ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

کابل باید از فرصت استفاده کند!

نوشته : داود سیاووش
در حالیکه اسلام آباد با تقاضای استعماری وبلند پروازانه یوسف رضاگیلانی از آقای کرزی میخواهد افغانستان را از صحنه سیاسی منطقه حذف کند عکس العمل مایک مولن در این زمینه مبنی براینکه (آی- اس – آی ) باگروه حقانی چرارابطه دارد واظهارات اخیرگروسمن که گفت :ایلات متحده پاکستان را ترغیب میکند تا در برخورد با تندروان از هیچگونه امکانی دریغ نکند وهمزمان بی رغبتی جنرال کیانی در قبال تقرر جنرال پتریوس به صفت رییس (سی -آی – ای) فرصت طلایی را در برابر دولتمردان کابل قرار میدهد که به عوض سیاست های مریض تعریف نا شده از این لحظ تاریخی برای یافتن زبان مشترک به نفع تامین صلح در کشور استفاده کند. دراین لحظه حساس دولتمردان افغان باید از نقاط مشترکی چون انتقاد ازرابطه ( آی- اس – آی ) باگروه حقانی ، برچیدن پایگاه های دهشت افگنان وفعالیت طیارات بی پیلوت بر قرارگاه های دهشت افگنان باایالات متحده زبان مشترک پیداکند.کارشناسان میگویند اهداف بلند پروازانه پاکستان چون بریدن از ایالات متحده وپیوستن به چین آنهم با حذف افغانستان از صحنه سیاست منطقه برای آن کشور خیلی گران تمام خواهد شد. در تغیرات عاجلی که در کدر رهبری نظامی و سیاسی ایلات متحده در منطقه به وجود آمده رهبری افغانستا ن با ید مدبرانه با این تیم جدید طوری کار کند که از تجارب جنرال الین درپایان دادن به جنگ العنبر عراق ،از حمایت پتریوس در ادامه ماموریت طیارات بی پیلوت ، واز سفیر جدید دریافتن زبان دیپلوماتیک به نفع هر دوکشور سود ببرد وکار را در فضای گرم ودوستانه احیاکند

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

کشف کتابی با قدمت پنجصد سال به زبان آلمانی





آسوشیتدپرس از کشف کتابی با قدمتی بیش از ۵۰۰ سال در شهر کوچکی در آمریکا خبر داده است.این کتاب که تاریخ نگارش آن به سال ۱۴۹۳ میلادی برمی‌گردد، کتابی چاپی و تقریبا فرسوده‌ست که توسط کن سندرز؛ دلال کتب قدیمی در شهر اوتا در منطقه «سالت لک سیتی» به طور اتفاقی یافت شده است.گویا صفحات کتاب از جنس کتان بوده و چوبی نبودن آن نیز از فرسودگی آن تا حدودی کاسته با اینحال برخی از صفحات کتاب به دلیل عدم نگهداری درست از بین رفته است. این اثر سال‌ها در کتابخانه شخصی وجود داشته که از قدمت آن آگاهی نداشته است.کتاب مذکور که اثری با ارزش عنوان گرفته، به قلم «آنتون کوبرگ» و به زبان آلمانی نوشته شده که در مورد تاریخ کشورهای مختلف از زمان کتاب مقدس تا سال‌های انتشار این کتاب یعنی حدود سال ۱۴۹۳ به نگارش درآمده



انترنت

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

تقدیم به آنانی که روز جهانی کتاب فراموش شان شده بود!



پس از مرگ من ...
پس از مرگ من از اینکه سنگی را بر جسد من تحمیل میکنید ناراحت نباشید।من، سالها ،روی سنگها خوابیده ام ،هیچ مانعی ندارد که سالی چند هم ،یک سنگ روی من بخوابد...
اما خواهش میکنم از سنگ گور من خواهش کنید که تابوت مرا ناراحت نکند ،چرا که تابوت من عصاره سرگشته چلد کتابهای بال وپر شکسته ی من است...
کارو

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

وصیت نامه برتولت برشت ( به آیندگان )


نوشته شده در اپریل 24, 2011 به وسیله‌ی Boutimar
این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند
.
به آيندگان
.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .
اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

زندگی رقت بار استادان درجه اول ادبيات

سيروس علی نژاد
خاطرات پروانه بهار، دختر ملک الشعرا، تازه ترين نوشته ای است که بر محور زندگی آخرين بزرگ سلاله شعر کلاسيک ايران می چرخد. هرچند نيمه دوم کتاب نه به زندگی شاعر که به زندگی شخص نويسنده می پردازد، اما جوهر کتاب مرغ سحر در واقع همان زندگی ملک الشعرای بهار است و اهميت کتاب نيز در همين است.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند.
با وجود اين، خاطرات پروانه بهار جز در يکی دو فصل، يا بجز در برخی موارد کتاب پرمايه ای نيست، ضعف های بسيار دارد و بر دانسته های ما به قدر انتظار نمی افزايد. خوب نوشته نشده و ويرايش درستی ندارد. در عين حال، در مطرح کردن برخی نکات زندگی بهار موفق است و می تواند خواننده را با زندگی يکی از بزرگان ادب معاصر در اواخر عمر و نيز خانواده او آشنا کند.
توصيف او از جزييات خانه پدری، از اتاق ها تا باغ خانه، و دقتی که در وصف حال مادر و روابط عاطفی نهفته در درون خانه به دست می دهد يا تصويری که در فصل « بازگشت پدر به ايران» و فصل بعد از آن درباره فقر خانواده بهار در سالهای آخر عمر شاعر ترسيم می کند، از اين دست است. به هر صورت، قسمت دوم کتاب که در آن نويسنده به زندگينامه خود در آمريکا می پردازد، شايد از آن رو که برای خود وی ملموس تر بوده، نوشته بهتری از کار در آمده است.
در فصل « بازگشت پدر به ايران»، پروانه از سال هايی می گويد که بهار پس از مدت ها بيماری، دچار فقر شده و همسر او ناگزير تمام اشيای قيمتی و ارزشمند خانه را که يا از خانه پدری به عنوان جهيزيه به خانه بهار آورده بوده و يا گرد آورده خود بهار است، به فروش می رساند و تنها همان حياط و خانه ای می ماند که بهار در آن زندگی می کرد.
درباره بهار از زمان درگذشتش در 1330 تا کنون بسيار نوشته اند. نوشته نزديکانش هم در اين زمينه کم نيست اما هر کس می تواند ديده ها و تجربه های خود را روايت کند. خاطرات پروانه بهار نيز که در سالهای آخر عمر شاعر، مونس و پرستار او بوده، از اين حيث تنها خواندنی نيست، سندی معتبر به شمار می آيد. بويژه آنکه در اينجا رابطه دختر و پدر نيز به زيبايی کار می افزايد و خواننده را درگير مباحث عاطفی می کند
شاعر بناچار، دخترش را نزد رييس بانک ملی می فرستد تا در ازای گرو گذاشتن خانه، ده هزار تومان قرض کند. رييس بانک موافقت نمی کند. شرحی که پروانه بهار از ماجرا يعنی دشواری و سنگينی رفتن نزد رييس بانک برای وام، مأيوس شدن و برگشتن از اتاق او، ورود به خيابان و ميدان فردوسی و ديدن مجسمه فردوسی در آن حال به دست می دهد، دل سنگ را آب می کند. تصور آنکه مردی به بزرگی بهار، درمانده ده هزار تومان شود و ناچار دخترش را نزد رييس بانکی بفرستد و پاسخ منفی بگيرد، تنها دردناک نيست؛ نشانگر وضع نابسامان کشوری است که ما همه به شهروندی آن افتخار می کنيم. وقتی سرنوشت استاد برجسته ای چون بهار چنين است پيداست که دانشکده های ادبيات ما ديگر نخواهند توانست صاحب استادان درجه اولی چون او شوند.
پروانه بهار سعی می کند پس از بيرون آمدن از بانک ملی با روی آوردن به ميدان فردوسی و مجسمه سراينده شاهنامه، خط فقری را که از روزگاران دور، نصيب شاعران شريف ايران بوده ترسيم کند. البته او در اين کار محق است اما واقع اين است که بين زمانه ما و زمانه فردوسی هزار سال فاصله تاريخی وجود دارد و امروز چون به شرايط تاريخی زمان فردوسی بنگريم، آن ناروايی ها شايد قابل فهم شود. چيزی که قابل فهم نيست اين است که ما هزار سال بعد، رفتاری مشابه با شعرا و ادبا و بزرگان خود می کنيم. اين فقر که پروانه بهار بدان اشاره می کند مختص بهار نبوده است. تقريباً تمام بزرگان ادب و فرهنگ ما در پنجاه سال اخير دچار چنان سرنوشتی بوده اند. برای روشن تر شدن ماجرا بهتر است يادی از استاد احمد علی رجايی بخارايی از استادان قدر اول دانشگاه فردوسی و دانشگاه تهران بکنيم.
در نيمه دهه پنجاه در مصاحبه ای از او پرسيدم علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان به رشته ادبيات چيست؟ پاسخ او که به شرح و تفصيل بيان شد دردناک بود:
« علت سير نزولی معلومات ادبی و عدم علاقه جوانان چند چيز است. در درجه اول آينده نگری است که هر بشر خردمندی بايد داشته باشد. کسی که ادبيات می خواند اگر قرار باشد استاد شود، آينده خود را در سيمای استادان بزرگ ادب امروز [ آن روز] می بيند ».
استاد احمد علی رجايی بخارايی می گفت با کمال تاسف زندگی استادان بزرگ ادب فارسی که از قضای روزگار در اين قرن چند تن از نامدارترينشان ظهور کردند اميد بخش نيست. هيچ يک از آنان « نه به اندازه يک مقاطعه کار، نه به اندازه يک پزشک، نه به اندازه يک مهندس، حتا به اندازه يک بقال سر گذر هم از رفاه برخوردار نبودند*».
او برای اثبات سخن خود چند مثال از بزرگان معاصر ادب فارسی آورد که اولين آنها بهار بود و بعد علامه قزوينی، دهخدا، فرزان، فروزانفر، بهمنيار، اقبال آشتيانی و ... و گفت « دريغ است که عرض کنم که هيچ کدام از اينها نه شادکام بودند نه نيک سرانجام ».
درباره بهار ضمن برشمردن ملکات او که هم زبان های پهلوی و عربی می دانست و هم روح بلند و درون مشتعلی داشت، و هم چند دوره نماينده مجلس و يک بار وزير فرهنگ شده بود، می گفت چنين شخصيتی به علت راستی و پاکی وقتی درگذشت، در مجلس سنا طرحی به تصويب رساندند که ماهی هزار تومان به خانواده او بدهند که برای امرار معاش درمانده نباشند. « وقتی عاقبت ملک الشعرای مملکت اين باشد کدام جوان حاضر است به دنبال ادب برود. چرا برود؟».
پروانه بهار در اين باره می نويسد « بعد از مرگ پدرم، وضع مالی مادرم روز به روز بدتر می شد. پدرم هيچگاه استاد رسمی دانشگاه نشده بود. به همين علت هم حقوق بازنشستگی نداشت. مادرم ناچار کتابخانه پدرم را فروخت. کتاب های خطی را کتابخانه مجلس خريد. کتاب های ديگر را هم يک کتابفروش ابتياع کرد».
اما پول کتابها هم چيزی نبود که با آن چرخ زندگی بگردد. پس از مدتی ناچار از دولت تقاضای کمک کردند و لايحه ای تنظيم شد و به مجلس رفت و با ماهی هزار و پانصد تومان موافقت شد و لايحه به سنا رفت. « خدا می داند چه سر و صدايی در مورد اين لايحه در مجلس سنا درگرفت. جمال امامی و علی دشتی از هر اتهامی به پدر و خانواده ما فروگذار نکردند».
با هزار و پانصد تومان البته نمی شد آن خانه را که پر جمعيت بود، اداره کرد. خانواده بهار ناچار شد خانه ملک الشعرا را بفروشد و افسوس پروانه بهار اين است که « چه می شد اگر دولت آن باغ و خانه و کتابهای بهار را می خريد و آن را به موزه بدل می کرد. باغش پارکی می شد و خانه اش موزه ای و کتابخانه اش، کتابخانه عمومی ».
مسأله تنها اين نيست که بهار چنين سرگذشتی داشت. مسأله اين است که غالب بزرگان معاصر ادب فارسی چنين سرنوشتی داشته اند. استاد رجايی درباره علامه قزوينی می گفت که با مبلغ ناچيز اوقاف « گيب» در اروپا به عسرت می زيست و وقتی به ايران آمد هيچ توجهی به او نشد و اگر « يارمندی مرد ديگری نبود که دو اتاق از بالاخانه منزلش را خالی کرد و به قزوينی داد»، او جا و پولی برای اقامت در تهران نداشت. وقتی هم مرد کتابهايش را دانشگاه تهران خريد تا خانواده اش با آن پول به زندگی ادامه دهند. « اين ميراث استادی بود که لقب علامه داشت ».
دهخدا که مدتها رييس دانشکده حقوق بود، چهل و پنج سال از عمرش را صرف تهيه بزرگترين دايرة المعارف فارسی کرد، بی آنکه حق تأليفی بگيرد، در حالی که اگر در ازای هر فيش دو سه تومان به او می دادند ميليون ها ثروت داشت. او شکوه خود را از فقر با اين بيت که بر ديوار اتاقش نصب کرده بود نشان می داد.
اندر همه ده جوی نه ما را
ما لاف زنان که دهخداييم
تازه در اواخر عمر دهخدا به پيشنهاد تقی زاده خانه ای قديمی خريدند و در اختيار او گذاشتند که فيش های خود را در آن بگذارد. خانه ای که به قول استاد رجايی « هيچ بنايی توش نمی نشست».
سيد محمد فرزان در نيمه دهه چهل از دانشکده الهيات با 980 تومان حقوق باز نشسته شد و « هيچ کس از امنای دولت و ارکان مملکت از خودش نپرسيد اين نابغه عصر در سر پيری چطور می تواند با 980 تومان زندگی کند وقتی کرايه منزل سه هزار تومان است». اينکه رجايی می گويد هيچ کس از امنای دولت و ... برای اين است که در همان زمان که وی اين سخنان را می گفت اسدالله علم که در بيرجند شاگرد فرزان بود، وزير دربار شاهنشاهی بود.
عباس اقبال آشتيانی که آثارش مشهور است، و تمام عمر خود را صرف تأليف و تحقيق کرد، در فقر و فاقه زيست وقتی در رم درگذشت جنازه اش دو روز بر زمين ماند چون پولی برای جمع کردن او وجود نداشت. اقبال زمانی به وزارت دعوت شده بود ولی نپذيرفته بود و گفته بود « هر عنايتی دستگاه مملکت به من دارد در همين مقام استادی بکند تا هم من به کاری که درباره آن تحقيق کرده ام برسم و هم شاگردان محروم نمانند ». استاد رجايی توضيح می داد « اما در مملکت ما پول و رفاه با عنوان وزارت و از اين قبيل بستگی دارد و مثل آن است که آدميان تا استادند نه محتاج رفاه اند و نه در اين عالم زيست می کنند ».
فروزانفر به قول استاد رجايی لختی آسوده تر زيست اما به قيمت پذيرفتن مقام سناتوری که به متوقف کردن کارهای تحقيقی او چون شرح مثنوی منجر شد. بسياری می توانستند در اين کشور سناتور شوند در حالی که فقط يک نفر بود که می توانست مثنوی را شرح کند که سرانجام ناتمام ماند.
زندگی ديگر بزرگان معاصر ادب فارسی را که نگاه کنيم به همين نتايج می رسيم. خانلری با همه بزرگی اواخر عمر در عزلت می زيست که از فقر بدتر بود.
مسأله اين است که هنوز زندگی بزرگان ادب فارسی بر مدار زندگی فردوسی می چرخد. ما کی بايد اين ناروايی ها را چاره کنيم؟
* متن مصاحبه در « آيندگان ادبی » آن روزگار چاپ شده است

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

شکوه یک مامور پایین رتبه

معاش من معاش من کجایی
زهجرانت هلاکم چون نیایی
کجایی قرض من از سرپریده
گریبانم رسر تا پادریده
بگیردراه من هرلحظه قرضدار
بخواهد قرض خود هرروز صد بار
خوریم هرروز مانان جواری
به مافیاکنیم ما عذر وزاری
که گر بنگ واگر تریاک داری
غریبان را زخود غمناک دار
تودزد وخاین ووحشی غدار
الهی بینمت بر چوبه دار
چپاول میکنی اندر اداره
زمافیا توداری باند وداره
اپارتمان میگیری ومیفروشی
ولیکن برغریبان می خروشی
صدایت تا ابد خاموش بادا
غریو مردمی درجوش بادا
الهی بینمت بر چوبه دار

زنان طفلکانم دست بردار
زمین دولتی در خدمت تو
زقاچاق است هر جا مکنت تو
خوری هر روز تو مرغ ومربا
زنان قاق حلق ماست بالا
نه مادزد ونه یاغی وتتاریم
غریب خدمتگذار این دیاریم
چرا تو کومک های کل دنیا
خوری چون اژدها ومار بوا
همان روزی که مامور آفریدند
شکم سیری زاو دور آفریدند
الهی خانه غدار ویران
زجورش طفلکان ماست نالان
فاخته

مدیران ضعیف، برای اجرای سیاست های قوی!

نوشته : داود سیاووش
درحالیکه هیچکس منکر موفقیت بازار آزاد در پیشرفت وانکشاف جامعه غرب نیست ،در افغانستان ستاره گانی که مامور تطبیق این سیاست بودند آنرا به لبه ناکامی بردند .مردم افغانستا ن وکسانی که مستقیم با غرب تماس نداشته و آنرا ندیده بودند تصور میکردند که طی یک دهه افغانستا ن به مرحله اول انکشاف ازنظر تاسیسات زیر بنایی خواهد رسید. مردم حق داشتند چنین فکر کنند ،چون آنان معجزه گری بازار آزاد را درغرب لااقل شنیده بودند.اما یک دهه پس ازآن رویا ها به نظر میرسد هنوز از احداث حاجیگک ده سال دیگر فاصله داریم وحتا کاهوی دسترخوان مردم در نتیجه تطبیق غلط سیاست بازار در افغانستان اکنون از چین وارد می شود.معدنیات زیر خاک خفقه ،دریاها به کشورهای همسایه می ریزد،بازار هارا امتعه وارداتی تسخیر کرده ،به لشکر بیکاران هرروز افزوده می شود، فارغان صنوف دوازده مکاتب با دنیایی از آرزو های جوانی به لشکر بیکاران می پیوندند،درزیر پل های شهر کابل ده ها وصد ها جوان معتاد مواد مخدر خوابیده ،نام افغانستان درشمارسومین کشور آلوده به فساد ثبت شده ،بودجه انکشافی سال1390 چهل در صد کاهش دارد .قوای ثلاثه در اختلاف های گوناگون به جان هم افتاده اند.مهاجرین در کشور های ایران وپاکستان به انواع دشواری ها مواجه اند. بخشی از وزرای کابینه هنوز از پارلمان رای اعتماد نگرفته اند .سارنوال دومی نیز به تقلید از جبار ثابت بیرق مخالفت با قوه مقننه را بلند کرده ، نهاد های مدنی به عوض ابراز عکس العمل در برابر تهدید ها علیه ارزش های مدنی به فکر پروپوزل نویسی ،توجیه اعمال مخالفان وتهیه (تی بریک)به اشتراک کنندگان ورکشاپ ها وسیمینار های فرمایشی حکومت استند.جامعه جهانی به فکر مسایل روز مره وحل د عوا های یومیه با رییس جمهور کرزی می باشد، کمیسیون صلح به فکر نحوه مصرف پولهای گزافی میباشد که به اختیار شان قرارگرفته.پول افغانی دربازار های جنوب کشور از چلند افتاده ،ادبیات دیپلوماتیک با دنیا جایش را به دشنام خالی کرده، برگشت به قوماندانسالاری به خاطر خطری که از سیاست های مرموز پشت پرده صدر کشور احساس می شود به روحیه مسلط روزمره مبدل شده،
اما در مقابل به عنوان ترقی وانکشااف چند بلند منزل وهوتل وچند شهرک مقوایی اینجا وآنجای شهرکابل قد بلند نموده ،مافیای زمین در تلاش غصب ساحات سبز و زمین های داخل نقشه می باشد. رعیت و افرادی که تحت اداره دولت زندگی دارند مورد اذیت ، اخاذی ،توهین وتحقیر قرار می گیرند وافراد شورشی برادر خوانده می شوند . به حال اطفال مخالفان اشک ریخته می شود و به زخمی های جبهات صف دولت توجه نمی شود.آنانی که سلاح به زمین گذاشته وتحت اداره وهدایت قانون زیست می کنند جنگسالار خوانده می شوند اما پیشنهاد رهایی جنگسالاران از گوانتا نامو به ملل متحد صورت می گیرد. کیسه بر ماه ها وحتا بیشتر از آن در زندان ها می پوسد اما جنایتکار جنگی از زندان ها رها میشود طفل انتحاری با نوازش از حبس رها می شود اما میدان بازی اطفال کابل توسط بلدوزر ویران می شود .از نظر آگاهان یکی از دلایل این مسایل آن است که کدر های پس از اداره موقت با پدیده های موجود با نفرت وتبعیض برخورد می کنند ،مثلا فابریکه خانه سازی موجود را که چندین قصبه رهابشی معیاری ساخته بود غیرفعال گذاشته شهرک های کم کیفیت شخصی را رویدست گرفتند .آنهم درشرایطی که اگر یک اپارتمان قبلا یازده هزار افغانی به اقساط به فروش می رسید در شرکت های شخصی بالای اپارتمان های با کیفیت به مراتب پایین بیش از چهل هزار دالر قیمت گذاری شد که واضحا از قدرت خرید مردم بالا می باشد.نل تیل که از ترمز تا بگرام تمدید شده بود باز سازی نشده به عوض از قراردادی هایی استفاده شد که موتر های شان را بامحموله تیل خودشان درراه ها حریق میکردند تا موتر جدیدی جبران خساره بگیرند.مطبعه دولتی ،مطبعه معارف ،مطبعه آریانا ،مطبعه سکوک،مطبعه نبراسکا وغیره مطابع داخلی باز سازی نشد ودر عوض کتاب های درسی در خارج وآن هم پراز اغلاط به چاپ رسید.ظرفیت جذب در دانشگاه ها وموسسات تحصیلات عالی با فراغت شاگردان از مکاتب در توازن قرارداده نشد.ارقام واعداد آفاقی ازعاید ملی به شکل عوامفریبانه منتشر شد که با واقعیت زندگی مردم تطابق نداشت وبه خاطر کتمان ارقام و معلومات مراکز معلومات از دسترس رسانه های آزاد دور نگهداشته شد. سرمایه های بزگ خارجی دراحداث پروژه های زیربنایی جلب نشد،خط آهن بنادر حیرتان، شیرخان بندر، آقینه ، تورغندی ،اسلام قلعه ، سپین بولدک و تورخم را باهم وصل نکرد واز این طریق کشور با جهان وصل نشد درمناطقی که امنیت تامین بود پروژه های انکشافی رویدست گرفته نشد که با این حال مردم مفهوم بازار آزاد را اکنون به مفهوم رهبری ضعیف ، معامله گری های سیاسی ، ازدست کار،منزل ، ازدست دادن امکان تحصیلات عالی ، وبرآورده نشدن رویا ها وتوقعات شان از بازار آزاد درک می کنند . مسوول این غلط فهمی مردم ستاره گان افغان مدعی تطبیق این سیاست می باشند نه تیوری بازارآزاد.
ضرور بود قبل از هر اقدامی سیمینار های تحقیقی دررابطه به شیوه های تطبیق سیاست های اقتصادی تدویر می یافت ودر آن اشکال عملی ساختن مرحله به مرحله آن موردارزیابی قرار می گرفت. وضعیت کنونی طوری آمده که مسوولیت شکست کابل بانک را هیچکس به عهده نمی گیرد، شخصی که تصدی هارا به فروش رساند حالا حتا در داخل افغانستان زیست نمیکند. وکسی که فابریکات بزرگ غیر فعال را در دستور کار نگرفت هیچ معلوم نیست. مشکل بزرگ افغانستان آن است که امور اقتصادی ، نظامی و سیاسی قبل از اعلان مورد تحقیق واررزیا بی کارشناساته کمتر قرار می گیرد ویا اصلا قرار نمی گیرد.ورنه سیاستمداران نابلد ما بازار آزاد را با لیلام تصدی ها ودکترین نظامی را با اظهار اینکه در افغانستان جنگ داخلی نیست ومفهوم ایتلاف ها را با محفل بازی ومعامله گری اشتباه نمی کردند..

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

استغنای لاله

من لاله آزادم خود رویم وخود بویم

دردشت مکان دارم هم فطرت آهویم

آبم نم باران است فارغ زلب جویم

تنگ است محیط آن جا در باغ نمی رویم