۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

خزان بعد خزان!...


حاجي فيروز!...

اين شعر را، در همين عيدي كه گذشت، عيدي كه با‌ آزمايش يكسال ديگر، از سالهاي جواني را، در قمارزندگي، به پيري باختم! عيدي كه از بس محنت بار بود، شكسته بودو نزار، مثل خيلي از هموطنانم، اصلاً او را نشناختم..

از زبان تيره بختان سيه روز سيه ، كه «حاجي فيروزشان» مينامند ساختم...

اي كساني كه در اين كشمكش عيد سعيد

سرخوش و بيخبر و مي زده با روي سپيد

غرق در شوكت و در مكنت و بدمستي پول!

بسياهي شب، بخت بدم مي خنديد

مي نپرسيد چرا؟

از چه، اين هموطن لخت، باين صورت زشت

رو، سيه ساخته و كو بكو افتاده براه!

آخر اي هموطنان!

سرگذشتي است مرا تيره، در اين روي سياه!

لحظه اي محض خدا، خويش، فراموش كنيد:

«داستان غم پنهاني من گوش كنيد»:

.*.***

در دل آتش فقر

دامن خاموشي

از همه تلخي جانسوز كه يك عمر چشيد:

قلب من..

قلب من بسكه طپيد!

قلب من بسكه شكست!

نفسم بسكه در اعماق دلم نعره كشيد!

هوسم بسكه بمغزم كوبيد:

پاي يك مشت ستمكار ستم پرور پست

بسكه بر خاك سياهم ماليد

خاطرات سيه دوره ي خاموشي و مرك

بسكه در پهنه ي روحم ناليد:

مثل يك قطره سرشك، از دل خون،

زندگي، از لب چشمم غلطيد..

باسر آهسته زمين خورد، و لب سرد زمين

لاشه ي مرده ي روحم بوسيد..

وندر آغوش بهم كوفته ي وهم و جنون

مغز بيچاره ي بختم بوسيد!

.*.

نفسم...!

هر چه بيهوده مرا كشت، بسم بود، بسم!

نفس بيكسم اي زنده دلان! قطع كنيد...

سينه ام، چاك كنيد!

اين غبار سيه، از روي رخم پاك كنيد؟

بچه كار آيدم اين چشمه ي خون؟!

اين تن مرده ي مرك

كه تن زنده ي من كرده چنين آواره،

از كف سينه ام آريد برون،

ببريد!

ببريد، در بيابان سكوت:

زير مشتي لجن و سنگ سيه، خاك كنيد،

.....................................

.....................................

.*.***

آري، اي هموطنان!

چشمه ي عشق، در اين ملك، سراب است، سراب!

پايه ي عدل و شرف، پاك خراب است، خراب!

عز و مردانگي و فهم، عذاب است، عذاب!

جور بر مردم بدبخت، ثواب است، ثواب!

آه... اي چشم زمين، غافله سالار زمان:

بازگو با من سرگشته، خور عالمتاب!

آدميت بكجا رفته؟ كجا رفته شرف؟!

كو حقيقت؟ ز چه رو مرده؟ چرا رفته بخواب؟!

.*.***

اين چه نظمي است؟ چه رسمي است؟ چه وضعي است؟ خدا!

سبب اين همه بدبختي و غم، چيست؟ خدا!

جز خدايان زر و، كهنه پرستان پليد:

هيچكس زنده، در اين شب؛ بخدا! نيست خدا!

كي رسد روز و شود چيره بر اين ظلمت تار.

كه پياده است در آن حق و، ستمكار، سوار!

زير خاك است گل و، زينت گلدانها: خار!

فقر ميباردش از هر درو از هر ديوار!

سرنوشت همه، بازيچه ي مشتي عيار!

سر زحمت، بطناب عدم؟ از دار بدار؟

زندگي، پول! نفس، پول! هوس، پول! هوار!

مرغ حق، يخ زده، اندر قفس، پول هوار!

قدرتي كو، كه بر آيد ز پس پول؟ هوار!

هموطن! خنده مكن، بر رخ اين «حاجي» خوار؟

صحبت از عيد مكن، بگذر و راحت بگذار!

زاده ي فقر، كجا و طرب فصل بهار؟

.*.***

من بيكار كه صد بار بميرم هر روز!

بالشم سنگ، دلم تنگ و، تنم بستر سوز!

كت من در گروي عيد گذشته است هنوز!

بمن آخر چه، كه نوروز سعيد است، امروز؟!

كهنه روزم چه بد آخر، كه چه باشد نوروز؟!

«هفت سين» من اگر بودي و ميديدي چيست؟!

همنشين من غارتزده مي ديدي كيست؟

ميزدي داد، فلك تا بفلك، زنگ بزنگ!

كه تفو بر تو محيط، شرف آلوده به ننگ!

هفت سين! وه، كه چه «سيني» و چه «هفت» همه رنگ:

سينه اي كشته دل، و سوز سرشگي گلرنگ،

سرفه هاي تب و سرسام سكوتي دلتنگ

سفره اي خالي و سرما و سري، بر سر سنگ!

آخر.. اي هموطنان!

سالتان باز بصد سال فرحبخش، قرين!

«هفت سين» كي بجهان ديده كسي بهتر از اين؟!

.*.***

ديده هر سو كه بيفتد، ز يسار و ز يمين،

سايه ي فقر، سيه كرده سر و روي زمين،

سبزي برگ درختان، همه بي لطف و حزين

لاله را، ژاله صفت، اشك الم گشته عجين،

زن غمين، مرد غمين، بچه غمين، پير غمين!

وه! كه سرتاسر اين ملك ستمديده ي زار

نفسي نيست دهد مژده ز ايام بهار...

شيون درد و فغان، داده بسر، باد وزان

جاي مي، خون سيه ميچكد از چشم رزان!

اينكه چيزي نبود، هموطنان! بدتر از آن:

عجب! اينجاست: كه افتاده ز پا چرخ زمان!

كي فلك ديده بخود،

«فصل خزان، بعد خزان؟...»

كارو