قلعه بلنددر آنجااعمار گرديدو باغ هاي ميوه و كشتزار ها آباد شد . به شوهر در بانو و ظيفه داد از آب چشمه بزرگ يك طره يا  كاريز ار زير دشت بسوي پايين احداث كند، تا ازاين آب قسمت هاي پايين تر از دشت وسيع استفاده كند. (مسيراين كاريز اخيرا د ر اثناي اعمار دستگاه بزرگ نساجي در سال 1953ميلادي كشف گرديد.)

و اما براي اقامت جوان ترين پسرش شيرخان، كه هنوز ازدواج نكرده بودو نزد مادر تا حدي نازدانه شناخته مي شد در ميان نخلستان توت همجوار دريا و بين دو جو يبار قلعه اي آباد كرد( كه اكنون بنام شيرخان خيل ياد مي گردد) يك كارگاه بافند ه گي جهت سر گرميش  تهيه ساختند، كه مانند گذشته براي افراد خانواده از ابريشم و نخ و پشم پارچه هاي نفيس لباس ببافد . در ضمن آن مادر به او وظيفه سپرد، كه به تكثير پيله ابريشم اقدام كند زيرا درخت هاي زياد توت جهت پيله وري موجود بود. دشت وسيع بالايي نيز که پسانها دشت شيرخان خيل گفته مي شود. دستگاه  بزرگ نساجي نيز در همين دشت اعما ر و بكار افتاد است . با دريغ اين دستگاه پر ارزش و بي بديل در اثر   بي مبالاتي هاي جنگ ويران گر محكوم به ركود شده و رو به فرسايش است.

روزی ارتباط مرموز بازهم بر قرار شد:

-شیرجان...شیرجان عزیز، به لحاظ خدا، بگو کجا هستی؟Ÿ

                       بقیه در آینده

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

از درواز تا کاپیسا

نوشته: گل احمد شیفته
5
اقوام و اقارب شرف بانو روز ديگر وقتي خورشيد يكي دونيزه در آسمان بلند آمده بود، براي وداع برون آمدند. يك وداع گرم بود. تحفه ها روي چارپايان بار شدو قافله درواز از بهارك رهسپار سفر گرديد. يكي از برادران شرف بانو با همسرودو فرزندش تصميم گرفت با خواهرش همراهي كند.
قافله از بهارك دور مي شد. تماشاي قشلاق ها، دهكده ها، كپه ها، منازل گنبدي، دشتهاي پر از گل ، دره هاي كنار رود خانه كوكچه، كشتزار هاي سرسبز، حوض هاي ذخيره آب، رمه هاي گوسفندان قره قل و اسپ هاي اصيل بزكشي، باشندگان پاك دل و دهقان پيشه و مناره هاي مساجد جالب و ديدني بودند.
دو روز در راه ، از ميان تپه ها و كوه پايه هاي پر برف پيش مي رفتند تا اينكه، به جرم در جنوب- غرب بهارك مواصلت كردند.
مردم جرم لهجه خاص خود را در كلام دارند. زيارتگاه  معروف به " آرامگاه پير آتش نفس" توجه شان را جلب و درجوار آن پهلوي چشمه آب شب را سپري كردند. در بازار جرم نعل بندي بود و چارپايان را توسط او تجديد نعل كردند.
باران شديدي آغاز شد و قافله مجبور گرديد تا بهتر شدن هوا در آنجا بمانند. در جوار هر خرگاه آتشي  افروخته شد.
عده اي از چاپ اندازان  جرم سواد خان و محمد آغا را شناختندو گوسفندان ذبح شده را آوردندوروي سفرهاي  گليمي به مهمانان درواز ي نان آوردندوبه تماشاي دواسپ  قهار و سرخون بزكشي... خان و محمد آغا تشستند كه چند مسابقه را درين جا پشت سر گذاشته  بودند.
چاپ  اندازان جوانمرد جرم طبق  عنعنه يازده گاوشيري با گوساله ها به عنوان تحفه به اصطلاح آنجا (گذر) پيشكش نمودند. شرف بانو خورسند گرديد.
سه روز بعد چاپ اندازان جرم قافله را تا اشكاشم واقع در جنوب شرق جرم بدرقه نموده و برگشتند.
يكي از خواهر زاده هاي شرف بانو در اشكاشم مي زيست، به استقبال خاله و خانواده اش آمده همه را در قلعه بزرگ دعوت كرد. ابراهيم بيك خواهر زاده شرف بانو يك عده نهال هاي جوانه توت و ناك و زردآلو و چارمغز را به پارچه هاي نمدين نمناك بسته روي اشتران با دو شتر به آنها سوغات داد.
قافله مهاجر عصر روز بعد به زيباك در جنوب – غرب اشكاشم رسيد. اهالي زيباك مردم با شهامت، شكاري و پابند عنعنات با ستاني بوده به مدرسه وعلم  علاقه مندند. حمل و نقل اجناس را روي نرگاوها اجرا مي كنند . فرزندان را براي فرا گرفتن دانش به تخار مي فرستند. فرزندان  شرف بانو در بين آنها چندين تن هم درس شان را شناختند.
پوست حيوانات، زيره كوهي، شيرين بويه، موملا يي و چوب از اقلام تجارتي شان به شمار ميرود. كلالي، آهنگري، مسگري و زرگري در زيباك رشد خوب داشت. مهاجران درواز  دوروز را در زيباك  سپري كرده، به قدر كافي استراحت نمودند، تا آماده سفر مشكل تر شوند.
هوا خوب بود، قافله پس از نيمه شب به سفر آغاز  كرد، پس از چهار روز طي طريق و عبور از چندين درياچه و سنگلاخ شام روز چهارم از فاصله دور بلند ي هاي كوه خاواك جلوشان عرض اندام نمود.
گذشتن از كوتل خاواك مشكل ترين قسمت سفر  قافله درواز را تشكيل ميداد.
در كنار يك جويبار خرگاه برافراشتند. چون كودكان احساس خستگي مي نمودند، مسافران يك روز را پاي كوتل بلند خاواك بسر بردند، كوتل پراز برف بود. كاروان ها را مي ديدند، كه با اسپ و قاطر و الاغ – از كوتل سراز ير مي شوند و حال واوضاع راه را به دروازي ها در ميان مي گذاشتند.
ربعي از روز گذشته بود و قافله درواز آماده به حركت گرديد، آهسته آهسته بسوي بلندي هاي كوتل جلو مي رفتند. براي حيوانات علوفه فراوان برداشته بودند تا در صورتي  كه چارپايان گرسنه شوند، روي برف هاي سفيد خوراكي داشته باشند.
حالا عصر بود، كه به بلند هاي خاواك در بين  طبقه  هاي برف چاي خانه ها و مهمان  خانه ها كه از سنگ بنا شده، از دودكشها دود به فضا بلند بود، نظرشان را جلب نمود، دريك كاروان سراي وسيع اقامت گزيدند. شب را با خوردن قروتي در آنجا گذراندند.
ابر هاي ضخيم و سياه در آسمان پديدار گرديد، بارش برف شروع شد. مسافران فردا صبح در حاليكه برف مي باريد، بسوي بلندي كوتل در حركت  بودند. اندي به نيم روز مانده بود، كه بر فراز كوتل خاواك رسيدند. آن طرف كوتل هوا نيم  ابر بود، ولي برف نمي باريد.
فرود آمدن از كوره راه يخ بندان بخصوص براي چارپايان مشكلاتي با خود داشت. چندين بار موقع پايين  بارها كج يا فرو مي افتاد . جوانان همسفر  قافله در فعاليت بودند، يكي دو گوسفند كه به كلي از پامانده بود، روي شتران جا داده شدند. اكثر افراد قافله پياده شدند و مراقب بارها بودند. در قريه مجاور راه بچه ها را مي ديدند كه با فلاخن گلوله هاي برف رابسوي يك ديگر پرتاب مي كردند.
روز به پايان  مي رسيد، و هوا تاريك مي شد. مسافران دروازي وارد يك قشلاق بنام ده خاواك گرديدند. خيلي خسته بودند. در نشيب كوه خرگاه و خيمه ها را برپا كردند. اكثرا بدون صرف غذا به خواب رفتند. عبور از كوتل خاواك هم براي مسافراني كه مسافه درواز فراموش نشده را پشت  سر گذاشته اند، بسيار  خسته كننده بود. تنها كسي، كه بجز  پاسبانان و رهبران قافله  خواب به  چشمش  نمي آمد، شيرخان بود، كه بيرون از  خيمه بگوشه  اي نشسته، در فكر  فرو مي رفت . درهمين شب ارتباط مرموز برقرار شد:
- شيرجان...
--بلي زيباجان... زيبا ، حرف هايم را حس  مي كني؟
- بسيار صاف ، قوي و روشن، حالا كجا هستيد، شيرجان؟
- زيبا جان... قافله ما باين سوي كوتل خاواك رسيد، امروز از بلندي كوتل  پائين آمديم و داخل اولين  قريه كچكن(پنجشير) شديم، و كم كم  پيش  مي آئيم. من خيلي خوشحال هستم، كه بتو بسیار نزديك شده ام.
-ني، شيرجان، من بسيار خوشحال  هستم، كه منتظر ديدار شيرجان نشسته ام
- زيبا، مريضي ات چطور است؟
- از وفتي  كه فهميدم تو از درواز به طرف ما مي آيي، خود را بسيار خوب و شادان حس مي كنم . دعا مي كنم، هرروز قرآن شريف را ميگيرم،مي خوانم و ماچ مي كنم.  مادر و پدرم خيرات كردند، كه من از مريضي وسواسي دور شده ام و بگفته مردم، اجينه از سرم دور شده...
- ديگر تشويش  نداشته  باش، زيبا جان...
-چند روز در كچكن ميماني، عزيزم؟
-وا لله اين را نمي دانم... اما استادم ميگويد، وقتي از كوتل خاواك تير شديم، رسيدن به پروان كار ساده است.
- قربان زبانت... قربان زبانت.... قربان...
مسير قافله درواز از ميان قشلاق  ها و دهكده هاي نزديك  به پريان و دشت  ريوت و سفيد چهر مي گذشت. سه روز درين مسير پيش رفتند. بالآخره به  خينج رسيدند.
خينج يك منطقه سرسبز و داراي آب و هواي خوب بود. كان هاي زمرد در قلب دره هاي   خينج اين منطقه را در دنياي آن زمان معروف ساخته بود. مرد قوي هيكلي با ريش سفيد و لباس پاك و چكمن برك و موزه هاي سياه سوار بر اسپ وارد  مقر موي سفيدان شد. سلامي به عزت خان و برادرانش داد. به دعوت آنها روي قاليني  در داخل خرگاه با دو همراهش نشست. بعدا معلوم گرديد كه اين مرد قشقار  خان نام دارد و علاقه  دار منطقه است. با لهجه شيرين خينج حال واحوال مسافران را جويا شد. عزت خان جاي حركت و هدف سفر و سر گذشت خانواده را به او باز گو كرد. قشقار خان پس از لحظه اي تفكر گفت:
 پس شما فرزندان شاه درواز هستيد ، شما مهمانان بسيار محترم ما هستيد. خان بزرگ  از دوستان بسيار  صميمي  پدر مرحومي شماست، هميشه از شاه ياد ميكند واز قضيه شباخون قليچ بدبخت هم اطلاع يافت. شما برادر زاده هاي او شمرده مي شويد. من وظيفه دارم كه خبر آمدن شمارا در سرزمين كچكن يا بنام تازه اش پنجشير به خان بزرگ اطلاع بدهم . اگر خان بزرگ از آمدن شما بي خبر بماند، از من سخت آزرده خواهد شد. من ديگر رفتم. تا وقتيكه من باز گردم. شما مهمان من هستيد. نفرهايم شمارا همين اكنون به قلعه مي رسانند . خدا حافظ شما.
 اين بگفت و بر اسپ سوار گرديده، حركت كرد. افراد قشقار خان ده سرگوسفند براي مهمانان ذبح كرده ، مهماني بزرگي ترتيب دادند. پس فرداي آن صبح وقتي چهارده سوار از نزد خان بزرگ پنجشير به همراه قشقار خان به خينج آمدندو پيام خان بزرگ را به شرف بانو رسانيدند. يك دوساعت بعد قافله درواز همراه با سواران به راه افتادند. در عرض راه از منطقه گنج و هارو و پيشغور وزيني عبور نمودند، به دشتك مواصلت نمودند.
از دور ازدحام مردم به نظر مي رسيد. عده اي از آواز خوانان محلي هر يكي دايره و دف و چنگ بدست داشته، سرودهاي مقبول مي خواندند. پيشاپيش مردم، خان بزرگ پنجشير با لباس سفيد، واسكت سياه و دستمال گل سيب به كمر و موزه هاي بلند به پابا لبخندپر مهر به استقبال  مهمان دروازي آمده بود. چند گوسفند دست و پا بسته روي زمين ديده مي شد. گويي نيمي ازاهالي دشتك و خينج و پيشغور اينجا جمع شده اند.
وقتي قافله نزديك آمد، خان برزگ به جلو رفته با هريك از فرزندان دوستش بغل كشي كرد. مردم دامنهاي پر از چارمغز را به سر مهمانان  ريخنتدو عنعنه قديمي مهمان نوازي را به جا آوردند.
گروهي از زنان و دختران پنجشير از عقب مردم بسوي شرف بانو، در بانوو گل بانو و مهمانان زنانه شتافته، ايشان را درميان گرفته ، با خود بردندو خودشان هم به سواري اسپ هاي يك جا با اسپ ها حركت كردند.
خان بزرگ  پردل خان و چهار پسرش  پيشاپيش قافله از دشتك به سوي اومرز روي اسپ ها حركت و دستور داد تا افرادش بارمه و چهار پايان به آرامي براه ادامه بدهند. خود و مهمانان به سرعت از اومرز و دو آب همجوار چهار قريه و دره هزاره به صوب بهارك و دره سنگانه و آستانه و جنگلك پيش رفته، از درياچه خروشان پارنده نيمروزي به بازارك رسيده، به سمت قلعه مستحكم داراي برج و باره يازده مهره يي نزديك شدند. قلعه دومي كه همجوار اين قلعه بود براي  زنان اختصاص يافته بود.
استقبال گرم  صورت گرفت . روياروي قلعه رديفي از ديگ هاي بزرگ روي آتشدان ها قرار داشته آشپزان مصروف پختن غذا بودند بازارك جاي آبا دي بود. رودخانه پرصداي بنجشير از جوار بازارك عبور مي كرد.
بازار بزرگ و پر هياهو، مساجد مدرسه و منازل بازارك به دو طرف درياي زلال و كف آلوده به مشاهده مي رسيد. ازنقاط مختلف چاپ  اندازها با اسب هاي بزکشی براي مسابقه كه در نظر بو د فردا بعداز ظهر به استقبال مهمانان خان بزرگ برگزار شود حاضر شده مي رفتند البته در اين مسابقه سواد خان و محمد آغا اشتراك نمي كردند  زيرا اسپهاي شان نياز به استراحت داشتتد.
ازهر سو گوشت آهو ،كبك دري، كلنگ ،خرگوش، مرغابي و ماهي براي غذا ي مهمانان سرازير شد. شاعران، خوش خوانان و نوا خوانان پنجشير  به بازارك دعوت گرديدند  و براي خوشي مهمانان طرب تشكيل دادند.
خان بزرگ پردل خان بعدا به قلعه حرامسرا آمده به شرف بانو همسر دوستش و مهمانان زنانه خوش آمديد گقته واز حال و احوال، از سفر و مشكلات راه پرسش هايی كرد. شرف بانو بعد از سپاس گزاري قصه كرد.
خان بزرگ چند سال قبل مهمان شاه درواز بود. از خاطراتش با شاه ياد نمود .خياطان كابلي با دستور خان براي هر يك از مهمانان لباس های فاخر ساختند. مدت دو هفته را خانواده شاه درواز به مهماني، تماشا،شكار،  كوه گردي و شنيدن سرودهاي "سنگردي" پرداختند. همسر و دختران و عروسان خان گلوبند و انگشتر و گوشواره  هاي زمردي به  زنان مهمان تحفه دادند. دروازه  سه كتابخانه بروي استاد صدراالدين و فرزندان شاه باز بود.
خستگي ها از چهره مسافران زدوده شدو نيروي تازه يافتند. دو هفته فراموش ناشدني بالاخر بسر رسيدو مهمانان از خان بزرگ و خانواده اش اجازه مرخصي خواستندو پيشنهاد خان را در پنجشير اقامت گزيدن با احترام ومعذرت رد كردندو دلايلي ارايه كردند.
صبح يك روز خان بزرگ و افرادش با مهمانان از بازارك برون آمده واز بلندي هاي سريچه (تپه سالارشهيدان )گذشته به ميدان مرغان و منطقه آو  دوآوه و رخه پرجمعيت عبور نمرده آنها را بدرقه كرد و شبي را يكجا در منزل حاكم رخه همراه شان( سپري نموده) خود به بازارك برگشت.
قافله درواز، دشتك، لنگر خانه و علاقه تاواخ و آب دره را به آرامي پشت سر گذاشته شب را نزد( پيرانابه )سپري كردند، صداي چرچرك ها از بالاي درختان در تمام شب  بلند بود.
سحر گاه از عنابه به نشيب ملكان و قلعه ميران شاه همچنان به زمان كور رسيدند و پيس از توقف كوتاه و صرف غذا بطرف كور آبه روان شدند. مردم قريه ها با شنيدن صداي جرس و زنگوله هاي شتران از منزل بيرون آمده به تماشاي عبور قافله روي سنگ ها  نشستند. در عرض را ه شيرخان پهلو به پهلوي ميرزا صدرالدين اسپ ميراند. در همين اثنا ارتباط مرموز دوباره برقرار شد.
-شيرخان شيرخان آخر تو كجاستيŸ
بقیه در آینده

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 135/ پنجشبه 10 اسد 1392/ 1 اگست 2013
4
نوشته: گل احمد شیفته

معمولا قليچ، فرمانرواي درواز، در هر فرصت مساعد چند تن از افراد شرر پيشه خود را به منظور دستبرد و آزار خانواده شاه فقيد توظيف ميكند. دوشب قبل هم آنها به نواحي قلعه هجوم آورده سه تن دهقانان شرف بانورا مجروح ساخته، در مقابل يك نفر كشته دادندو چهارده نفرشان بابدن خون آلود از آنجا فرار كردند و اين واقعه به افراد خانواده اثر گذاشت. شب هنگام اعضاي  فاميل، وابسته گان و افراد وفا دار آنها داخل  قلعه دور هم مي آمدند و جهت ترتيبات امنيت رويداد هاي مشابه آينده به جلسه و گفتگو مي پرداختند. پيرامون تهيه سلاح بيشتر، حفر خندق ها، پيره داريهاي شبانه و امثال آن را مطرح كردند.
هريك از اعضاي خانواده حق داشت اظهار نظر كند. چون نوبت سخن به شيرخان و گل بانو رسيد، شيرخان گفت:
- مادر، من تمام نظرات خانواده را شنيدم. حالا نوبت من است. من نظر خاص خود را دارم، خواهش مي كنم آن را به غور بشنويد.
از زماني كه پدر ما شهيد شد، وضع خانواده دگر گون شده است.
ما هميشه به حالت دفاع بسر مي بريم. قليچ افراد زياد دارد. ما نمي توانيم هميشه در جنگ باشيم، ولي نيمي از عايدات املاك راوقف مسايل دفاع مي سازيم. من نظرم را به  همه تان مي گويم، اگر معقول پنداشته شود، به آن عمل خواهم كردواگر مورد پسند نباشد ودلايلي دارند، هر كسي بايد نظرش را بگويد. پيشنهاد من اينست، كه خانواده ما بطور دسته جمعي از درواز دوست داشتتي خارج و رهسپار جنوب شويم . براي اينكه راه هاي ديگر را قليچ بروي  ما بسته است.
ما، به آنچه توان انتقال دارد، به سمت جنوب مهاجرت مي كنيم . خدا مهربان است. ممكن سرنوشت مارا بجاي بهتري جاي گزين سازد، كه ازهر نگاه با شرايط فعلي ناآرامي درواز مساعد. ما به جاي  بهتري مي رويم و نسل  آينده خانواده ما در آنجا زنده گي كند و زنده گي با سعادتي را آغاز خواهيم كرد.
سكوت بر فضاي اتاق مستقر گرديد. بعضي خاموش، برخي حيرت زده، گروهي راضي و قسمتي هم ناراضي به نظر مي رسيدند.
نخستين كساني كه با مفكوره شيرخان همنوا شدند عزت خان، عبدي خان و گل بانو بودند. دُر بانو رو به شوهر نمود. همسرش سر را به علامت قبول حركت داد. ديگران سوال كردند:
-" پس، با املاك مواشي وقلعه چه كار كنيم" ؟
استاد صدر الدين رو به شرف بانو نموده گفت:
-اگر چه من خود را جز اين خانواده ميدانم، ولي اجازه و حق بخود نمي دهم، كه در امور داخلي خانواده شاه مرحوم مداخله كنم. ولي صرف مي توانم بگويم، كه نظر شيرخان را به عنوان يك نظر نافع و معقول مي پسندم. توجه كنيد، زنده گي خودش يك سفر است، تغير جاي رهايش افق ديد شما را وسيع مي سازدواز  جانبي  هم  حس كينه توزي دايمي را در برابر قليچ را هزن  برداشته وزنده گي هر كدام ماو شما را بسوي مسئوليت، آرامش و انكشاف  مي كشاند.
شايد خواست الهي باين باشد، كه به لطف شيرخان از زادگاه خود دور شويم  و هجرت كنيم. زمان ورطه بر مسلمانان، كه عده شان از چهل نفر تجاوز نمي كرد تنگ شد، حضرت پيامبر اسلام(ص) دستور داد تا عده اي به كشور حبشه مهاجرت كنند. ماهم پيرو پيامبريم. در مورد زمين ها و باغ و قلعه نظر من اينست، كه چون ما اين املاك را به همت پدران خود وعرق ريزي دهقانان آباد كرديم، براي جبيره زحمت شان زمين ها را به آنها بر اساس تعداد اعضاي خانواده واگذار كنيم. چندتن آنها به انتخاب همه به داخل قلعه جاي گزين شوند، از باغ هاي اطراف قلعه مي توانند نصفا- نصف ثمر برداشته فوايد آنرا به دو حصه تقسيم كنند. سهم شان را عادلانه براي خود بگيرندو سهم شمارا يا جنس يا نقد به خانواده به هر جاي كه اقامت اختيارمي كنند، انتقال بدهند. اين يك پيشنهاد است، نه كدام يك نظر قاطع.
اگر به آن موافق باشيد، فيصله بدست خود شماست و اگرآن را رد مي كنيد، اختيار داريد.
پس از غور و بحث، فرزندان و مادرشان طرفدار نظر استاد گرديده، آن را پذيرفتند. دهقانان مردو زن، پيروجوان سرهارابرهنه كرده، به دعا و سپاس وفيصله كردند، كه جوانان قسما خانواده را تا جاي استقامت شان همراه و ياري خواهند كرد.
از فرداي آن روز حالت تازه در داخل و خارج قلعه ايجاد شده بود. در زندگي هم صفحه نويني باز گرديد. شورو شعف تازه به چهره افراد پديد آمد. قلب خورد و كلان مي طپييد. مردم درواز گروه – گروه با سيماي متاثر به قلعه مي آمدند. تا به نوبت با خانواده شاه ديدار ووداع نمايند.
قاضي شهر آمد و اسناد و قباله هاي واگذاري املاك را تنظيم و مهر كرد. خبر مهاجرت احتمالي اين خانواده در حلقه مردم آن سرزمين پيچيد. هفته بعد قليچ خان نيز ازين خبر آگاهي حاصل كرد. در ظاهرو اكنش نشان نداد، ولي در باطن خوشحال گرديد.
آماده گي هاي جهت اين سفر طولاني گرفته شد. 25قاطر نيرومند به مواشي افزوده شد تا در خدمت قافله قرار گيرند.
عده افراد خانواده درين وقت به 38 نفر مي رسيدو تعداد عمومي به شمول همبسته گان و عمله به 94 تن بالغ مي گرديدو اكثرشان با خود سلاح داشتند. پنجاه راس اسپ، سي و پنج راس قاطر، يازده مركب، هشت شتر، بيست و پنج راس گاوشيري، ده راس نرگاوقلبه اي، دوصد مرغ خانگي، يك پشك و يك طوطي سبز رنگ گل بانو هم، شامل قافله آماده به حركت بود. آنچه اثاثيه و فرش قابل حمل بسته بندي شده مابقي به عمله و دهقانان و سايرمردم تحفه گرديد.
محمد آغا و سواد خان به صفت رهبران اين قافله منتخب  شدند. مسووليت سراسري سفررا شخصا شرف بانو به دستياري پسرش عزت خان به عهده داشتند.
خويشاوندان شرف بانواز منطقه بهارك براي وداع به درواز آمدند. البته ترك درواز براي خانواده خيلي مشكل و غم انگيز بود. ولي از جانب ديگر مفكوره سفرهمواره يك نوع ذوق زدگي با خود دارد، كه در چهره اكثر افراد جوان خانواده محسوس بود. ذوق زدگي به جهت يك سرنوشت نوين،
سحر گاه يكي از روز هاي اول بهار سال 941هجري شمسي، مطابق سال1562ميلادي، يعني 432 سال قبل از امروز(تاريخ مورخ كتاب) هنگامي كه در افق روشني روز نيامده و مرغان سحر خيز درواز هنوز سر بزيربال نهاده بودند، قافله خانواده مهاجربه دعاي مسن ترين مرد دروازبه حركت آغازنموده بر اسپها سوار شدندو سمت جنوب را در پيش گرفتند. طبق معمول دروازي ها به مجردي كه قافله چند قدمي دور شد، هر يك از همسايه ها ظرف آبي عقب آنها روي زمين ريختندو به قافله بزرگ تا وقتي در لابلاي تاريكي سحرگاهان چشم دوختند، كه قافله رفته رفته از نظر دور ودورتر و بالاخره ناپديدگرديد. ديگر صداي جرس و زنگوله های آويخته به گردن شتران را نمي شنودند. قافله درواز از نقطه معلوم بسوي نقطه مجهولي روان گرديد. سرنوشت زنده گي غالبا هدف نا معين مقابل خود دارد. انسان نمي تواند جريان فرداي  امروزش را پيش بيني كند. قدم هاي نا مشخصي به جلو گذاشته مي شود، ولي در خلال همين حالت انسان هدفمند راهش را در زندگي باز نموده با شكيبايي به سمت هدف انتخاب شده پيش مي رود. قضا و اتفاق به شانس اورا ياري مي كند. اين جاست كه نقش يك عزم و هدف برنامه ريزي شده پابپاي عامل يا عواملي داراي اهميت خاص خود است.
افراد قافله ماهم دل به دريا و سر به صحرا زده هر لحظه از وطن اصلي شان، از درواز  دور مي شدند. بايد دانست درواز در كجاست:
درواز تقريبا شمالي ترين نقطه مرزي كشور مابوده ورود خانه پنج از سمت شرق، قوسي زده بسوي غرب درواز به جريان هميشه گي خود ادامه مي دهد . در مركز اين قوس نيم دايره اي بالاي منطقه درواز قرار دارد . جائيكه خط71 درجه طول البلد شمالي با خط38 درجه و 26 دقيقه عرض البلد را تقاطع  مي كند. سمت شرقي آن با كوه هاي مرتفع پوشيده و هر چند بسوي غرب نزديك شويم، نشيب زمين بيشتر مي گردد. در قسمت ارتفاعي بدخشان جوار غدير يا قول شيوا، منطقه خوش آب و هوا ي شغنان قرار دارد.
قافله درواز جهت جنوبي-   غربي  راه را كه دره هاي هموارتر از شرق دارد، در پيش  گرفت. چكاچك سم اسپان، بع بع گوسفندان، نواي ني دهقان بچه ها، غريو رودخانه هاي روان،بانگ خروسان، گفتگوي آهسته مهاجران، صداي پرشرنگ رنگوله شتران سكوت فضاي دره را مي شكست.
قافله تازه نفس  درواز به را هپيمايی ادامه ميدادند. افق اندك اندك روشن مي شد. هواي مطبوع و ملايم بهاري رخساره هاي مهاجران رانوازش مي داد.
سواد خان كه پيشاپيش قافله حركت مي كرد، اسپش را توقف داده، دست بلند كرد. قافله ايستاده . بعد از اداي نماز و صرف مختصر صبحانه به حركت افتاد. سه بار طلوع و غروب آفتاب را ديدند و قافله به وادي راغ رسيد. در دامنه تپه زمردين خيمه ها را بر افراشتند، شب را در آنجا سپري كرده از غذا هاي كه، با خود داشتند صرف كرده، چهار پايان و مرغان را نواله و علوفه دادند.
سحر گاه روز ديگر از وادي راغ به حركت افتاده، از كوتل عبور نموده، به ميدان همواري قدم گذاشتند. چهار روز ديگر طي  طريق مي نمودند، از  دور سقف بناهاي گنبد مانند خواهان نمودار گرديد. اهالي اين سرزمين مهمان نواز و مهربان اند. قافله بعداز يك روز توقف در خواهان، كه ريش سفيدان آن محل به صبغه پيشواز از آنها بولاني گرم و خربوزه خشك و بادام عرضه كردند، به سمت جنوب غربي حركت كرد. در ظرف  پنج روز به شهر  بزرگ  مواصلت كردند. درين جاهم بازار پر جمعيت و بزرگ متاع موارد ضرورت شان را خريدند و راه خود را پيش گرفتند. پس از حركت از آنجا  شام روز ششم در مركز فيض آباد بودند. فيض آباد شهر با صفائيست. نفوس آن بيش از  جاهاي ديگر بوده ويك مركز بازرگاني شمرده مي شود. چاي خانه ها ي گرم و پيشامد ورفتار مردم آن گرم تر.
بازار سر پوشيده  فيض آباد رونق  چشمگيري دارد. دست فروشان قيماق و پنير و نان گرم عرضه مي كردند. روز دوشنبه و پنجشنبه را بازار و ميله مي نمايند. نخاس پر از مواشي، مندوي مامون از غله و دوكاندارها اشياي بنجاره را به بازار مي كشند. از دامنه و دره  كوه خواجه محمد زيره و روغن زرد و تخم جوشانده به فيض آباد مي آيد.
خان منطقه كشم، كه از دوستان قديم شاه و ضمنا خسردربانو بود، نزد آنها آمد و قاطعانه دعوت نمود تابه كشم، در غرب فيض آباد بيايندويك هفته مهمان او باشند. مسافران درواز يك هفته را در كشم بسربرده، از كباب كبك آنها  لذت بردند. عصمت ا لله و خان كشم تحفه هایی به آنها داده، به فيض آباد برگرداندند. قافله يك روز حركت كرده، شام روز ديگر به بهارك رسيدند، كه در جنوب شرق فيض آباد واقع است. بهارك كه زادگاه مادر خانواده، بعني شرف بانو بود، تمام خويشاوندان نزد آنها آمدند. ماماي شرف بانو قلعه مستحكمي در بهارك داشت. خانواده شاه و همراهان هشت روز در باغ بزرگي برادر شرف بانو مهمان بودند.
عصر اين روزها شيرخان به تنهايی در كشتزار ها قدم مي زد، كه نا گهان ازتباط مجهول دوباره برقرار شد.
-. شيرجان، شيرجان، زيبايته فراموش كردي. ؟
-. زيبا جان، خوش حال شدم، كه باز با تو صحبت مي كنم. زيبا، كسي را، كه من نمي توانم از يا د ببرم تو هستي .
-زيبا جان، چه حال داري.
-. من... حالم  خوب است، هنوز تب  قطع نشده... اما شير جان... من صدايته روشن تر از سا بق مي شنوم، چرا. ؟
-. من هم صداي تورا واضح ترحس مي كنم، ريبا جان ... .
-.تو حالا كجاستي شيرجان؟ ... .
-. بايد برايت بگويم، كه به همان قولم وفا كردم ... من حالا در جايي بنام بهارك هستم... زيباجان سي و شش روز پيش خانواده ما از درواز حركت كرده، به طرف جنوب در حال سفر هستيم... حالا ميدانم، كه چرا صداي  نازنين زيبا جانم را صاف تر مي شنوم... من هر روز به طرف تو نزديك تر مي شودم. .
- . آه ، واه خدايا ... خدايا من هرزور به طرف تو نزديك تر مي شوم... .
-. الهي شكر... من  به مقصد رسيدم... حالا ديگر جور خواهد شدم، ديگر مريض نخواهم بود... شيرجان عزيز... زودتر پيشم بيا... خدايا من چقدر خوش هستم.  .
-. ما فردا صبح وقت از بهارك حركت مي  كنيم. .  . خدايا شكر... خدايا.
 ارتباط مرموز قطع شد. اكنون صداي متين مردي از عقيبش به گوش شيرخان رسيد:
- فكر مي كنم تو به منظورت مي رسي، شيرخان عزيز.
-اوه... استاد محترم اين شمائييد؟
-من تا حدي از راز زندگي ات آگاه شدم، تشويش نداشته باش، قولي كه بتو داده ام، به آن وفا خواهم كرد.
-استاد... از شما ممنونم... ولي ... من كدام راز..
-شايد چنين باشد، شيرخان، من استاد و ضمنا دوست توام، مانند فرزندم به تو علاقه مند  هستم، به تو اطمينان  ميدهم، كه كم كم بسوي خوشبختي و آرزويت نزديك  شده ميروي، بعدا درين باره صحبت  خواهيم كرد. من به وجود تو افتخار مي كنم.
-ممنونم استاد گرامي..Ÿ.
 بقیه در آینده

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

از درواز تا کاپیسا

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013
3

نوشته: گل احمد شیفته
- "بلي، زيبا جان،مي شنوم، توهم گپ مرا براستي مي شنوي"؟
- "من به درواز هستم، زيبا جان..."
- "درواز؟ درواز در بدخشان است”
- "بدخشان؟ بدخشان در بدخشان است" تودر كجاهستي،زيبا"؟
- شُتل. شُتل در كجاست"؟" در پروان" پروان در كجاست"؟
- "توهم جواب مرا تكرار مي كني، زيبا! ما چطور صداي يك ديگر را خوب مي شنويم. من اين مطلب را هيچ نمي فهمم. تو چطور مرا شناختي"؟
- "عجب است، تو صحبت مرا با استادم شنيدي، كه استاد نام مرا گرفت... تو چطور ازين فاصله دور حرف ها ي مرا مي شنوي؟..."
- ”فهميدم، فهميدم، تو تنها صداي مرا مي شنوي كه من يك جمله عربي را از زبان دري اين طور ترجمه مي كنم: اسم من شيرخان است و تو حرف مرا شنيدي، اما چطور؟... چرا خاموش هستي، زيبا ، زيبا، چه شدي؟
سكوت.
استاد صدرالدين تمام اين صحبت عجيب را از پشت در شنيده بود.
زيبا، درواز، بدخشان، شتل، پروان. ترجمه جمله عربي به خاطرش آمد. اين واقعا چنين بوده است. واقعيت دارد، اما چه قدر عجيب است. بايد در زمينه با استادان روان شناسي مدرسه بزرگ تخارستان تماس گرفته شود . صبح روز بعد ميرزا صدرالدين سوار به اسپ رهسپار مدرسه معروف تخارستان در قندوز گرديد. وقتي به مدرسه رسيد، فورا مساله را بااستادان و دانشمندان مطرح نمود. گفتگو و مناظره علمي مبسوطي ميان شان در گرفت. بگو مگوها به درازا كشيد. يكي اين حادثه را تمارض و اغواگري فكر مي كرد. ديگري آن را يك خلسه مي دانست. بعضي آنرا عارضه رواني تصور مي نمود ، اين و آن چيزي و نظري اظهار كرد. ميرزا صدرالدين دلايلي براي اقناع آن ها ارايه نمود. يك استاد روان شناسي كهن سال، كه تا آن وقت حرفي به زبان نياورده بود، آغاز به سخن كرده گفت: " اين سلسله مسايلي است، كه باري از دانشمندان عهد عتيق به آن تماس گرفته" براي روشن گردانيدن اذهان مردم آن زمان شمه اي از آن را ياد كرده، ولي همين انكشاف تازه در لابلاي تاريكي هاي زمان محووبه فراموشي ها در انبار انديشه هاي رد شده سپرده است. غافل از آن، كه روال انديشه هاي بشري خصلت يك پديده را دارد و پديده ها به حكم قانون طبيعي نابود نمي شوند.
چنانچه، زمان حال يك آن فاصل است، كه آرام و يك نواخت از گذشته فرومرده و فراموش شده به آينده تازه عبور مي كند. ولي پديده هاي اندوخته زمان گذشته را با خود مي آورد. فرضيات و قوانين به يك اندازه برلبه لغزشگاه اند و قانون اثبات شده جاويداني در علم نشان نمي توان داد. اكثرا معلوم غير مسبوق و شكار انديشه هاي عريان گذشته اند.
اكنون ما به پديده هاي برخورده ايم، كه ريشه اش تا ژرفاي زمان گذشته مي رسد، پديده انتقال فكر از فاصله بعدي، بعضي از انسان ها داراي چنين استعداد عجيب مي شوند. اين يك حقيقت ثابت تاريخي است، كه افلاطون يوناني فاصله چهار صد ذراع دور از مقر باغ اكاديمي اش به يكي از شاگردانش مبادله افكار مي كرد. شايد دانش فردا ازين پديده بهره بردارد، ولي ما امروز اجازه نداريم منكر آن شويم. زيرا به آن رابطه رواني به درستي پي نبرده ايم و قصور هم نداريم. انتقال افكار از فاصله بعدي، كه يك نام قديمي لاتيني هم دارد و من درين جاي كتاب آن را دارم، ولي فعلا بيادم نيست.
اين مرد جوان شاگرد استاد صدرالدين بنام شيرخان و آن دخترك مفهوم بنام زيبا هم احتمالا داراي همين استعداد هستند. جناب صدر الدين، شما به يقين روي اين موضوع جالب بررسي خواهيد كرد، از موجوديت آن محل، يعني شُتل در سرزمين پروان آغاز كنيد. ببينيد، جايي، محلي، بنام شتل در پروان، كه از روي تاريخ و علم الارض با نامش آشنا هستيم وجود دارد يا ندارد. از شما مي پرسم، كه شما گاهي هم در درس تان از علاقه بنام پروان به شاگرد تان چيزي گفته ايد؟نه، خير . . پس حرف من هم تمام شد..
جلسه استادان مدرسه بزرگ تخارستان هم پايان پذيرفت. ميرزا صدرالدين سوار به اسپ شده، به درواز برگشت. بدون اينكه ازسفرش واز مذاكره با استادان حرفي به زبان بياورد. به شرف بانو ويكي دو فرزندش بعدا گفت نبايد چنين فكر كنند، كه شيرخان دچار اختلال دماغي شده است. زيرا براساس بررسي هاي شخصي او، نقيصه فكري در شيرخان متصور نيست وچاره اصلي مساله اينست تا هر گونه خواست و آرزوي اين پسر جوان بر آورده شود. فرضا اگر خيال كدام سفر را داشته باشد، استادش اورا در هر كجا، كه بخواهد همراهي خواهد كرد و چنين و چنان... گفته هاي معقول استاد صدرالدين تا حدي قناعت اعضاي خانواده را فراهم كرد، ولي تشويش قلبي يك مادر بخاطر فرزند به اين گفته ها رفع نمي شد. زيرا خود ديده بود، كه شيرخان با خود حرف مي زد. دختري با نام زيبا در منطقه درواز باين شرايط وجود نداشت. دُربانو روز ها در پي اين امر تلاش كرد، ولي به جز دو زن به سن هفتادو چهل ساله كسي را به اين نام نيافت.
بارديگر همان نداء به شيرخان افسرده دل آمد:
- " شير جان... تو حالا كجاستي؟ چه مي كني" ؟
- " من سر كشتزار ها هستم، زيبايم،به درواز" .
- " شيرجان، مگر نمي شه كه از كسي پرسان كني، درواز از شتل چقدر دور است"؟
- " اين كار را حتما مي كنم، زيبا جان"
- "مي خواهي چيزي برايت بگويم"؟
- " هان، بگو ، زيبا، بگو"؟
- "من در دنيا تورا ..."
- "بگو، زيبا، بگو"
- "اول تو بگو..."
- " من تورا ، تنها تورا دوست دارم، زيبا!"
- " دوري راه درواز را از شتل از كسي پرسان مي كني" ؟
- " بلي،بلي ، همين امروز ".
- شيرجان، مادرم مرا مي گويد وسواسي شدي. دلم مي شود يكبار برويت، به سرت و دستها و پاهايت دست بكشم، كه براستي تو، تو هستي" .
- زيبا جان، من يك آدم زنده هستم، من هم آرزو دارم، كه ترا يك بار از نزديك لمس كنم، ترا ببينم، به مو هايت دست بكشم... " .
- "راستي، شيرجان ، تو چند ساله هستي" ؟
- "نوزده ساله"
- " واي، خدا، من هم نوزده ساله هستم" .
سلسله ارتباط مربوط قطع گرديد. در سيماي شير خان مغموم يك شادي پديد آمد. آن روز صبح اشتهاي بيشتر به ناشتاي صبحانه داشت. خواهر كوچكش گلبانو خنديده گفت:
- برادر جان، امروز هر قدر مي خوري سير نمي شوي.
مادر به گل بانو گفت:
- عوض اين گپ ها، بياور، مسكه و عسل ونان ديگر بيار، كه برادرت نوش جان كند.
شيرخان در تمام روز خوشحال به نظر ميرسيد، روي كارگاه مي نشست و پارچه حريرابريشم مي بافت. اطفال در بانو را در آغوش مي گرفت، با برادرانش كمك مي كرد. ساعتي بعد سوار به اسپ شده، به نزد استادش رفت. پس از پايان درس نا گهان از استاد پرسيد:
- استاد، ممكنست بپرسم، فاصله راه بين بدخشان و پروان چقدر است؟
- نام پروان از كجا مي داني، شيرخان عزيز؟
- من ديروزم را به كتابخانه سپري كردم.
- خيلي عالي، شيرخان، گمان مي كنم به تخمين قريب به يقين بسواري اسپ تا رسيده به پروان حدود يك ماه و چند روز را در بر مي گيرد. پروان تا كاپيسا نزديك است،همجوارش دره اي پيچيده بنام كچكن يا كچكنه (پنجشير) وجوددارد، مي گويند مناطق خوش آب و هوااست...
- درين جا كدام دره يا محلي بنام شُتل وجود دارد ؟
- فعلا نمي دانم، شايد باشد، چرا؟
- هيچ، همين طور...
- شيرخان، ميل داري روزي به پروان سفر كنيم؟
- اوه، استاد عزيز، يكي از آرزوهايم همين است...
- خوبست، منتظر فرصت بمانيم، من بندو بست كار را آماده مي سازم، گپ بين ما باشد، فهميده شد؟
- بلي استاد عزيز...
- بلي رفتن باين سفرعزم و نيرومندي مي خواهد. تو كه اين طور خاموش و افسرده و مغموم باشي، سفر برايت مشكل خواهد بود.
- نه، نه، استاد، من... من ديگر ناجور نيستم و براي اين سفر تمام نيروي خود را آماده خواهم ساخت.
- اميد وارم چنين باشد!
هفته ها يكي پي ديگر مي گذشتند. ابعاد زمان به سرعت از آينده هاي مملو از آمال و آرزوها، تنگناي حال را پشت سر گذاشته، به ماضي و گذشته هاي اندوخته از خاطر ه ها مي گراييد، خاطره هايي كه يكي را تلخ كام و ديگري را شيرين كام مي ساخت.
در يكي از روز ها ار تباط نا مكشوفي مجددا برقرا ر گرديد:
- " شيرجان، شيرجان عزيزم، چه حال داري"؟
- " زيبا جان، من خوب هستم، تو چطور"؟
- " من تب داغ دارم، جانم را مي سوزاند"همين حالا روي چارپايي به بستر افتاده و تب دارم. به من مي گوبند كه گاهي هذيان مي گويي، ولي من باتو حرف ميزنم، مريض هستم
شيرجان، نشود كه يك روز تورا نديده چشمم پت شود. واي، خدايا، چطور كنم؟ تو، تو نمي تواني پيشم بيايي؟ . شير جان، به خدا پيشم بيا، باز پيشيمان مي شوي... "
- زيباي عزيزم، اگر زمين به زمان بخورد، قسم به خدا و به جان تو، كه من پيشت مي آيم. مي آيم و پيشت ميمانم. تا زنده هستم، باتو خواهم بود...".
- "شيرجان، تو اشكهايم را نمي بيني؟ ... هر وقت تنها باشم، گريه مي كنم... يا مگر... شيرجان، اگر بيايي زنده مي مانم. "
- زيبا، زيبا جان ، حوصله مند باش . من هم مي خواهم از درواز بال كشيده پرواز كنم و خود را بتو برسانم... من فيصله ام را كرده ام، پيشت مي آيم . مي خواهم تورا زنده و سلامت و تندرست ببينم...؟
- " مي آيي؟ قول است؟"

" هان، مي يايم، قول است".Ÿ بقیه در آینده